Thursday, March 27, 2008

همه چیز از پرده ی اتاقم شروع شد . وقتی طلوع خورشید ، خودش را درون پرده آبی ام تکثیر می کند ، هرگز نمی توانم در برابر چیزی که درونم متولد می شود مقاومت کنم. شاید کیشلوفسکی حق داشت...
همه چیز مسموم است. همه چیز به جز این رنگ آبی . آبی حقیقت است ، آبی آزادی است . من جایی درون این آبی معلقم و اتاقم جایی درون من .
چه بهایی باید بپردازیم؟ چقدر کافی است ؟ چقدر برای آزادی ؟
اتاقم درآبی شناور است. همه چیز از پرده ی اتاقم شروع شد. خورشید در این پرده متولد شد و من رمقی برای ترسیدن نداشتم...

3 comments:

نگار نوجوان said...

یاد شعرهای قدسی قاضی نور افتادم که توش یا یک نگاه تقدیس آلود!!! از رنگ آبی یاد می کرد.
کلّن این پستت حال و هواش با سایر نوشته هات فرق داشت. همچین مثل اونا خیلی تند و تیز و تلخ و بی رحم نبود.

فاطمه said...

من که از اول بهت گفتم این پرده رو انتخاب نکن!حالا هی بشین نگاش کن و واسش شعر بگو!!

سفید said...

بهاش همون قربانیشه تا خوده خوده مرگ نه خون نه خاک نه کف دهان !
شرمندم که همه ی پستاتو میخونم سعی میکنم دو سه ماتهی یه بار بخونم