اگه داستان «حقیقت» واقعی باشه ( که بعید می دونم اونقدر خوش شانس باشیم که نباشه) من حاضر نیستم به اندازه ی سر سوزنی عمرمو واسه پیدا کردنش تلف کنم . حتی شاید سعی کردم منهدمش کنم . در واقع چندان بهش خوشبین نیستم . اغلب آرزو می کنم تمام اونچه درک می کنیم ( یعنی با هر پنج تا قوه ی ادراکمون) کابوسی باشه که خداوند داره می بینه. اونوقت شاید بشه یه جورایی آسوده بود. چون بلاخره که بیدار میشه ، نه؟!
گمونم احساس خفگی دقیقا منتج از واقعی فرض کردن حقیقت باشه . حالا شاید یه جورایی این قضیه به نهیلیسمی چیزی ختم بشه که من اصلا ماتم ِ شو ندارم. بزار بشه . اگه حقیقت وجود داشته باشه مجبوریم باورش کنیم و من دیگه از باور کردن خسته شدم . جدی خسته شدم ها ، یعنی اگه دروغ نگفته باشم دیگه تقریبا رسیده زیر گردنم . مردم به من میگن : تو ایمانتو از دست دادی ، منم بهشون می گم : متاسفانه هنوز کاملا از دستش ندادم .
دیگه حتی فرض کردن و هی تکرار این اصل تو مخ ام که : «حقیقت متکثره ، متکثره ، متکثره» آرومم نمی کنه. حقیقت حقیقته . چه نوع واحدش چه این نوع متکثرش که من عمرا نمی تونم فرضش کنم و به تناقض نرسم . حالا آرزو می کنم اصلا حقیقتی وجود نداشته باشه ، هیچی ، هیچی ، یعنی مطلقا ها.
واسه همین دلم می خواد یه پشه بشینه رو بینی خدا و بیدارش کنه و همه چی پخ پخ .
البته خودمم می دونم اونوقت خود ِ کابوس خداوند حقیقته . ولی تو رو خدا یه بار بیاین مثه بچه آدم فقط آرزو کنیم . بدون اینکه ذره بین بزاریم واو به واو رو کالبد شکافی کنیم .
به هر حال من همیشه خاطر خواه ایده چاله های فضایی هستم...
گمونم احساس خفگی دقیقا منتج از واقعی فرض کردن حقیقت باشه . حالا شاید یه جورایی این قضیه به نهیلیسمی چیزی ختم بشه که من اصلا ماتم ِ شو ندارم. بزار بشه . اگه حقیقت وجود داشته باشه مجبوریم باورش کنیم و من دیگه از باور کردن خسته شدم . جدی خسته شدم ها ، یعنی اگه دروغ نگفته باشم دیگه تقریبا رسیده زیر گردنم . مردم به من میگن : تو ایمانتو از دست دادی ، منم بهشون می گم : متاسفانه هنوز کاملا از دستش ندادم .
دیگه حتی فرض کردن و هی تکرار این اصل تو مخ ام که : «حقیقت متکثره ، متکثره ، متکثره» آرومم نمی کنه. حقیقت حقیقته . چه نوع واحدش چه این نوع متکثرش که من عمرا نمی تونم فرضش کنم و به تناقض نرسم . حالا آرزو می کنم اصلا حقیقتی وجود نداشته باشه ، هیچی ، هیچی ، یعنی مطلقا ها.
واسه همین دلم می خواد یه پشه بشینه رو بینی خدا و بیدارش کنه و همه چی پخ پخ .
البته خودمم می دونم اونوقت خود ِ کابوس خداوند حقیقته . ولی تو رو خدا یه بار بیاین مثه بچه آدم فقط آرزو کنیم . بدون اینکه ذره بین بزاریم واو به واو رو کالبد شکافی کنیم .
به هر حال من همیشه خاطر خواه ایده چاله های فضایی هستم...
7 comments:
ببین همساده جان! چاله فضایی نه ایده است نه فرضیه نه تئوری بلکه یک واقعیت می باشد که بعد از میلیون ها سال آدمها به ماهیتش پی بردن و اصلا چرا تا یه چیزی به آدم ثابت نمیشه بهش نمی گن حقیقت؟
اگه بیدار شد و خواست چیزی مشابه خوابش رو بساره...اون وقت چی؟ اون وقت چه کنیم!؟
سلام
ممنون از نظرتون...
یادداشت تامل برانگیزی بود
مشکل خیلیها همینیه که میگید. نه زنگی زنگیم نه رومی روم. و اینه که خیلی آزار دهنده میشه.
راست است که دروغ بال درآورده از این شهر به آن شهر می رود ...الو؟
..........................................
..
..
..
آبشار شاعر ساخته دیدن دارد بیا!
افلاطون کی هست ؟!
گاه در خلوتی گم میشوی
محو میشوی
انگار که هرگز نبوده ای
چند وقتی که نبودی معلومه بهت خوش گذشته که حالا حقیقت برات سوال شده !
سلام
حقیقت منی چند؟
Post a Comment