Sunday, January 13, 2008

چون است حال ِ بستان ای باد نوبهاری

اول اینکه این یک توبه نامه نیست. چون من هر جور تصمیمی بتوانم در زندگی‌ام بگیرم، آدم ِ تصمیم ِ کبری گرفتن نیستم. از آن روزی که یادم می‌آید نبودم، حالاش هم نیستم. این را در خودم یک عیب نمی‌دانم. ممکن است مجله‌ی موفقیت این را یک ضعف بداند ولی بنده این خصوصیت خودم را در کمال اعتماد به نفس فقط و فقط یک ویژگی می‌دانم.
من جزو آن دسته گمراهانم که زندگی را مسابقه ی دوی سرعت نمی‌داند. از اینکه با دیگران مسابقه بدهم متنفرم و از آن مهم‌تر، از اینکه با خودم مسابقه بدهم واقعا خنده‌ام می‌گیرد. تا از کاری واقعا خوشم نیاید حاضر به انجامش نمی‌شوم و این از آن خصوصیاتی است که باعث می‌شود مسابقه را ببازی.
ولی واقعا برام جالب است. در این مورد ِ خاص من واقعا از خودم خوشم می‌آید. مثال بزنم. من الان چهارده پانزده سال است که بی‌وقفه یا دانش‌آموزم یا دانشجو و هنوز که هنوز است شب امتحان حضرت عباس را می‌دوزم به فلک‌الافلاک که ای خدا چه گلی به سر بگیرم؟ و جالب اینجاست که هر سال فصل امتحانات من قسم پشت قسم که ترم آینده فصل نوینی در زندگی من خواهد بود، من ترم آینده انسان شریفی می‌شوم، من ترم آینده به پنیرم فکر می‌کنم، من ترم آینده اِله و بله. یعنی خودم را تبدیل کرده‌ام به سوژه‌ی خنده‌ی خودم.
سوال : بهم بگویید عقل آدم چقدر باید فاسد شده باشد که کافه زیر دریا اثر استفانو بنّی را بگذارد کنار بنشیند تاریخ ادبیات بخواند؟
امیدوارم همه‌ی ما عاقل از این دنیا برویم و به این زرق و برق‌های دنیوی اعتنا نکنیم. باور بفرمایید درس و مشق برای آدمیزاد نان و آب نمی‌شود، یه کم گوش کنید.

8 comments:

نوا said...

تو که انقدر به این درس هات علاقه داری چرا می ری دانشگاه بشین صبح تا شب گوشه خانه کتاب هایی که دوست داری بخون . رویای من هم همینه البته

مسعود said...

آخر آدم خاطره های پراکنده گلی ترقی یک طرفش باشد، شما که غریبه نیستید مرادی کرمانی سمت دیگرش، قول فردریش دورنمات هم کنار تختش...
آن وقت بنشیند تحلیل های اقتصاد خرد و کلان را بخواند!
این یادداشت را وقتی نوشته بودم که ترم سوم دانشگاه بودم، چه شب هایی بود این شب های امتحان و چه داستان هایی همین شب ها خواندشان مزه می داد

باران said...

من شب امتحان مقاومت مصالح که پر است از مزخرفات و لاطائلات نشستم و با کمال خونسردی کتاب بوف کور را خواندم و بعد هم امتحانم را ده گرفتم و از این بابت هم به خودم افتخار می کنم. تو هم همان بهتر که با این تصمیم های کبری زندگی ات را خراب نکنی حال این روزگار را ببر

باران said...

راستی عطف به پست قبل شاید کاویژه آدمیزاد این باشد که مخش آک بند نماند و آن آفتاب پرست و مداد رنگی هم جدا عالی بود

علی said...

سلام
اخ جان دلمان حال آمد خواهر
ماکه دانش طلبیمان هم تمام شد و مرض شب امتحانیمان خوب نشد و داغش به دلمان ماند
حالا به عنوان یک دانش آموخته!! پیشنهاد می کنم حداقل یک ترم را مثل خانم درس بخوانی تا حسرتش بر دلت نماند

خوش باشی
قشنگ نوشته بودی
دست مریزاد

sefid said...

بعله !!!
درواقع گوره پدر اسکی موها دیگه ؟ بعد یه چیزی انتخاب طبیعی داروین چی میشه ؟
بعله اتم های این دنیا هم با هم دیگه سر جنگ دارن کوچیکترین الکترونم دوسته داره پایدار ترین حالت ممکن رو به خودش بگیره ! اصولا نمیشه این قضیه رو رد کرد ! که اگه تو صبح یا ظهر برنج میخوری درواقعه تو مسابقه ای شرکت کردی که توش تو برنده برنج هستی !! حالا هرکی بیشتره بدوه ! برنج بیشتری میخوره !!! و البته یه چیزیم هست شما میتونه به مقدار برنج کم قانع باشی ! الان خوب نمیخوای برجی ان تومن پول برق و گازو تلفن و پوشک بچه و میوه بدی خوش میگذره خیال میکنی دنیا مسابقه نیست :d !!!
بعله ولی دقیقا چه من و تو بخوایم چه نخوایم مسابقه هست که بازنده هاش محکومن به نکبت به خفت به فحشا به ... البته فقر این روزا برای عده ی کمی نکبت نمیاره !!! و ما منظورمان 99 % دیگه هستند :d !!!
این یعنی با 99% این پستت مخالفم
:ghafa:

زهرا موثق said...

حسن جوون ،ای سفید، بحث تو و نادی و فاطی کاملا با اوضاع و احوال من فرق می کنه پسرم.به خودت چرا میگیری؟ شما سه تا اگه نخواین تو مسابقه ای که انشاالله تعالی در اواخر سال تحصیلی خواهید داشت شرکت کنید خودم به عنوان بزرگتر محل آبروتونو می برم.و اما در مورد پوشک بچه و پول آب و برق و اون چیایی که نوشتی خدمتت عرض کنم : نیگا کن! درسته سرباز این مملکت شدی ، ولی دیگه داری زیادی راننده تاکسی بازی در میاری.می فهمی؟

sefid said...

بزرگتر ؟! :d
بعله :-b