Tuesday, February 12, 2008

به من بگو چی ارزشش بیشتر بود؟

تا چهار، چهار و نیم ، شاید هم یک ربع به پنج صبح نشستم و با خودم شطرنج بازی کردم. اینطوری بود که هی خودم را الکی شکست دادم و هی الکی از خودم شکست خوردم. حتی یک بار پات هم شدم که در نوع ِ خودش عجیب‌ترین نتیجه‌ای بود که آدم در مواجهه با خودش می‌تواند بگیرد. اگر فاطی خانه بود حتما می‌گفت: خل شده‌ام نصف شبی. شاید هم می‌نشست و یک دست بازی می‌کردیم. لابد فاطی می‌برد ، شک ندارم که می‌برد. همیشه کله‌اش بهتر از مال من کار می‌کند. این جور وقت‌ها دمر می‌خوابد و پاهاش را توی هوا تکان می‌دهد. احتمالا این بهش کمک می‌کند اعصاب حریف را به هم بریزد. چون واقعا خونسرد این کار را انجام می‌دهد.
من خوش دارم سربازهام را جوری بچینم که شاه را تهدید کنند. از دخالت مهره های کلیدی، خاصه وزیر بیزارم. از مهره‌هایی که قابلیت جهش دارند خوشم نمی‌آید و به نظرم می‌رسد مهره‌هایی که آزادی عمل وسیعی دارند بازی را خراب می‌کنند. شاید زیادی خشن‌اند. فقط در مورد حرکت اسب، چیزی وجود دارد که همیشه مجذوبم کرده. چیزی که خیلی خیلی زیباست . روی صفحه‌ی شطرنج، روی چهارخانه‌های سیاه و سفیدی که همه چیز را در چنبره‌ی قوانین ریاضی حبس می‌کنند، حرکت «L» درست مثل رقص باله می‌ماند، چیزی فوق‌العاده غمگین درش وجود دارد، زیبایی ِ از سر یاس، از سر ناامیدی. زیبایی که درون جبر مطلق به وجود می‌آید، زیبایی که همان جا محبوس می‌شود و گویی همه‌ی تلاشش این است تا زمانی که مهره‌ی خشنی حذف‌ش نکرده، با چرخش‌های سحرآمیزش، در صحنه روح بدمد.
من اغلب این بازی را می‌بازم. حامد، دایی‌م، واقعا خوب از مهرهاش استفاده می‌کند. می توانم بگویم مادرزادی یک شطرنج‌باز است. بهترین نقشه‌هایی که به عمرم دیده‌ام را بدون هیچ زحمتی اجرا می‌کند. می‌تواند ظرف سه سوت مرا ببرد، اگر سرحال نباشد یا من مجبورش کرده باشم به بازی، این کار را می‌کند. کافی است بشمارم: یک، دو، سه و تمام.
اما اغلب این طوری نیست. گاهی شده زجرکشم کرده، تک تک مهره‌هام را به دام می‌اندازد و بعد که حسابی تفریح کرد خیلی راحت تق تق تق!
من همیشه مثل یک «هدف» بازی کرده‌ام. برای حامد من همیشه یک شوخی بوده‌ام.گرچه هیچ وقت واقعا بهم نخندیده.
توی این بازی توانایی پیش‌بینی مهم‌ترین ابزار است که من ندارمش و حامد سرشار است از آن. این جورچیزها توی ذات آدم است. من یک بازنده‌ی مادرزادم.
تا چهار، چهار و نیم، شاید هم یک ربع به پنج نشستم و شدم اتوبانی از جان‌بخشی به اشیا. اسب‌های من روی صفحه جولان می‌دادند و مهره‌ها مزاحمشان بودند. در واقع فکر کردم اسب‌ها فضای کافی ندارند. حوالی ساعت ِ چهار بود که همه‌ی مهره‌ها را از روی صفحه جمع کردم و فقط چهار تا اسب را، مثل چهار تا شوالیه، جفت جفت روبروی هم قرار دادم. اسب‌ها از کنار هم رد می‌شدند، بدون اثری از زیبایی پیشین‌شان.
مجبور شدم مهره‌ها را دوباره بچینم، رخ‌ها را حرکت دادم. مهره های شرور بازی. گریه‌ام گرفت چون زیبایی اسب‌ها حالا دوباره برگشته بود. فهمیدم گاهی زیبایی فقط در تقابل با زشتی‌ها ارزشش نمایان می‌شود. گریم گرفت . بازی را به هم زدم و نشستم و کنسرتوی چهارفصل ویوالدی را گوش دادم. کاملا بی‌خوب شده بودم.
نزدیک ساعت شش و ربع بود گمانم که متوجه نور شدم. نور خیلی خیلی ضعیف، صبح کاذب بود شاید. پله‌ها را دو تا یکی تا خود پشت بام دویدم.آن لحظه کاملا می دانستم دارم می‌روم بالا و حسابی شاکی بودم. آرزو کردم یکی آن بالا باشد، یکی آن بالا باشد تا یقه اش را بگیرم. حالا که فکرش را می کنم می بینم بدم نمی‌آمد خدا آنجا باشد.
از آنجا زل زدم به بام همسایه‌ی کفتربازمان. همان موقع بود که خورشید را هم دیدم. خود ِ واقعی‌اش را،روشنایی را نه، خود منبع نور را. کفترها که از روی سرم دسته‌دسته رد شدند، آنجور بی‌خیال و رنگ و وارنگ، یک جوریم شد.
بعد همان جا نشستم و شروع کردم به گریه کردن و یک ریز زرزر کردم تا حدود ساعت ِ یک ربع به هفت. ساعت نداشتم البته. بابام این ساعت از خانه می‌زند بیرون. پاشدم و دوباره بدو‌بدو از پله‌ها پایین آمدم. بیچاره بابام داشت زهره ترک می‌شد. چیزهایی بهم گفت تا بهم بفهماند دارم کودن می‌شوم.
حالا که این پست را می‌زنم و به تمام اتفاقات دیشب فکر می‌کنم تنم می‌لرزد. آدم وقتی جاییش می‌شکند اول گرم است، حالیش نمی‌شود ، بعد کم کم درد می‌پیچد تا توی مغز استخوان‌اش و تبدیل به ضجه می‌شود.
چرا رقص ِ اِل ِ اسب بدون پلیدی و خشونت رخ، نمود ندارد؟ این چه قانون ترسناکی است که توی جهان وجود دارد؟
من تمام شب را به چک‌ها، مشت‌ها، فحش‌ها و اینکه اگر اتفاق دیگری می‌افتاد، اگر اگر اگرها فکر کرده‌ام. که اگر نون کشته می‌شد چی، که توی آن ماشین چقدر تنها بوده، چقدر وحشت کرده بوده، چقدر التماس کرده، چقدر بهش توهین شده و تا چه اندازه صدمه دیده. واقعا هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که این‌ها برای برپایی کدام نظم ِ کوفتی ضروری‌اند؟
اگر همان لحظه ، توی آن بیابان درندشت خدا دنیا را با یک بشکن ویران کرده بود، کی بعد ازش گله می‌کرد؟ کی بعد می‌گفت: اوه، خدایا، باس یه کم صبر و تحمل می‌داشتی ! موضوع مهم نبود.
چه چیزی از ضجه‌های وحشت‌زده‌ی یک دختر، وسط تاریکی یک بیابان بیشتر ارزش دارد، که جهان هنوز سرپاست؟

3 comments:

سياورشن said...

سلام ...چقدر اين متن و فضا با وبلاگ قبلي فرق كرده! فكر كنم خيلي بهتر است ...هم نثر هم نگاه...

Anonymous said...

بی برو اینجا http://www.chesspark.com با دیگران بازی کن
آدم حواس پرت می شه هی با خودش بازی کنه درخت نشین:D

چارلز غلامحسین

سفید said...

همه شمشیرا از رو بستن زیره لباس :d !!