روزی که خبر مرگ نویسنده دوست داشتنی را شنیدم آه و ناله ای نکردم و ادای شوهر مرده ها را در نیاوردم .خدا می داند که بیش از هر چیزی از این اداهای لوکس و بورژوایی متنفرم . که چی مثلا؟
امروز از زور کسالت و افسردگی داشتم خفه می شدم. یادم افتاد به کتابخانه ام و احساس امنیتی که به آدم می دهد. نتیجه اینکه ورداشتم و اوقات تلخم را با کتاب های این مانداراکس مرده، تصحیح کردم
راستش اینکه در آن لحظه به چه امیدی این نویسنده را انتخاب کردم دقیقا مشخص نیست. اما می دانم که در هر عملی که از ناخودآگاه ما سرچشمه می گیرد هوسی حضور دارد. شاید هوس کرده بودم کمی حقیقی بخندم و کمی حقیقی تر فکر کنم. شاید هم به دلیل همان داستان قدیمی که ما ایرانی ها مانداراکس های مرده را بیشتر از نوع زنده اش دوست داریم
نمی خواهم خودم را سانسور بکنم . گرچه تا حدودی نگران قضاوت شما خواهم بود. برای اینکه مطلقا نمی خواهم کسی خیال کند رغبت ام به نوشتن از مرگ این بابا، به دلیل همان داستان قدیمی است که بالاتر خدمتتان عرض کردم . حقیقت این است که اینجوری ها نیست. خودم در مورد خودم مطمئنم و می دانم وقتی خبر ِ این بابا را شنیدم چه مرگم شد و چرا؟
یکی از بچه ها زنگ زد و گفت: فهمیدی «ونه گوت» مرده؟ من آن وقت از آن افه ها گذاشتم که حرص درآرند. جا دارد اینجا از آن رفیق «ونه گوت» دوست و «ونه گوت» پرستم معذرت بخواهم. از خداوند متعال هم معذرت می خواهم. در کمال بی شرمی حالت تدافعی به خودم گرفتم و گفتم: به جهنم
بعد رفتم توی اتاقم و در را از پشت بستم و هرچقدر بد و بیراه بلد بودم به آن رفیق «ونه گوت»دوست و «ونه گوت»پرستم دادم. به این خروس بی محل هر چقدر توانستم دری وری گفتم و به خودم هم گفتم و به «ونه گوت»هم گفتم و به این سرای سپنجی هم گفتم و بعد راحت شدم
یک چیز دیگر هم باید به فرمایشاتم در این مورد اضافه کنم. و آن اولین چیزی است که بعد از شنیدن خبر مرگ «ونه گوت» از ناخودآگاهم به سمت لُب های جلویی مغزم حرکت کردند و همان گونه که تریسترام شندی می گوید مربوط می شود به تداعی نامربوط اندیشه هایی که در طبیعت ربطی به هم ندارند. من آن چیز را ترجیحا از زبان مانداراکس نقل می کنم. دلیلش را بهتر است نپرسید
مانداراکس مغز من در آن لحظه خطاب به روح نویسنده ی دوست داشتنی چنین گفت
در مردگان خویش نظر می بندیم "
با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
"بی هیچ خنده ای
2 comments:
اولين بار كه در يادداشتت از وونهگات جملهاي آوردي، دوست داشتم دربارهاش چيزي بنويسم اما به همان رسمي كه ميشناسي از خيرش گذشتم.
دومين بار در قابوسنامه بود و دلم خواست همان را بنويسم.
...
ميخواستم از احساس عجيب و غريبي كه با شنيدن خبر مرگ نويسنده دچارش شدم بنويسم.
اگر زودتر مينوشتم برنده بودم يا بازنده؟!
خانه نو مبارك دوست درختنشين
به جون تو منم خیلی عقم گرفت وختی فهمیدم ونه گوت مرده.ولی خیلی از دنیا عقبیا.میدونی این کی مرده؟
Post a Comment