من لابهلای دنیایی که برای خودم ساختهام دارم چیزهای جالبی کشف میکنم . به مامان گفتم کاری به کارم نداشته باشد و بگذارد همین جوری روزهام را سر کنم. مامانها نیاز دارند آدم مدام، جلوی چشمشان رژه برود تا از سلامت روحی آدم مطمئن شوند. به مامان گفتم بگذار آنطوری که راحتم روزهام را بگذرانم.
مامان معتقد است آدم فقط برای خودش زندگی نمیکند. مامان فکر میکند آدم بار زندگی دیگران را هم به دوش میکشد. مامان بارها بهم گوشزد کرده باید مسئولیت پذیر و فداکار باشم.
به مامان گفتم بگذار برای خودم تصمیم بگیرم. برای خودم نفس بکشم. به مامان گفتم دلم نمیخواهد برای کسی زندگی کنم. دلم نمیخواهد فداکار باشم و علاقهای ندارم روی سنگ قبرم بنویسند یک مادر فداکار، ،یک همسر مهربان، یا همچو جفنگیاتی.
مامان معتقد است من از قصد این حرفها را میزنم، مامان فکر میکند من شورش را در آوردهام. مامان مدام از خودش و از من میپرسد کجای تربیت من اشتباه بوده؟ من بهش میگویم زاییدن من اشتباه بوده و مامان تا ساعتها غمگین نگاهم میکند.
مامان معتقد است من از قصد این حرفها را میزنم، مامان فکر میکند من شورش را در آوردهام. مامان مدام از خودش و از من میپرسد کجای تربیت من اشتباه بوده؟ من بهش میگویم زاییدن من اشتباه بوده و مامان تا ساعتها غمگین نگاهم میکند.
من چشمهای غمگین مامانم را دوست دارم. مامانها چشمهای غمگینی دارند. روزگار با آنها معاملهی بدی کرده، روزگار مامانها را مجبور کرده فداکار و مسئولیتپذیر باشند و مدام با چشمهای غمگینشان به آدم زل بزنند. من از روزگار برای اینکه چنین بلاهایی سر مامانم آورده متنفرم. مامانها رویاهای خصوصی ندارند. رویای مامانها آیندهی بچههاشان است. مامانها «کالخوز»های رویا دارند. آنها بر اساس رویاهای مشترکشان دغدغههای مشترک دارند و دغدغههای مشترک، باعث میشود چشمهای غمگین مشترکی داشته باشند.
من به مامانم افتخار میکنم. او قادر است تمام روز، نگران آدمهای دیگر باشد. او قادر است هی خودش را بابت چیزهایی که تقصیر او نیست مقصر بداند. او قادر است بابت همه چیز شاکر خداوند باشد. او قادر است بچههایش را از خودش بیشتر دوست داشته باشد. من واقعا به مامانم افتخار میکنم، گرچه ابدا دلم نمیخواهد جای او باشم.
مامان معتقد است من هر چه بزرگتر میشوم کمتر مسئولیتپذیر میشوم. مامان تعریف کلاسیکی از مسئولیتپذیری دارد. ما صد در صد در تفسیر این مفهوم با هم اختلاف داریم. مامان فکر میکند تفسیر من صرفا بازی با کلمات است برای فرار از بار مسئولیتی که چه بخواهم چه نخواهم باید آن را به دوش بکشم، تا روزی که بمیرم!
مامان فرزند زمانهایست که مسئولیت را بار میداند و خانواده را اولیترین وجه این مسئولیت، من مدام به او تذکر میدهم: من زیر بار هیچی نمیروم حتی اگر مسئولیت باشد. بدیهی است که مامان با چشمهای غمگینش تماشایم میکند و از خودش میپرسد کجای تربیت من اشتباه بوده، در حالی که بارها به او گفتهام زاییدن من اشتباه بوده.
مامان فرزند زمانهایست که مسئولیت را بار میداند و خانواده را اولیترین وجه این مسئولیت، من مدام به او تذکر میدهم: من زیر بار هیچی نمیروم حتی اگر مسئولیت باشد. بدیهی است که مامان با چشمهای غمگینش تماشایم میکند و از خودش میپرسد کجای تربیت من اشتباه بوده، در حالی که بارها به او گفتهام زاییدن من اشتباه بوده.
من دوست داشتم مامان خواهر بزرگم بود. مامان بیست سال از من بزرگتر است و میتوانست خواهر بزرگترم باشد. اما روزگار با مامانم معامله ی بدی کرده. او را مجبور کرده مامان باشد و این بزرگترین ظلمی است که روزگار میتواند در حق یک آدم بکند.
من هرگز خودم را بابت ظلمی که روزگار به واسطهی من در حق مامانم مرتکب شده نمیبخشم. چقدر چشمهای نگران مامانم را دوست دارم.
من هرگز خودم را بابت ظلمی که روزگار به واسطهی من در حق مامانم مرتکب شده نمیبخشم. چقدر چشمهای نگران مامانم را دوست دارم.
6 comments:
متن را دوست داشتم... اما فکر کنم، بيشتر شبيه ِ سهم ِ تو از داشتن ِ مادرت بود....
هی منو یاد این فیلمه چی بود؟! ... هما؟ عروس؟ همین که نیکی کریمی بازی کرده! می ندازی
تو حال و احوالت خوبه خیلیو بیشتر. فقط پس لرزه داری. اونهم بخاطر اینکه بودی یه دفعه خواستی یا نشد تصمیم گرفتی دیگه نباشی
الانم هیچی گرمت نمی کنه جز مامانو دنیاتو محصولات صادره اش;)
baraye inke javabe soaleto beduni... bia be weblogam va dobareh ghesmate nazarate poste akhar ro negah bendaz. age inja type farsi kare rahati mibood. hatman haminja mineveshtam.
ehsancss.blogfa.com
مامانا انگار يادشون ميره كه خودشون هم حق زندگي دارن...
می دانید من به این فکر می کنم که اگر روزی ما هم پدر و مادر شدیم، آیا شبیه پدر و مادر هایمان می شویم؟
gyhkjyfgjtdh
5763873573573
Post a Comment