Monday, December 21, 2009

خماریم و بی‌قرار

همیشه باید برای رسیدن به اتوبوس دانشگاه توی کوچه ی باریکمان بدوم. مامان غر می‌زند اگه سه ساعت هم زودتر بیدار بشی آخرشم باید مثه بچه‌های شیش ساله تو کوچه بدویی، زشته!
راسته. اگه سه ساعت زودتر بیدار شوم آخرش هم توی کوچه مثل بچه‌های شیش ساله می‌دوم و وقتی می‌رسم به سر کوچه و رنگ زرد اتوبوس دانشگاه را آن سمت خیابان می‌بینم بی‌اختیار لبخند می‌زنم انگاری بدشانسی را شکست داده باشم در حالی که دارم نفس نفس می‌زنم و دوباره آماده شده‌ام برای لایی کشیدن بین ماشین‌ها تا برسم به اتوبوس.
و این عادت تمام این چهار سالم بوده . مامان هر روز صبح غر می‌زند و بابا مثل آن یارو بدبینه توی کارتون گالیور همش می‌گوید دیگه جا موندی زحمت نکش و این هم تمام این چهار سال تکرار شده و من باز اگه سه ساعت زودترهم بیدار شده باشم وقت نمی‌کنم بند کفش‌هام را ببندم و با قدم‌های فیلی تمام کوچه را می‌دوم و وقتی رسیدم سر کوچه لبخند می‌زنم و نفس نفس زنان از بین ماشین‌ها رد می‌شوم و سینه‌ام می‌سوزد.
ولی آنچیزی را که مامان و بابا هیچ وقت متوجه نشدند جادوی رسیدن است وقتی که واقعا می‌خواهی برسی و تمام سعی‌ات را بابتش می‌کنی و همه‌ی انرژی‌ات را می‌گذاری برای آنچیزی که می‌خواهی آن ور خیابان باشد و آرزو می‌کنی و هیچ چیز بهتر از داشتن آرزو نیست و وقتی می‌بینی هست یک نفس عمیق می‌کشی و رسیده‌ای، زهرا رسیدی، باورت می‌شه؟ رسیدی و آن لحظه را با هیچی عوض نمی‌کنی عیبی ندارد که سینه‌ات می‌سوزد و نفست در نمی‌آید و حتی اشکالی هم ندارد که همسایه‌ها با تمسخر یا تعجب نگاهت کنند تو رسیده‌ای دختر و این رسیدن خیلی فرق دارد با وقتی که برسی سر ایستگاه و اتوبوس هنوز نیامده باشد و آخه چه کیفی دارد آدم سوار اتوبوسی شود که برای رسیدن بهش استرس نداشته و به نفس نفس نیفتاده؟
باور کن خیلی هم بد نیست که نشد بابا را ببینی. اینجوری من شبها بغض می‌کنم و تمام مدت نگرانم...

No comments: