Thursday, September 30, 2010

فاجعه ی پرپروک

لازانیاش افتضاح بود. دلم می خواست گریه کنم. حالا نه اینکه لازانیائه خیلی موضوع مهمی باشد ولی بعد آن همه خفتی که کشیدیم و یک ساعت تمامی را که مثه آدم های توسری خور نشستیم منتظر سفارشمان و تازه پیتزا خوردن حامد و مهدی را هم خراب کردیم، این لازانیای وارفته و شل و ول دیگه جدا توهین آمیز بود.
من کفرم در آمده بود از اینکه همه چیز اینقدر به هم ریخته بود. کفرم در آمده بود که گارسونی به آن درازی و شیکی عرضه ی سفارش گرفتن نداشت.
کفرم در آمده بود که من و آرتا مجبور شدیم خمیر بخوریم و پیتزای سبزیجات تو آشغال از آب در آمد آن هم درست بعد از یک ساعت انتظار مفتکی.
دلم می خواست جیغ بزنم. بلند و ممتد.
شام به خودی خود ابدا موضوع پیچیده ای نیست. فقط وقتی مهم می شود که ازش یک فاجعه بسازند.


No comments: