Thursday, February 7, 2008

فکری به حال خودتان بکنید

  • بندرلنگه جزیره‌ی ثبات ِ من است. این درست که تمام نوجوانیم را بندرلنگه پر کرده، که عمده‌ی خاطرات فوق‌العاده‌ام را از آنجا دارم، اما اینها دلیل ِ پیوندی نمی‌شود که بین من و این شهر وجود دارد. چیزهای اسرارآمیزتری هست، درباره‌ی رنگ نیلی دریا و مرغ‌های ماهی‌خوار و مشتا، درباره‌ی باد ِ جن و خانه‌های متروکه درندشت، درباره‌ی درخت‌های کرت و خاک برهنه، درباره‌ی آنچه بهش می‌گویند بی‌آبی و برکه‌های سفید ژر از کرم و کثافت، درباره‌ی صخره‌ی فوق‌العاده‌ی پاسگاه ِ مهتابی و خیلی چیزهای دیگر. این چند روزی که بندرلنگه بودم آرام‌ترین و بی‌تشویش‌ترین روزهای سال‌ام بود. گمانم هیچ‌چیز به پای ِ نشستن روی صخره‌های کوتاه صدفی و خواندن کتاب و خیسی پاها در میان ِ توده‌های کف آلود ِ موج نمی‌رسد. دردسرتان ندهم. درواقع بدم نمی‌آمد همان جا دنیا تمام شود.
  • از اینکه مسئولیت جوش دادن روابط را به من واگذار کنند متنفرم. این طور نبوده که بیایند و علنا چنین درخواستی ازم بکنند اما غالبا با بی‌رحمی تمام مرا درچنین موقعیتی قرار داده‌اند. غیر از آن، از این متنفرم که زوجی (اعم از زن و شوهر، نامزدین، دوست پسر و دوست دختر و غیره و ذلک)، در حضور من شروع به جر و بحث کنند و بخواهند من قضاوت کنم. جدا که آدم باید خیلی خودخواه باشد. گاهی فکر می‌کنم ایراد از آن لبخند ِ ابلهانه‌ی خودم است که حالا دیگر برای خودم وظیفه می‌دانمش. لابد بهم یک حالت روحانی کوفتی می‌دهد، وگرنه کدام آدم عاقلی می‌تواند از من توقع عدالت داشته باشد؟ اصلا به من چه؟ تا جایی که می‌توانید بزنید تو سر و کله هم. ولی انتظار نداشته باشید کثافت روابط‌تان را من تحمل کنم شیرینی و گرمیش را خودتان.

3 comments:

Anonymous said...

خو بگو به منچه (:| الکی ضحمت شنیدنو هم نده (:|

شاه رخ said...

خوش به حالت که بچه ی بندری و دریا و پاهای خیس منم اگه حق انتخاب داشتم ترجیح می دادم بچه ی ساحل باشم صدف وپاهای خیس

حسن said...

این کامنته یه چیش میشه چرا منو ناشناس نشون داد ؟!