سالهای بندرلنگه بهترین سالهای عمرم بود. همهی چیزی که در بارهی آن چهار سال میتوانم بگویم این نیست ولی اصلی ترینش همین است. من دریا ندیده نبودم، از وقتی چشم باز کردهام پهنهی آبی که متصل میشد به افق همیشه جلو چشمم بوده، ولی اگر از من بپرسید بهتان میگویم هیچ دریایی را قبول ندارم الا دریای لنگه را. خود ِ طبیعت بود، خود ِ خود ِ چیزی که گم شده، خصوصا وقتی میایستادی توی ساحل ِ صدفاش، ساحلی که صدفزار بود و ابدا نمیشد با پای برهنه جولانی داد رویش. برای جولان دادن ساخته نشده بود، یک ساحل معمولی نبود. ساحلی نبود که به درد سوسولبازیهای کلیشهای بخورد، که به درد عاشقانه قدم زدن بخورد، مورد استفادهاش اینها نبود. صدفزاری بود بُرنده، که فقط برای تحسین آنجا گذاشته بودنداش. چیزی سوای این دنیا بود
من دلم برای آن سالها که توی ساحل میایستادم و حضور خودم را مثل مگسی میدیدم در تاریخ آن ساحل تنگ شده. وقتی میفهمیدی حتی از صدفهای حک شده توی آن ساحل مرجانی هم کمتری، که حتی نمیتوانی توی دل یک مرجان حک شوی و بمانی برای هزار سال بعد، برای یک میلیون سال بعد، برای جاودانگی
دلم برای همهی آن با دیدهی تحقیر به خودم نگاه کردنها تنگ شده. دلم برای سر ِ لاکپشتهایی که گهگاهی میشد از لای موجها دیدشان تنگ شده. برای ترس و اندوهی که دریا به آدم وام میدهد.
به نظرم هیچ چیز به اندازهی دریا در انسان اثر نمیگذارد. سایر اجزای طبیعت را هم میشود دوست داشت اما به گمان منای که جهانبینیام ساحلی است، دریا معرف ِ حس گنگی است که از فلسفه تغذیه میکند. کاری به نمادپردازیهای کلیشهایش ندارم، اینکه مثلا کوه نماد استواری است، جنگل نماد زندگی است، به اینها کاری ندارم. دارم از تجربهی شخصیم حرف میزنم. وقتی موج میکوبد، وقتی موج میپاشد، موج تبدیل میشود به یک قهر، به یک خصم، به چیزی که حضور ناچیزت را بهت یادآوری میکند.
وکیل ِ دریا به گمان من وقتی روی ساحل صدفی میایستادم نوعی مفاخره طبیعت بود به جاودانگیاش.
زمین در ابتدای آفرینش چیزی جزگسترهی آب نبوده. این یعنی ازلی بودن دریا، و انسان، منای که میایستم توی ساحل و زل میزنم به کوبش موجها ، چیزی نیستم جز مگسی که دارد به جوهری ازلی نگاه میکند، مضحک، ناچیز، به دردنخور
زمین در ابتدای آفرینش چیزی جزگسترهی آب نبوده. این یعنی ازلی بودن دریا، و انسان، منای که میایستم توی ساحل و زل میزنم به کوبش موجها ، چیزی نیستم جز مگسی که دارد به جوهری ازلی نگاه میکند، مضحک، ناچیز، به دردنخور
دلم برای چهار سال ِ بندرلنگه و آن ساحل صدف کوفتیاش تنگ شده.
5 comments:
دریای جنوب را ندیدم اما از خزر متنفرم. نمی دانم چرا
2 ta adres avaz kardam ta be in yeki residam!!
منظورم همون درد بی درمون بود! که البته غلط نوشتم من خلیج رو خیلی دوست دارم، خصوصا ساحل بوشهر رو و جالبه که از چیزی توی خلیج خوشم می یاد که داد و هوار دوستداران معظم محیط زیست از دست در اومده، خلیج بوی نفت می ده
این که غصه ندارد. یه سر برو بندر لنگه. البته خوش به حالت دریای جنوب را دیده ای من ندیدم !!!
دلم كلي خواست!
footstep.blogfa.com
Post a Comment