بی بی مامانم یک داستان گوی مادرزاد است . الان که فکرش را می کنم می بینم راستی من رو چه حسابی می روم داستان می خوانم ؟ خدایی عجب سلیقه ی گهی ! روی آن ورق های نازک سفید ، همه چیز مرده . راوی توی فرهنگ مکتوب ، لای ورق های کتابش دفن می شود . برمی داریم مشتی ننه من غریبم یک راوی هیچ کی نشناس را دوره می کنیم که چی؟ کسی که مرده ، چرا باید روایت اش جالب باشد؟ کسی که جسم ندارد ، حضور ندارد ، چطور توانسته اینهمه مدت ما را جادوی خودش بکند؟ حضور فیزیکی راوی احترام به مخاطب است. این سنت ماست و به قول« دورس » هر آنچه به سنت تعلق نداشته باشد سرقت ادبی است. گوینده مستقیما محتاج مخاطب است. نویسنده هم علارغم اینکه با خوانده شدن معنا می شود ، نوعی قمپز در نفس کارش موج می زند .انگار به خواننده دهن کجی کند که هی فلانی ،این را من نوشته ام ، آفریده ام ، و آفرینش من قبل از خواندن تو اتفاق افتاده . پس من از تو جلوترم ، گیرم یک گام ، به هر حال از تو جلوترم و این حال آدم را واقعا خراب می کند.
در روزگاری که راوی خودش به روایت خودش اطمینان ندارد مخاطب باید به چی چنگ بزند؟ به کی اعتماد کند؟ موضوع من الان این نیست که چالش دنیای ما این را می طلبد که راوی های اسکیزوفرنیک داشته باشیم یا نداشته باشیم .من فقط در جایگاه یک مخاطب از اینکه راوی ها تا این اندازه مرا گیج و هراسان می کنند شاکی ام. گیرم بطلبد یا نطلبد ، این مسئله ی من نیست. مسئله ی من آرزوی داشتن یک جهان تک بعدی است. جهانی که اینقدر سر به سرم نگذارد. جهانی که آدم بتواند تکلیفش را باهاش بداند. برای همین می گویم فرهنگ شفاهی را همیشه می شود دوست داشت ، می شود باهاش همراه شد ، می شود بهش اطمینان کرد ، می شود به جهان یا سفید ِ سفید ، یا سیاه ِ سیاه داستان ها و قصه هاش با خیال راحت زل زد. آدم می داند آنجا چی تراژدی است و چی کمدی. بین قهرمان و بدمن خطوط روشنی هست که به اعصاب آدم احترام می گذارند و پایان های خوش ، پایان های جدا خوش...
بی بی مامانم یک راوی مادرزاد است. این قابلیت را دارد که ساده ترین حوادث را ، بی اهمیت ترین و معمولی ترینشان را ، در یک ساختار طبیعی روایتی زنده کند .حتی آغاز ، میانه و پایان داستان هاش گاهی به هم می ریزند، ولی این به هم ریختگی ربطی به پیچیدگی انسان این دوران ندارد . اگر در هم ریختگی زمانی هم داشته باشد دلایلش متافیزیکی است ، دلایلش روانی نیست ، سیاسی نیست ، فلسفی نیست و امر قدسی همه چیز را توجیه می کند.
راوی را باید بشود مثل بی بی لمس کرد ، زل زد به رگهای سبز و پوست چروکیده اش ، باید حسی را که موج می زند توی صداش شنید ، خشمش را ، هیجانش را یا حتی بی حوصلگی اش را.باید از اینکه راوی حضور دارد ، که زنده است مطمئن شد. راوی باید آنقدر زنده باشد که بتواند هر لحظه عشقش کشید داستان را تغییر دهد ، روابط را تغییر دهد ، آینده را تغییر دهد...
در روزگاری که راوی خودش به روایت خودش اطمینان ندارد مخاطب باید به چی چنگ بزند؟ به کی اعتماد کند؟ موضوع من الان این نیست که چالش دنیای ما این را می طلبد که راوی های اسکیزوفرنیک داشته باشیم یا نداشته باشیم .من فقط در جایگاه یک مخاطب از اینکه راوی ها تا این اندازه مرا گیج و هراسان می کنند شاکی ام. گیرم بطلبد یا نطلبد ، این مسئله ی من نیست. مسئله ی من آرزوی داشتن یک جهان تک بعدی است. جهانی که اینقدر سر به سرم نگذارد. جهانی که آدم بتواند تکلیفش را باهاش بداند. برای همین می گویم فرهنگ شفاهی را همیشه می شود دوست داشت ، می شود باهاش همراه شد ، می شود بهش اطمینان کرد ، می شود به جهان یا سفید ِ سفید ، یا سیاه ِ سیاه داستان ها و قصه هاش با خیال راحت زل زد. آدم می داند آنجا چی تراژدی است و چی کمدی. بین قهرمان و بدمن خطوط روشنی هست که به اعصاب آدم احترام می گذارند و پایان های خوش ، پایان های جدا خوش...
بی بی مامانم یک راوی مادرزاد است. این قابلیت را دارد که ساده ترین حوادث را ، بی اهمیت ترین و معمولی ترینشان را ، در یک ساختار طبیعی روایتی زنده کند .حتی آغاز ، میانه و پایان داستان هاش گاهی به هم می ریزند، ولی این به هم ریختگی ربطی به پیچیدگی انسان این دوران ندارد . اگر در هم ریختگی زمانی هم داشته باشد دلایلش متافیزیکی است ، دلایلش روانی نیست ، سیاسی نیست ، فلسفی نیست و امر قدسی همه چیز را توجیه می کند.
راوی را باید بشود مثل بی بی لمس کرد ، زل زد به رگهای سبز و پوست چروکیده اش ، باید حسی را که موج می زند توی صداش شنید ، خشمش را ، هیجانش را یا حتی بی حوصلگی اش را.باید از اینکه راوی حضور دارد ، که زنده است مطمئن شد. راوی باید آنقدر زنده باشد که بتواند هر لحظه عشقش کشید داستان را تغییر دهد ، روابط را تغییر دهد ، آینده را تغییر دهد...
11 comments:
زهرای عزیزم اگر چه با راوی آن هم از نوع مادربزرگی اش به شدت حال می کنم اما این بار با نوشته ات زیاد موافق نیستم . چیزی که مایه تسلی ما است در این روزگار همین کاغذهایی است که تو فکر می کنی فخر نویسنده پشت اش خوابیده . من اما از آن نویسنده هر چند هم اگر فخری در کار باشد متشکرم برای آن چه نوشته و به من رسیده تا همراه تنهایی ام باشد و آن چه را نمی دانم یا نمی توانم بیان کنم برایم بگوید...
برای تغییر دادن داستان در هر لحظه این قوه تخیل ماست که کمک می کند یا نه. می توانیم ما هم خیال بپردازیم اوج بگیریم زجر بکشیم یا لذت ببریم. تکیه کردن به نویسنده تنها و به مطالب او تمام این ها را از ما می گیرد. راوی اگر چه ما را همراه خودش می کند با فراز و فرود صدا و حرکاتش اما تصور کن نویسنده تمام این ها را در کلماتی می گنجاند که گاه سبب می شود به خاطر کشش زیادش تا به پایان نرسیدن کتاب و یا حتا تمام شدنش آن را در آغوشمان نگه داریم...
کتاب ها را بی نهایت دوست دارم اگر چه مادربزرگ ها را هم با چهره های رنجور شان ...
سلام! خب من چه بعنوان مخاطب یا مثلا نویسنده اصلا این حس رو ندارم که کلمات رو کاغذ سفید مردن یا دفن شدن یا یه همچو چیزی اتفاقا زنده ن خون دارن تو کلماتشونو نوازش کن ببین چطور بت لبخند میزنن خب گیرم راویشون نیست ولی کلماتش حی و حاضرن البته بیشتر به خودمون برمیگرده نحوه ارتباطمون نحوه بازیمون باهاشون هرچند این جور داستانها شاید خیلی نباشد ولی خیلیام هستن که زنده ن و اوه چقدر حرارت باخودشون دارن گرچه مادربزرگ و قصه هاش حکایت خاص خودشون دارن وقتی زل مینی تو چشماش وقتی کلماتشو رو هوا می قاپی وقتی ..... وقتی ........ اره قصه های مادربزرگ چیز دیگه ست
نمی دونم این تصویری که الان از نگاه مادرم حین تعریف قصه توی ذهنم درست شده چقدر واقعیت داره، ولی خیلی خوب یادمه مادرم اون قصه ی همیشگی ش رو با چه آب و تابی تعریف می کرد وقتی می رسید به جایی که اون چوپون فقیر از مار قصه سفره شو می گرفت . . . حالا می فهمم چرا سفره، چرا نون . . . .
لعنت به تو و این پست و این تکنوازی سنتور اردوان کامکار
اون چيزي كه قرار بود بفرستم رو فرستادم خانم موثق! البته اگر ياهو مسخره بازي در نياورد! در مورد پستت هم صبر ميكنم تا قصه رو بخوني و بعد حرف ميزنم. خوب خوب خوب باشي با يه روايت تلخ!!!
زندگي به كام!
نميدونم قصهام رسيده يا نه؟ بهم خبر بده!
اصولا نویسنده می نویسد که فراموش نکند و مهمتر اینکه فراموش نشود به عبارت دیگر جان عمه اش فکر کرده جاودانه میشود!
راوی را باید بشود لمس کرد
راوي لابه لاي ورق هايش دفن ميشود اما به همراه قصه اش!
اصلا راوي براي دفن شدن مي آيد. چنانچه راوي نباشد قصه نميماند. تك بعدي بودن و تك بعدي شدن چه نفعي براي ما و روزگارمون خواهد داشت؟
سلام زهرای عزیز،
ممنون که سر زدی.
نوشته ات را خواندم، زیبا نوشته ای. جدی نوشته ای. اما با تو همعقیده نیستم.بخش عمده این نظرات تو در جهان "سنت" رعایت میشود. نوستالژی نوشته ات را بخوبی میتوان حس کرد.
خوب می نویسید ... درود بر شما
به نظرم مشتی که آدم بعد زدنش به دیوار مسیر نگاهو به سمت خودش بکشونه نه دویار هیچ اصالتی نداره
(در ادامه ی کامنتی قدیمی و بی پاسخ !)
Post a Comment