Wednesday, October 3, 2007

لق می‌زنیم

این است: ما دو تا خرگوش از دایی هدیه گرفتیم. من و فاطی، و به هر چهارتامان حسابی خوش می‌گذشت. من و فاطی حسابی پروارشان کرده بودیم، خرگوش‌ها را توی یک شیشه‌ی آکواریوم قدیمی جا داده بودیم که تقریبا تنها چیزی بود که نمی‌شد جوید و تمام روز با دنیای خرگوشی‌شان تفریح می‌کردیم.
تا اینکه کسی با حس مسئولیت فشار قوی‌اش، به مامانم اطلاع داد که ادرار جانوران جهنده به اتفاق تمام علما نجس است. بله، و اینطوری شد که مامان بیرون آوردن خرگوش‌ها از آکواریوم را قدغن اعلام کرد.هیچی دیگه، تعطیلات خرگوشی به پایان رسید و وجود خرگوش‌ها برای اسلام خانواده خطرناک اعلام شد.
من و فاطی اما به تشخیص علما چندان دل نبستیم. می‌شود گاهی قایمکی حالی هم به جانوران جهنده‌ی پلید داد.
بعد یک فاجعه اتفاق افتاد: خرگوش‌ها جهیدند و جهیدند و صاف رفتند وسط جانماز مامان شاشیدند و آن وقت حال مامان حسابی دیدنی شد: خرگوش‌ها را از گوش‌هاشان گرفت و در آپارتمان را باز کرد و اگر نبود زر زر من و فاطی همان وقت پرتشان کرده بود بیرون.
به هر حال دایی آمد و خرگوش‌ها را پس گرفت.
مامان که نمی‌توانست بین غصه‌ی بچه‌هاش و خشم پروردگارش یکی را انتخاب کند رفت و از بازار یک لاک پشت و شش دانه جوجه‌ی رنگی مریض خرید و این واقعا یک تلاش قابل ستایش در راه سازگاری دین و زندگی بود.
عاقبت جوجه‌های رنگی که واضح است، می‌ماند لاک‌پشت، که عمرش به دنیا بود و تا همین چند سال پیش، توی لاک‌اش ماند و هرگز هم به جانماز کسی نشاشید. هر چه نباشد لاک‌پشت‌ها برای عقاید دینی مردم احترام بیشتری قائل‌اند و هرگز هم در رساله‌ی هیچ عالمی پیرامون نجاست‌شان هشداری داده نشده.
راز عمر طولانی‌شان هم به گمانم همین باشد.

5 comments:

. said...

salam.baraie avalin bar.yeki az dustam ye filter shekane khafan behem dade ke in commentam baz mikone.felan zogh kardam ke mitunam barat comment bezaram.khub bash dokhtar,

mahdis said...

خواندم و نيشم به زهرخندي نوستالژيك باز شد كه بوي كودكي مي داد و سجاده ي در استانه دوزخ گشوده ي مادر را ...

رضا said...

از زیبایی ذهن ِ متنت لذت بردم.... جداً

محمد یوسفی said...

سلام ...
این اسلام هم حکایت جالب است در سرزمین ما...
نتیجه ی اخلاقی خوبی گرفتی...

نامدفون said...

رندانه بود