Friday, December 7, 2007

خانه یکپارچه شده حرف و حرف و حرف. دایی‌ها و عموها و عمه‌ها، زن‌هاشان و شوهرهاشان و بچه‌هاشان، خانه یکپارچه شده حرف. دارم بالا می‌آورم. حالم هیچ خوش نیست
صدای خنده‌ها دارد سقف را می‌آورد پایین. من آمده‌ام توی اتاقم و در را از پشت بسته‌ام. مامان اعتراض می‌کند. می‌گوید خوبیت ندارد. جواب نمی‌دهم.
ژاله آمده پشت در اتاقم و دارد با تلفن‌اش حرف می‌زند. دلم می‌خواهد گریه کنم. این همه جای توی این خانه، چرا پشت در اتاق من باید هِرهِراش را راه بیندازد؟ فقط اگر می‌توانستم گریه کنم
چراغ اتاق را خاموش می‌کنم. تاریکی بهم کمک می‌کند بهتر نفس بکشم. نمی‌دانم چرا. اما بهم کمک می‌کند. گمانم تاریکی بهم احساس امنیت می‌دهد. بچه که بودم مشکلاتم کمتر بود. می‌‌رفتم و توی کمد دیواری می‌چپیدم و آنوقت می‌دانستم که واقعا گم و گور شده‌ام. بهترین حس دنیا بود. بچه که بودم توی کمد دیواری جا می‌شدم، آنوقت‌ها بیشتر شانس داشتم.
می‌روم و دراز می‌کشم روی تخت و صورتم را فرو می‌کنم توی بالش. صدای خنده دارد اتاق را می‌لرزاند. به چی می‌شود اینقدر بلند خندید؟ مامان دارد در ِ اتاقم را از جا می‌کند. صدام می‌کند، جواب نمی‌دهم. نمی‌توانم جوابش را بدهم. صورتم را فرو کرده‌ام توی بالش، نفس‌ام دارد بند می‌آید. نمی‌توانم جواب بدهم.
مامان ول می‌کند و می‌رود پی کارش. لابد می‌رود که همراه بقیه به جک‌های سه تا صد تومنی بخندد. که کمک کند سقف را بیاورند پایین.
من بین این آدم‌ها چی کار می‌کنم؟ اینها با این صورت‌های آشناشان کی هستند؟ مامان یعنی چی؟ بابا چه جور فرقی با بقیه دارد؟ من چه طور با این همه آدم پیوند خونی دارم؟ پیوند خونی یعنی چی؟
فقط اگر می‌توانستم گریه کنم.

10 comments:

رضا said...

لازم نیست که حتماً گریه کنی، تا گریه کرده باشی. نفست بند آمده است؛ حتماً گریه کرده ای.

روهام said...

آخ گفتي... چقدر چقدر من اين تجربه كوفتي رو داشتم ولي اگه تو انقدر يه دنده بودي كه در رو پشت سرت بستي و چراغو خواموش كردي ولي من رفتم نشستم جلوي مهمون ها با دل خونين هاي هاي خنديدم... اينقدر مي خندم و مي خندم تا فراموش كنم همه چي رو از ته فراموش كنم.... گور باباي همه چي...

Anonymous said...

این حسو خیلی خوب می فهمم بارها شده اینم حس بهم دست داه که من اینچا چیکار می کنم اینا کی ان
در هر صورت اینجور وقتا باید گفت پناه بر تاریکی

شاه رخ said...

چرا اسمم ثبت نشد؟

چسب said...

یه مسافرت برو روحیه ات عوض می شه

Nava said...

یکبار بهت گفتم زهرا جان... لازم نیست همه چیز را تا بیشترین عمقش بفهمیم. مثل فیزیک است. فیزیک را تا یک جایی باید بفهمی بیشتر بخواهی بفهمی هیچ فیزیکدانی نیست که بداند جواب سوال هات را. بیچاره می شوی

ماه رخ said...

اما من هنوزم وقتی خیلی خسته و غصه دارم می رم تو کمدم اونوقتا کمدم یه تنهایی بزرگ و تاریک بود .ولی الان به همین تنهایی کوچیک و تاریک هم راضیم.

نیکیتاک said...

این حس موقتیه یعنی نه اینکه واقعن موقتیه نه بلکه خودت میدونی باید موقعتیش کنی! بهترین انواع تلاش هم برای این کار همون گریه یا توی کمد قایم شدن یا چیزای دیگه از همین قبیله که ...

نیکیتاک said...

این حس موقتیه یعنی نه اینکه واقعن موقتیه نه بلکه خودت میدونی باید موقعتیش کنی! بهترین انواع تلاش هم برای این کار همون گریه یا توی کمد قایم شدن یا چیزای دیگه از همین قبیله که ...

مهدیس said...

این حس بیگانگی لعنتی با آدم های هم خون، با همه، و با خودت...