Thursday, June 28, 2007

freedom

مدرسه ای که بودم دوست داشتم هر امتحانی را که می دادم بروم سراغ برنامه امتحاناتم و یک خط با ماژیک قرمز حواله اش کنم. بعد هر چند دقیقه یک بار می رفتم کنار برنامه امتحانات و زل می زدم به روزهایی که باقی مانده بود و پیش خودم لحظه های خنک استخر و اوقات خوش بیکاری در کتابخانه ی مرکز کانون پرورش فکری را آرزو می کردم، صدای سازهای کوچولویی که با هم کوک می شدند و کلاس های کاردستی و معلم های بداخلاق قرآن و مداد شمعی های شکسته، صدای چق و چق ماشین نویس های مبتدی، آمفی تاترهایی پر از بچه های درخت نما و کوچولوهایی که گربه شده بودند، سگ شده بودند، ماهی شده بودند، جوجه شده بودند،گل شده بودند و سر لباس هاشان با هم دعوا می کردند، به هم فخر می فروختند، یا که وسط دعوا ناگهان غش غش به سبیل های گربه ای و گوشهای سگی هم دیگر می خندیدند
من می رفتم روبروی برنامه ی امتحانات می ایستادم و زل می زدم به روزهایی که ظالمانه اوقات خوش را از ما می گرفتند، از ما می دزدیدند
مدرسه ای که بودم، ایام امتحانات آخر سال وقیحانه کش دار بود و همه ی ما به پایان فکر می کردیم.من دوست داشتم همان جور که فاطی می گفت بخوابم تا زودتر برسیم(وقتی کوچولو بودیم فاطی برای روزهایی که با ماشین می رفتیم مسافرت یک راه حل پیدا کرده بود تا حوصله اش توی راه سر نرود. راحت می خوابید و وقتی بیدار می شد یا رسیده بودیم یا حداقل قسمت زیادی از راه طی شده بود. با آن صدای کوچولوش همیشه می گفت :زهرا اگه می خوای زودتر برسیم بخواب!)من دوست داشتم همه چیز به خوبی راه حل های معصومانه ی فاطی باشد
وقتی مدرسه ای بودم ماژیک قرمز نقش مهمی را برای ما ایفا می کرد. اسلحه مان بود، آزادی مان بود، خشم مان بود، قدرت مان بود و امتحان های خط قرمز خورده،مثل قله ای بود که فتح شده


امروز امتحاناتم تمام شد. اما احساس نمی کنم : تابستونه، فصل شادی و خنده.شاید چون دیگر مدرسه ای نیستم.شاید چون دیگر برای کانون پرورش فکری انتظار نمی کشم و یا برای مرکز شهید ساعی و یا برای استخر های خنک. همه ی این سالها را خوابیدم و خیلی زود رسیدیم

3 comments:

sefix said...

offf ... in Posteto ba goshto ostokhon dark kardam :| albate rohan na !! fizikan !!! :|

fatemeh said...

vay che bacheye shirini boodam:D

har rooz behtar az dirooz:D

رضا said...

"وقتی که بچه بودم، مردم نبودند..........."