Sunday, December 9, 2007

زنکه

بهم گفت: نباید توی دعوای خانوادگی دخالت می‌کردی، تو چی می‌دانی برای چی زنکه را. نگذاشتم حرفش تمام شود. راه افتادم طرف ِ خانه . اشکم داشت سرازیر می‌شد. نه برای دردش، درد نداشت، هنوز هم ندارد. زق‌زق می‌کند. نوش ِ جان ِ آدم فضول.
مامان خانه نیست. خدا را شکر. حتی با اینکه جای دستش نمانده روی صورتم، بغض‌ام را که می‌دید می‌فهمید. یکراست آمدم جلوی آینه. هیچی پیدا نبود، هنوز هم نیست، الا این بغض لعنتی. داشت می‌کشیدش روی آسفالت. مثل ِ دفعه‌ی قبل. باید همین حوالی زندگی کنند. داشت با مو می‌کشیدش روی آسفالت. جیغ نمی‌زد، شبیه جیغ نبود، ضجه؟ زجه؟ ظجه؟ ذجه؟ نمی‌دانم توی چه املایی می‌نشیند. خیال کردم دارد دو تکه می‌شود. که دارد از توی سرش موجود ِ سرکش درونش را می‌کشد بیرون. همسن و سال خودم بود گمانم. ولی آن کبودی روی صورتش نمی‌گذاشت درست حدس بزنم
توی دفتر پست گیرم آورد. توی یکی از باجه‌های تلفن راه دور ایستاده بود. شناختم‌ش. خودم را زدم به خریت که مثلا آن جریان چند ماه ِ پیش و آسفالت و لگد یادم رفته. مچ‌ام را گرفت. به همین صراحت و فقط گفت می‌زاری با موبایلت زنگ بزنم؟ اینجا فقط راه ِ دوره.
موبایل را گرفت و زنگ زد به نمی‌دانم کی. بهش گفتم اگر بخواهد می‌تواند بیاید خانه. گریه کرد. ماشین را از پشت شیشه‌ی باجه‌ی پستی دید و پا گذاشت به فرار. ماشین چرخید، فحش، فحش، فحش
ترسیده بودم، دختره را با چادر می‌کشید. چادر ِ سیاه روی آسفالت خیابان. چادر ِ سیاه ، چادر ِ سیاه، طناب دار، ضجه؟ زجه؟ ظجه؟ ذجه؟
مردها راست راست ایستاده بودند و تماشا می‌کردند، زن‌ها پچ‌پچ
بهشان گفتم چس فیل‌شان کم است. کسی محلم نگذاشت. زنکه، زنکه، زنکه
روبروی مرده ایستادم. گفتم دست بهش بزند زنگ می‌زنم صد و ده. کلی دری وری دیگر هم گفتم و کلی بلف دیگر هم زدم. مرده یک لگد گذاشت به پهلوی زنکه. فحش دادم، خواباند زیر ِ گوشم
مسئول باجه گفت: دعوا خانوادگی بوده، به کسی ارتباطی نداشت. گفت: اصلا از کجا معلوم زنش بوده باشد. کارمندش گفت: اصلا زنکه یه چیزیش می‌شد، همون دفعه‌ی اولم بهت گفتم نرو دنبال دردسر، به ما چه؟
زنکه را چپاند توی ماشین. مثل یک چمدان
ضجه؟ زجه؟ ظجه؟ ذجه؟
چادر سیاهش روی آسفالت ماند
توی آینه چیزی پیدا نیست. من در امنیت شناورم، من در امنیت معلقم. من در امنیت غرقم و یک کشیده تا بحال هیچ کس را نکشته..

9 comments:

هنايش said...

من
نميدانم
حقيقتن
نميدانم
چه بگويم؟؟؟؟

رضا said...

زندگی ِ سگی. به استخوان، راضی باش.

محمد یوسفی said...

چه می شود گفت غیر از ضجه. زجه. ظجه. ذجه.

Nava said...

دور باطل خشونت

Garomzangi said...

I have got some comments for this story If I may,however, I cannot write my comments in Persian in your weblog.
Would you mind if I do write them in your other web log?
Ehsan

شاه رخ said...

درباره ی اون اتفاق قضاوت نمی کنم ولی درباره ی پستت :
درود بر تو
درود بر تو
درود بر تو
چقدر خوب نوشتی

چسب said...

ای خاک بر سر تمام مردای بی غیرتی که اونجا ایستاده و نظاره گر ماجرا بودند. همین ...

شاه رخ said...

حرفی ندارم رد می شدم گفتم سلامی کرده باشم
سلام !!

زهرا موثق said...

خوشحال شدم از دیدن کامنتت.
حتما ، مشکلی نیست برای سر زدن به آن یکی وبلاگ. منتظرم