Monday, January 19, 2015

پنج چیزی که وقتی کسی حامله است، باید از گفتنش اجتناب کنید

دیروز که نگار این مقاله را برام فرستاد به این فکر کردم که شاید دقیقا تمام موارد مطرح شده در این مقاله، برای خود من مصداق نداشته باشد. طبیعتا قسمتی از این مقاله می‌تواند دغدغه هر زن حامله‌ای باشد، ولی چیزهایی هم هست که برای شخص خود من، آزاردهنده بوده و توی این لیست نبود. حیفم آمد حساسیت‌های خودم را ننویسم. چون شاید تعدادی از موارد لیست من از حساسیت‌های شخصی‌م فراتر باشد و مثلا یک نوع مشکل فرهنگی ِ اینجایی باشد که برای زن‌های حامله‌ی دیگه‌ای مثل من هم، تجربه‌ای ناراحت‌کننده است. خواندن مقاله اصلی هم خالی از لطف نیست. کما اینکه به نظرم در کلیت آن، به نکاتی اشاره شده که جهان‌شمول ِ تمام آدم‌های حامله است. من ولی پنج تا از چیزهایی را که تا به حال اذیتم کرده اینجا می‌نویسم. به نظرم فعلا برای شروع بد نیست.

پنج‌تای لیست شخصی من که توصیه می‌کنم از گفتن، یا انجام دادنش در برخورد با آدم‌های حامله پرهیز کنید:

1. واقعا می‌خوای فست‌فود بخوری؟ می‌دونی چقدر ضرر داره؟
احساس مسئولیت "شما" در برابر بچه‌ای که "ما" در شکم داریم کاملا قابل تقدیر است. البته که خوردن فست‌فودها به طور کلی و به صورت مداوم، انتخاب مناسبی برای یک زن حامله نیست، اما برای هیچ آدم دیگه‌ای هم نیست. واقعیت این است که خوردن گاه به گاه هیچ غذایی-به جز سم، یا مواد فاسد شده- نمی‌تواند قطعا(!) خطرناک باشد. باید همگی به خاطر بسپاریم که حاملگی یک وضعیت هشدار نیست. آدم‌های حامله هم، مثل شما، حق دارند هوس‌های غذایی طبیعی داشته باشند، گاهی پیتزا یا حتی ساندویچ هات‌داگ بخورند، با سس و مخلفات، و مدام در معرض این وحشت نباشند که به ازای هر یک لقمه‌ای که فرو می‌دهند چه آسیبی به جنینی که در شکم‌شان است می‌زنند. بعلاوه وضعیت مزاجی یا سلامت آدم‌های حامله، با هم متفاوت است. هر آدمی خودش بهتر از هر کس دیگری می‌داند که در برابر چه نوع غذایی مصونیت دارد و یا به چه نوع غذاهایی حساس است. همه‌ی زن‌های حامله‌ای که لااقل شما می‌شناسید، زیر نظر یک پزشک متخصص هستند. بنابراین می‌توانید از نقش پری مهربان بیاید بیرون و یک کمی کمتر کسل‌کننده باشید.

2. نباید خیلی با موبایل حرف بزنی

توی ماه چهارم بارداریم یکی از همکاران مامانم برام یک سخنرانی مفصل درباره زن ِ برادرش انجام داد که با تلفن همراهش زیاد حرف می‌زده و بعد که بچه به دنیا می‌آید، یک سوراخ، درست توی سقف دهانش داشته و یک حفره هم در قلبش. همکار مامانم قطعا نیت بدی نداشت، ولی مسلما انتقال چنین تجربه‌ی دردناکی  به یک زن جوان، به خصوص زنی که اولین تجربه‌ی حاملگیش را پشت سر می‌گذارد واقعا، از نوعی بی‌شعوری ناشی می‌شود. باور کنید آدم‌های حامله به قدر کفایت در معرض استرس‌های متعدد ناشی از مسئولیت‌ حمل یک بچه هستند. به علاوه اینکه ممکن است کسی در حال گذراندن یک بارداری ناخواسته باشد و فقط تصور کنید با شنیدن چنین احتمالات ظالمانه‌ای چه چیزهای اضافه‌ای را بهش تحمیل می‌کنید.
به خاطر داشته باشید که هیچ پژوهش علمی تاکنون به طور قطع درباره ارتباط میان امواج گوشی‌های موبابل و تاثیر آن بر سلامت انسان حرفی نزده. ضمن اینکه مشکلات ژنتیکی جنین دلایل بسیار متعددی دارند. پس لطفا نقش متخصص ژنتیک یا یک دانشمند کارکشته را بازی نکنید، چون نیستید. اینکه کسی نیت خیری دارد دلیل خوبی برای اینکه به اندازه‌ی همکار مامانم احمق باشد، نیست.

3. می‌خوای طبیعی زایمان کنی؟ دیوونه‌ شدی؟ / می‌خوای سزارین بشی؟ آخه چرا؟

خوشبختانه یا البته به عقیده‌ی عده‌ای هم، بدبختانه، لااقل در ایران، آدم‌ها این امکان را دارند که درباره مدل زایمان‌شان تا حدودی شخصا تصمیم بگیرند. اینکه شما یا اطرافیان‌تان، چه جور تجربه‌ای در مدل زایمان‌تان داشته‌اید قابل اطلاق به همه آدم‌های حامله نیست. هر دو گروه، دلایل قابل توجه خودشان را دارند. این دلایل گاهی شخصی است، مثلا کسانی هستند که از درد زایمان طبیعی وحشت دارند یا در مقابل، عده‌ای هم هستند که ترجیح می‌دهند مشکلات بعد از یک عمل جراحی را تحمل نکنند. گاهی هم این دلایل علمی است. مثلا اینکه هر دوی این مدل‌های زایمان، نکات منفی یا مثبتی دارند و هیچ کدام مطلقا مفید یا مطلقا مضر نیستند و بنابراین فرد می‌تواند با سبک و سنگین کردن این موارد، یک تصمیم نهایی بگیرد.
روزی که یکی از دوستانم متوجه تصمیمم برای زایمان طبیعی شد شروع کرد به شماتتم. انگار کار بدی کرده باشم. حتی ضمنی این برچسب را بهم چسباند که از ترس هزینه‌های سزارین دارم چنین تصمیمی می‌گیرم و وقتی روز درد، فرا برسد به «گه‌خوردن» می‌افتم. عین واژه‌ای بود که به کار برد و من شوکه شده بودم که چه حقی دارد که اینطوری مرا بترساند یا قضاوتم کند.
اینقدر وقیح نباشید. اینکه کسی بر چه اساسی، چه تصمیمی، درباره نوع زایمانش می‌گیرد به شما مربوط نیست. به جای اینکه نقش شیپورچی قیامت را بازی کنید سعی کنید از تصمیم اطرافیانتان درباره این مسئله حمایت کنید. فارغ از اینکه شما چه تجربه‌ای داشته‌اید یا اگر شما بودید چه تصمیمی می‌گرفتید، به آدم‌های حامله درباره زایمان قوت قلب بدهید. قطعا اینطوری ادم به درد بخورتری خواهید بود.

4. تو بشین!

این جمله دستوری کاملا خیرخواهانه است. شکی درش نیست. اما از یک تصور ِ "همه زن‌های حامله مثل هم هستند" ناشی می‌شود که برای من آزاردهنده است. شکی نیست که عموم آدم‌های حامله به کمی حمایت فیزیکی، نیاز دارند. اما این به معنای آن نیست که اصلا ناتوان هستند. همان طور که قبلا هم گفتم، ما تجربه‌های بارداری متفاوتی داریم. در بعضی از افراد، دوران حاملگی حتی ممکن است با نیاز فرد به «استراحت مطلق» همراه باشد، اما برای بعضی از آدم‌های دیگر، فقط یک کمی محدودیت در نوع حرکت یا فعالیت‌های روزمره، آن هم فقط در ماه‌های آخر بارداری، کفایت می‌کند.
باز هم این تصمیم را به عهده خود فرد حامله بگذارید. خود فرد طبیعتا بهتر از هر کسی می‌داند کی و با چه کاری احساس خستگی یا فشار می‌کند. اینکه کسی در مرکز محبت باشد خیلی چیز خوبی است، ولی این محبت را به کنترل کردن فرد حامله، تبدیل نکنید.

5.چقدر پف کردی!

معنای دقیق‌تر جمله شما این است: چقدر زشت شدی! بله، مرسی واقعا. خب حالا که وظیفه‌تان را برای گرفتن حال یک زن حامله انجام دادید حس خوبی دارید؟ باور بفرمایید همه آدم‌های حامله، به خوبی شما می‌دانند که وضعیت ظاهری‌شان با پیش از دوران بارداری متفاوت است. شما آینه سخنگو نیستید. پس لازم نیست به آدم‌های حامله یادآوری کنید که چه شکلی شده‌اند. دوستی دارم که هر دوهفته یکبار ازم می‌پرسد الان چند کیلو شده‌ام. من علی‌رغم اینکه نمی‌دانم دانستن وزن من چه نفعی به حال او دارد، هربار احساس می‌کنم که این هفته از نظر دیگران چه شکلی‌ام.- هرچند من شکم قلنبه شده‌‌ی خودم را دوست دارم و حتی مدام دارم به این سوال جواب می‌دهم که چرا لباس گشادی نمی‌پوشم که شکمم کمتر توش معلوم باشد،انگار چیز ناجوری باشد- با این حال باز هم نگران اینم که چقدر چاق شده‌ام و چقدر طول می‌کشد که دوباره به بدن سابقم برگردم.
منظور اینکه لازم نیست اینهمه آینه دق باشید. به جاش روی وزن خودتان تمرکز کنید.


طبیعتا تعداد نظرات ، توصیه‌ها و دخالت‌های آزاردهنده عمومی، خیلی خیلی بیشتر از این پنج تاست. من این نظرات را، به دلیل تکرار مداوم‌شان در تجربه حاملگی خودم انتخاب کردم. فکر می‌کنم تعدادی از اینها به عنوان یک نرم فرهنگی کاملا پذیرفته شده‌اند و در نگاه اول اصلا هم ناجور به نظر نمی‌رسند. ولی باور کنید وقتی حامله‌اید دوست ندارید بعضی از صداها را بشنوید. صداهایی که تاکید واقعی‌شان بر ناتوانی شما است یا بر اینکه سلامت جنین از سلامت شما مهم‌تر است. حتی تاکید بر اینکه شما به عنوان یک فرد حامله باید مطیع الگوهای سلامتی باشید که جامعه برای شما مشخص می‌کند، چون لابد شما خودتان عقل‌تان نمی‌رسد که چی برای شما و بچه مفید است و چی مضر. همچنین صداهایی که تاکید می‌کنند زن‌های حامله همگی یکجور هستند. عموما مریض‌احوال، خسته و بیچاره و همچنین نیازمند کمک برای انجام کارهای اولیه حتی. این تجربه حاملگی را برای خود من تبدیل به پروسه‌ای ناراحت‌کننده می‌کند. در صورتی که حاملگی الزاما اینطور نیست.می‌تواند باشد و می‌تواند هم نباشد.

Tuesday, December 23, 2014

ماتَرَک

توی پنج ماهم و حالا بارداریم تقریبا قابل تشخیص است. بچه حالا به طور واضحی لگد می‌زند، شایدم مشت. من که نیستم ببینم کدامه. حتی گاهی که لباسم را از روی شکمم کنار می‌زنم، می‌توانم ضرباتش را از روی پوست تماشا کنم. چیزی که برام عجیب است اینه که همه این تغییرات بدون دخالت من براش اتفاق افتاده. حتی بدون اینکه من ازش اطلاعی داشته باشم. احساسم اینه که هرچند ما به لحاظ زیستی به هم وابسته‌ایم، ولی بچه موجودیتی مستقل از من و بدنم دارد. که خودش می‌تواند خودش را کامل کند، بزرگتر شود، پیچیده‌تر شود، قوی‌تر شود و باهوش‌تر شود. برای من شانس بزرگی است که همه اینها را در خودم تجربه می‌کنم. ولی بیشتر از این نیست. الان می‌دانم که به واسطه چنین تجربه‌ای هیچ زنی مقدس‌تر نمی‌شود، لایق‌تر نمی‌شود، محق‌تر نمی‌شود. این تصویر که چیزی در ما عوض می‌شود غیرواقعی است. منیره وقتی فهمید حامله‌ام با شعفی که به نظرم خیلی صدا و سیمایی آمد پرسید: خیلی احساس مقدسیه نه؟! انگار منتظر یک جور مکاشفه‌ای چیزی باشه که در من اتفاق بیفتد. بهتان بگویم، هیچ چیز مقدسی از بیرون در ما حلول نمی‌کند. خودمانیم که در درون تکثیر شده‌ایم و حالا، آن نسخه دوم ما، نسخه دوم هر دوی ما، خودش است که راه تکاملش را پیدا می‌کند.
بچه که بودم سوال بزرگم این بود که چرا حتی وقتی من خوابیده‌ام بقیه موجودات وجود دارند؟ واقعا تصور می‌کردم همچه چیزی خیلی عجیب است. اینکه چرا زندگی بیرون از ذهن و تجربه من در جریانه. یادمه به خصوص زمانی که یکی از معلم‌هام درباره موجودات کف اقیانوس‌ها حرف زد، من دچار این تحیر بودم که چرا چیزهایی وجود دارند که ما هنوز نمی‌شناسیم‌شان؟ به نظرم همچه قاعده‌ای غیرمنصفانه می‌آمد. چون لابد باید هر چیزی با رد شدن از فیلتر تجربه من هویت می‌یافت.
ولی اینطوری نیست. من البته مدت‌ها پیش از اینکه باردار شوم این را فهمیده بودم، ولی بارداری این دریافت را برام غنی‌تر کرده. لحظه‌ای که توی سونوگرافی سه ماهگی، دیدم که دست‌هاش را مشت کرد، بالا آورد و دوباره از هم بازشان کرد فهمیدم قرار نیست من بهش بگویم چطور باشد یا چطور نباشد. وقت‌هایی هم که لگد می‌زند، شایدم هم مشت می‌زند چون که من نیستم که ببینم کدامه، همین احساس را دارم. اینکه من نمی‌توانم بهش بگویم چطور حرکت کند یا چطور حرکت نکند. البته موجودی است که اصطلاحا درون من می‌پزد، ولی متعلق به من نیست. متعلق به خودش است و مدیون من هم نیست، مدیون نقشه زیستی خودش است...

Saturday, November 15, 2014

دریغ است با سفله گفت از علوم/ که ضایع شود تخم در شوره بوم

منطق، یک وضعیت سیال است. یعنی حالا درسته که بالای دو هزار سال است که اصولی براش تدوین شده و مقدمات و موخراتی براش در نظر گرفته شده و فرض شده که مجموعه‌ای یکپارچه و لایتغیر است، ولی وقتی بیایید بین آدم‌های واقعی، می‌بینید منطق همیشه جمع صغری و کبری نیست، بلکه عموما ملغمه‌ای است از تمایلات و نیازها و تربیت ذهنی و روانی آدم‌ها.
این‌ها را گفتم که فقط یک پیش در آمد بدهم از دریچه‌ای که امروز برام گشوده شد.
باید بگویم یک قانون نانوشته‌ای هست در دانشگاه ما، دانشگاه هرمزگان یعنی، که سالهاست بین بچه‌ها متداول است. دانشگاه هرمزگان بیرون از بندرعباس واقع شده. معنیش این است که اتوبوس‌هایی در چند نوبت رفت و برگشت، هم موظف به بردن دانشجوها هستند هم به برگرداندن‌شان به شهر. بعد، روزها یا ساعت‌های خاصی هستند در هفته، که اتوبوس‌ها جای سوزن انداختن ندارند، صندلی‌ها خیلی زود پر می‌شوند و همه با اخم و غرغر تکیه می‌دهند به میله‌ها، یا به صندلی‌ها، یا حتی به هم. بعد آن قانون نانوشته اینجا پیداش می‌شود. بچه‌ها برای دوستان و همکلاسی‌های نیامده‎شان اصطلاحا «جا» می‌گیرند. همان قانون زنبیل و اینها. عمدتا کیف می‌گذارند و آنهایی که دیگه خیلی رو دارند حتی جزوه و کتاب و یک ورقه کاغذ. من از همان سال هشتاد و سه که در کسوت دانشجوی لیسانس وارد این دانشگاه شدم، با این رسم دانشجویی مشکل داشتم. نه اجازه می‌دادم رفقام برام «جا» بگیرند نه هیچ وقت وقعی گذاشتم به این مسخره‌بازی‌ها. به نظرم منطقی نبود. چند باری هم جر و بحث داشتم سر همین مسئله. منطقی که به کار می‌بردم در دفاع از خودم، البته، به نظر خیلی‌ها غلط بود. درستش از نظر خانم‌ها و آقایان این بود که من ِ حاضر در اتوبوس سر پا بیاستم ولی جای دوستان غایب ِ حضرات، که داشتند توی دانشکده‌های خنک‌شان شلنگ تخته می‌انداختند و خیال‌شان هم نبود که توی اتوبوس چه خبر است، فقط به پشتوانه یک جزوه محفوظ بماند. هیچی دیگه. من طبیعتا در این مواقع چلپ، می‌نشستم و می‌نشینم  روی جزوه، یا ورق کاغذ. واق واق هیچ کسی هم برام اهمیت نداشته هیچ وقت. امروز البته فرق داشت.
خسته، عصبانی و عرق کرده خودم را انداختم توی اتوبوس مرکز شهر. تعداد کسانی که توی اتوبوس حضور داشتند، به زور به پانزده نفر می‌رسید. ولی پام را گذاشتم آن تو فهمیدم چه خبر است. خیلی از صندلی‌ها خالی بود، با این حال همچنان چهار پنج نفر ایستاده بودند و دست‌هاشان را قلاب کرده بودند به حلقه میله‌ها. کفرم در آمد. اولین صندلی خالی را که دیدم خودم را پرت کردم توش. جزوه طرف را برداشتم و گذاشتم روی صندلی بغل دستیم. چند دقیقه بعد دختره پیداش شد. با چشم‌های گرد نگاهم کرد و گفت که جا گرفته بوده. حوصله نداشتم. نشانش دادم که جزوه را گذاشته‌م اینجا. دختره گفت که نه جا گرفته بودم. برای دوستم. باز سعی کردم همان مدل منطقی صغری، کبری، نتیجه را پیاده کنم. برای دختره توضیح دادم که ببین جانم، دوست تو هنوز نیامده و من آمده‌ام، کسی که هست نباید برای کسی که نیست سرپا بیاستد و از این بدیهیات. دیدم دختره صداش را برد بالا. که نه من زودتر از تو آمدم و من برای دوستم جا گرفته‌ام. باز توضیح بدیهیات: شما هر چقدر هم زودتر بیایی نمی‌توانی برای کسی که نیامده جا بگیری. شما فقط می‌توانی جای یک نفر را اشغال کنی که خودت باشی. صداش باز رفت بالاتر. باز اصرار که جا گرفته و یعنی چه و اینکه باید زودتر می‌آمده‌ام. گفتم زودتر از کی؟ از کسی که نیامده؟ گفت نه، از من. براش توضیح دادم که همچه شخص مهمی هم نیست که همه خودشان را با حضرت هماهنگ کنند. دختره هم یکریز جوش می‌زد و صداش را رسانده بود به سقف. من طبیعتا حوصله‌ش را نداشتم. ول کرده بودم که تخلیه شود و غائله بخوابد. به نظرم منطقم درست بود و کفایت می‌کرد.
بعد تلفن‌اش را با غیظ از توی کیفش در آورد، بنا کرد شماره گرفتن و بعد داد زدن پشت تلفن. که بله، اینقده نیامدی نیامدی که بلاخره یه سرخر نشست سر جات. آن دریچه‌ی تازه، دقیقا در همین نقطه برام گشوده شد. پا شدم ایستادم، دست‌ راستم به موازات صورتش آمد بالا، پشت دستم را بهش نشان دادم و براش تشریح کردم که اگه یک کلمه دیگه از این لیچارها را فقط یکبار دیگه، تکرار کند، چنان با پشت دست می‌زنم توی دهنش که دندان‌هاش بپاشد توی حلقش. هیچی دیگه.طرف قانع شد. کیف و جزوه‌ش را هم برداشت و خیلی مودب رفت یک جای دیگه نشست. من دیدم، ئه، موضوع اصلا همینه. اینکه ما منطق‌های متفاوتی داریم. خیلی ایده‌آل و آرمانی است که همه جا بشود با مدل منطق ارسطویی استدلال کنیم. ولی واقعیت این است که جاهایی هست که زمانش وجود ندارد، جاهایی هم هست که شان انسانی‌ت دارد به واسطه به کار بردن منطق اشتباه برای یک آدم اشتباه زیرسوال می‌رود. منم راستش خیلی خودم را مصلح اجتماع و اینها نمی‌بینم. بیشتر آدمی می‌بینم که دوست دارد با پشت دست بزند توی دهن کسی که لیچار بارش کرده. یحتمل یکی از دلایلش بندری بودنم است. گرمای زیاد به آدم یاد می‌دهد که خیلی وقت تلف نکند. اگرنه هلاکی. 

Wednesday, November 12, 2014

وقتی کور شدی لال شدی کر شدی، دیگه تا خر شدن راه درازی نیست

همکلاسی‌هام بچه‌های خوبی‌ هستند. ولی تفاوتی که بین دانشگاه‌های کوچک و بزرگ است تفاوت میان اساتیدشان نیست، به گمانم درباره همکلاسی‌هاست. آدم‌هایی هستند که باید باهاشان در دانشگاه آشنا شوی. آدم‌هایی هم هستند که باید باهاشان در آرایشگاه آشنا شد. باعث افتخار من است که همه‌ی همکلاسی‌های من جزو دسته دوم‌اند. نمی‌فهمم از کی این حجم عظیم از آدم‌های کسل‌کننده، بدون‌انگیزه، فاقد تخیل و یله وارد دانشگاه‌ها شدند. البته از همان وقتی که آموزش و پرورش این حجم عظیم را به برکت معلم‌های کودن‌اش پس داده. مامان هر روز که از مدرسه برمی‌گردد خانه یکسره از دست معلم‌های مدرسه‌شان شکوه می‌کند. برای ما شده یکجور مراسم. یک روز که آمده بود خانه چشم‌هاش گرد بود. می‌گفت معلم پایه سوم‌شان به بچه‌های کلاسش گفته کرم خاکی با آبشش تنفس می‌کند. می‌گفت ازش پرسیدیم آخه این چه حرفی بوده زدی. خانم استدلال کرده که خب شُش که نداره لابد با آبشش نفس می‌کشه. من و بابا آن روز به قدری خندیدیم که عاقبت کفر مامان در آمد. داد زد فاجعه است. نخندین. ما هم می‌دانستیم که فاجعه است. من شخصا سه روز اول هفته، وقتی می‌نشینم کنار همکلاسی‌های دوره فوق‌لیسانسم که پایه استدلال‌شان همین قدر استوار است، همین اندازه شگفت‌زده می‌شوم. روزهایی هست که برای درس فلسفه کودکی‌ام می‌روم مدرسه مامان. کتاب‌های داستانی با درون‌مایه‌هایی فلسفی انتخاب می‌کنم یا کتاب‌هایی که اساسا برای آموزش فلسفه به کودکان نوشته شده‌اند. در حضور بچه‌ها کتاب‌ها را می‌خوانم و با هم درباره موضوعات چالش‌برانگیز کتاب بحث می‌کنیم. دانش‌آموز پایه چهارم دبستان هستند. تقریبا چهار جلسه طول کشید تا باور کنند می‌توانند هر نظری که دارند را بیان کنند.مدرسه مامان یک دبستان مختلط است. چون توی یک شهرک بیرون از بندرعباس واقع شده و تعداد دانش‌آموزانش در دو جنس به حد نصاب نرسیده. یکی‌ از دخترها پرسید: خانم هر نظری؟ گفتم آره. دوباره پرسید: هر چی ِ هر چی؟ گفتم آره. بعد یکباره بلند شد ایستاد، با چشم‌های گرد ازم پرسید: هر چی ِ هر چی ِ هر چی ِ هر چی؟ عدم باورش تکان‌دهنده بود. ما توی یک چنین سیستمی رشد کرده‌ایم. گریزان از چالش، از استدلال شخصی، مشکوک به هر باوری که بیرون از کتاب درسی شکل گرفته باشد، نگران از تجربه شخصی جهان و آماده برای پذیرش هر چیز سریع و بی‌دردسر. بعدش یکی از پسرها سریع  پرسید خانم اگه غلط بگیم نمره‌ ازمون کم نمی‌کنین؟
اینطوری شکل می‌گیریم. اینطوری شکل گرفته‌ایم. وحشت‌زده و مایوس از خودمان. انتظار بی‌جایی است که توی دوره لیسانس، فوق‌لیسانس یا خیر سرمان دکتری حتی، به درد جایی بهتر از آرایشگاه بخوریم.