حضرت بونوئل یک سال قبل از ارتحالش کتابی می نویسد به اسم «با آخرین نفس هایم» که نوعی زندگی نامه ی عجیب و غریب است . قبل از خواندن کتاب یک پیش فرض کلفت درباره ی بونوئل داشتم. این بابا را یک آدم ِ لندهور ِ خیلی خیلی خشک تصور می کردم . بنابراین اصلا حوصله نداشتم نقل زندگی یک همچین آدمی چیزی بخوانم. خاصه چیزی در حدود سیصد چهارصد صفحه . اما وقت خواندن کتاب یک جمله در میان بر روح پرفتوحش درود می فرستادم .
این کتاب به اندازه ای روان ، آزاد ، هیجان انگیز و متناقض است که آدم هیچی را بهش ترجیح نمی دهد. بونوئل نقل همه چیزی حرافی می کند. اصلا اجازه نمی دهد چیزی روی دلش بماند. نوعی سرخوشی بی اندازه لذت بخش توی تمام جملاتش حضور دارد. اصلا نمی شود حساب کرد الان چی قرار است بگوید . جالب اینکه آدم قبل از خواندن کتاب توقع دارد یک همچو ابرفیلمسازی -حداقل- چهار پنجم کتاب خاطراتش را اختصاص بدهد به مثلا فیلم هاش ، نظریه های سینمایی اش و از این جور قضایا. اگر با یک همچو پیش فرضی بروید سراغ کتاب عملا دستتان توی حنا می ماند. بونوئل بر عکس ، چهار پنجم کتابش را در باره ی هرچی که فکرش را بکنید حرف می زند مگر سینما. توی همان یک پنجم باقی مانده هم علاقه ای ندارد راجع به کارهاش چیزی را توجیه کند یا اینکه مثلا به بحثی چیزی دامن بزند. خاطرات سینماییش را نقل می کند چون سینما قسمتی از زندگیش بوده.
بخش اعظم کتاب درباره ی زندگی عجیب و غیرمتعارفش است. سالهای جوانی اش را که تعریف می کند چیزی می خزد زیر پوست آدم . شاید لذت بخش ترین قسمت کتاب همین سالهای کوی دانشگاه مادرید باشد.آدم ها ، دوستان و کسانی که باهاشان حشر و نشر داشته یکی از مهم ترین موضوعات کتاب است.خود بونوئل هم این را می داند. می داند و عنوان هم می کند که از بزرگترین افتخارات زندگیش آشنایی با خیلی از آدم گنده های روزگار خودش بوده. چه در اسپانیا ، چه در فرانسه ، چه در امریکا و چه در مکزیک. که اگر با هر کدام از این آدم ها آشنا نمی شد شاید زندگی اش در مسیر حاضر نمی افتاد.
کتاب لبریز از شخصیت است. اسم پشت اسم ردیف می شود. آدم از خودش می پرسد چقدر این اسامی واقعی هستند؟ خاصه که خود بونوئل اول کتاب عنوان می کند که خیلی از این خاطرات را من الان نمی دانم واقعی هستند یا نه؟ که ممکن است خیلی ها را صرفا از تخیل و وهم ام کشیده باشم بیرون ، خیلی ها را اشتباهی به خاطر بیاورم ، خیلی ها را بازسازی کرده باشم و غیره. بعد خودش اینطور نتیجه می گیرد که نخواسته خواننده با یک گزارش تاریخی روبرو باشد و این که براش اهمیتی ندارد چیزهایی که می نویسد حتما اتفاق افتاده باشند. خواننده کتابی را می خواند که حاصل کنکاش های ذهنی بونوئل است و این ذهن هر چند پرت و پلا ساخته باشد ، نمی شود انکار کرد که ذهن بونوئل است.
بونوئل بر خلاف پیش فرض من بی اندازه شوخ و سرخوش است. به هیچ چی پایبند نیست . از تابو ها ، تعریف ها ، قواعد و قوانین اجتماعی بیزار است و این بیزاری را ستایش می کند. به نوعی اخلاق بونوئلی ایمان دارد. یعنی تلفیقی متناقض از سوررئالیسم ، کمونیسم ، آنارشیسم ، مسحیحیت ، انسانیت و سایر موارد. تناقض را غیر قابل کتمان می داند و سعی نمی کند چیزی را ماست مالی کند. نسبت به هر نوع تفکر و آرمانی نوعی کشش ودر عین حال نوعی دلزدگی دارد. خودش هم این را می داند و اصلا براش مهم نیست . همین باعث می شود که کتاب خواندنی باشد.
در این کتاب با دو فصل بی اندازه حال کردم. یکی فصلی که دارد درباره ی شراب و سیگار حرافی می کند. اینکه چه نوع شرابی را ترجیح می دهد ، و اینکه چطور می شود از تلفیق این دو به منتهای لذت رسید. شوخی جالبی هم می کند . می گوید اگر شیطان همین حالا برود سراغش و پیشنهاد بدهد که میل جنسی اش را در این سن و سال برگرداند این پیشنهاد را یحتمل رد می کند و فقط ازش می خواهد که یک کبد و یک ریه ی سالم بهش بدهد که تا آخر عمر امکان خوردن مشروب و کشیدن سیگار را داشته باشد.
فصل مورد علاقه ی بعدیم فصلی است که درباره ی نقشه های پلیدی که کشیده اما هیچ وقت فرصت نداشته عملی شان کند حرف می زند. یکی از دوستانش را نشان کرده بوده برای اینکه سرکارش بگذارد. وقتی داشتم این قسمت از کتاب را می خواندم حسرت می خوردم.انصافا نقشه های خبیثانه و مفرحی بوده. دوست داشتم کتاب دم دستم بود تا آن را عینا می نوشتم. لطفش هم البته به بیان خود بونوئل بر می گردد. لو دادن نقشه ها هم کار جالبی نیست...
(حیفم می آید این را لو ندهم. درواخر کتاب می گوید دوست دارد وقت مرگش حسابی تفریح کند. که بخواهد تمام دوستان لامذهبش دور تختش جمع شوند. بعد کشیش بخواهد و وقتی کشیش رسید جلوی همه ی کسانی که احاطه اش کرده اند شروع کند اعتراف کردن. در حالی که رفقاش دهانشان یک متر باز مانده و وقتی کارش تمام شد تالاپی بیفتد بمیرد. می گوید دلش می خواهد با این کار قیافه ی پکیده ی دوستانش را ببیند و بخندد. حقیقت اینکه کی دلش نمی خواهد؟)
کتاب ترجمه ی خیلی سلیس و خوبی هم دارد. واقعا بایستی به علی امینی نجفی بابت چنین ترجمه ای ، آن هم در چنین دوره زمانه ی هرکی به هر کی ، ناز شصت گفت . همچنین به دوستی که کتاب را بهم امانت داد و باعث شد روشن شوم که اگرچه بونوئل یک لندهور بوده ولی واقعیتش اینکه آدم گه افه ای نبوده .
خوش گذشت
این کتاب به اندازه ای روان ، آزاد ، هیجان انگیز و متناقض است که آدم هیچی را بهش ترجیح نمی دهد. بونوئل نقل همه چیزی حرافی می کند. اصلا اجازه نمی دهد چیزی روی دلش بماند. نوعی سرخوشی بی اندازه لذت بخش توی تمام جملاتش حضور دارد. اصلا نمی شود حساب کرد الان چی قرار است بگوید . جالب اینکه آدم قبل از خواندن کتاب توقع دارد یک همچو ابرفیلمسازی -حداقل- چهار پنجم کتاب خاطراتش را اختصاص بدهد به مثلا فیلم هاش ، نظریه های سینمایی اش و از این جور قضایا. اگر با یک همچو پیش فرضی بروید سراغ کتاب عملا دستتان توی حنا می ماند. بونوئل بر عکس ، چهار پنجم کتابش را در باره ی هرچی که فکرش را بکنید حرف می زند مگر سینما. توی همان یک پنجم باقی مانده هم علاقه ای ندارد راجع به کارهاش چیزی را توجیه کند یا اینکه مثلا به بحثی چیزی دامن بزند. خاطرات سینماییش را نقل می کند چون سینما قسمتی از زندگیش بوده.
بخش اعظم کتاب درباره ی زندگی عجیب و غیرمتعارفش است. سالهای جوانی اش را که تعریف می کند چیزی می خزد زیر پوست آدم . شاید لذت بخش ترین قسمت کتاب همین سالهای کوی دانشگاه مادرید باشد.آدم ها ، دوستان و کسانی که باهاشان حشر و نشر داشته یکی از مهم ترین موضوعات کتاب است.خود بونوئل هم این را می داند. می داند و عنوان هم می کند که از بزرگترین افتخارات زندگیش آشنایی با خیلی از آدم گنده های روزگار خودش بوده. چه در اسپانیا ، چه در فرانسه ، چه در امریکا و چه در مکزیک. که اگر با هر کدام از این آدم ها آشنا نمی شد شاید زندگی اش در مسیر حاضر نمی افتاد.
کتاب لبریز از شخصیت است. اسم پشت اسم ردیف می شود. آدم از خودش می پرسد چقدر این اسامی واقعی هستند؟ خاصه که خود بونوئل اول کتاب عنوان می کند که خیلی از این خاطرات را من الان نمی دانم واقعی هستند یا نه؟ که ممکن است خیلی ها را صرفا از تخیل و وهم ام کشیده باشم بیرون ، خیلی ها را اشتباهی به خاطر بیاورم ، خیلی ها را بازسازی کرده باشم و غیره. بعد خودش اینطور نتیجه می گیرد که نخواسته خواننده با یک گزارش تاریخی روبرو باشد و این که براش اهمیتی ندارد چیزهایی که می نویسد حتما اتفاق افتاده باشند. خواننده کتابی را می خواند که حاصل کنکاش های ذهنی بونوئل است و این ذهن هر چند پرت و پلا ساخته باشد ، نمی شود انکار کرد که ذهن بونوئل است.
بونوئل بر خلاف پیش فرض من بی اندازه شوخ و سرخوش است. به هیچ چی پایبند نیست . از تابو ها ، تعریف ها ، قواعد و قوانین اجتماعی بیزار است و این بیزاری را ستایش می کند. به نوعی اخلاق بونوئلی ایمان دارد. یعنی تلفیقی متناقض از سوررئالیسم ، کمونیسم ، آنارشیسم ، مسحیحیت ، انسانیت و سایر موارد. تناقض را غیر قابل کتمان می داند و سعی نمی کند چیزی را ماست مالی کند. نسبت به هر نوع تفکر و آرمانی نوعی کشش ودر عین حال نوعی دلزدگی دارد. خودش هم این را می داند و اصلا براش مهم نیست . همین باعث می شود که کتاب خواندنی باشد.
در این کتاب با دو فصل بی اندازه حال کردم. یکی فصلی که دارد درباره ی شراب و سیگار حرافی می کند. اینکه چه نوع شرابی را ترجیح می دهد ، و اینکه چطور می شود از تلفیق این دو به منتهای لذت رسید. شوخی جالبی هم می کند . می گوید اگر شیطان همین حالا برود سراغش و پیشنهاد بدهد که میل جنسی اش را در این سن و سال برگرداند این پیشنهاد را یحتمل رد می کند و فقط ازش می خواهد که یک کبد و یک ریه ی سالم بهش بدهد که تا آخر عمر امکان خوردن مشروب و کشیدن سیگار را داشته باشد.
فصل مورد علاقه ی بعدیم فصلی است که درباره ی نقشه های پلیدی که کشیده اما هیچ وقت فرصت نداشته عملی شان کند حرف می زند. یکی از دوستانش را نشان کرده بوده برای اینکه سرکارش بگذارد. وقتی داشتم این قسمت از کتاب را می خواندم حسرت می خوردم.انصافا نقشه های خبیثانه و مفرحی بوده. دوست داشتم کتاب دم دستم بود تا آن را عینا می نوشتم. لطفش هم البته به بیان خود بونوئل بر می گردد. لو دادن نقشه ها هم کار جالبی نیست...
(حیفم می آید این را لو ندهم. درواخر کتاب می گوید دوست دارد وقت مرگش حسابی تفریح کند. که بخواهد تمام دوستان لامذهبش دور تختش جمع شوند. بعد کشیش بخواهد و وقتی کشیش رسید جلوی همه ی کسانی که احاطه اش کرده اند شروع کند اعتراف کردن. در حالی که رفقاش دهانشان یک متر باز مانده و وقتی کارش تمام شد تالاپی بیفتد بمیرد. می گوید دلش می خواهد با این کار قیافه ی پکیده ی دوستانش را ببیند و بخندد. حقیقت اینکه کی دلش نمی خواهد؟)
کتاب ترجمه ی خیلی سلیس و خوبی هم دارد. واقعا بایستی به علی امینی نجفی بابت چنین ترجمه ای ، آن هم در چنین دوره زمانه ی هرکی به هر کی ، ناز شصت گفت . همچنین به دوستی که کتاب را بهم امانت داد و باعث شد روشن شوم که اگرچه بونوئل یک لندهور بوده ولی واقعیتش اینکه آدم گه افه ای نبوده .
خوش گذشت
9 comments:
اگه تا حالا سمت این کتاب نرفتم به اتین خاطر بود که اصولا با خوندن یا شنیدن خاطرات دیگران خیلی حال نمی کنم ولی این جور که تو الان نوشتی باید بدوم سمتش
حتا اگه شده به خاطر مشروب و سیگار هم شده !
This comment has been removed by a blog administrator.
من هم خواندم. نيکو بود
من اصلن این بابایی که گفتی را نمی شناسم. اما همچین با آب و تاب تعریف می کنی آدم دلش می خواهد برنامه امتحانات میانترم را از روی دیوار بکند و بنشیند بخواندش!
وسوسه شدم!
ببین وقتی من یه پست درباره ی شیاطین داستایفسکی نوشتم یه کامنت برام گذاشتی که تهش گفته بودی اسم کتاب چی بود؟
من هنوز گیجم که منظورت کدوم کتاب بوده؟
شیاطین؟ اسم دیگه ش جن زدکانه یه ترجمه به همین اسم هم ازش هست بهش طلسم شدگان هم ترجمه ی انگلیسی ش demons هست روسیشو نمی دونم چیه
درباره ی پیتزای قورمه سبزی به زودی خواهم نوشت اگرچه به قورمه سبزی اعتفاد بیشتری دارم تا پیتزا
تو بچه ی کدوم بندری؟
ببخشید می پرسما از روو فضولیه فقط
می تونی جواب هم ندی
چرا اسمم ابی نشد
Post a Comment