Thursday, August 14, 2008

امروز مامان را تحقیر کردم. ما با هم جر و بحث کردیم و من بهش گفتم علاقه ای ندارم ادامه ی طبیعی او باشم . مامان وحشت زده نگاهم کرد و هیچی نگفت .
روزهایی که ما جروبحث داریم هر دوتایی مان واقعا تحلیل می رویم .من مجبورم هزار بار توضیح بدهم که علاقه ای به نومزاد بازی و خرید جهیزیه و پس انداختن بچه و گذاشتن ترشی و پختن مربا ندارم. باید هزار بار ، هر دفعه به هزار مدل مختلف براش توضیح بدهم خوش ندارم بنشینم توی خانه خشتک مَرد ام را بدوزم و منتظر باشم باز طرف جر بخورد ، علاقه ای ندارم برای کسی عشوه شتری بیایم ، علاقه ای ندارم شب جمعه به کسی سرویس بدهم ، علاقه ای ندارم چشم بدوزم به تعطیلی های توی هفته که ای خدا کی برویم شمال کی برویم امام زاده علی ، کی برویم آقای سادات، که علاقه ای ندارم ناموس کسی باشم ، که نمی خواهم تمام تفریحم این باشد که بنشینم تنگ دل زن های فامیل و ریز ریز به جک های مبتذل شان بخندم . مجبورم هر بار به هزار زبان این ها را توضیح بدهم و باز مامان خیال می کند من این حرف ها را از روی شیطنت می زنم ، از روی لج و لج بازی ، از روی باد دماغ ! پووووف
امروز وقتی اینقدر صریح تحقیرش کردم دیدم که ناگهان توی خودش جمع شد. مثل کاغذی که آتش گرفته باشد . چشمهاش گشاد شده بود و به جایی دورن من زل زده بود. برای همین واقعا ترسیده بود.
بهم گفت تموم این سالا داشتم شما دو تا رو بزرگ می کردم. بهش گفتم می خوای شیرتو حرومم کنی؟ گفت : من کسی ام که تو رو بزرگت کردم ولی حالا نمی دونم چت شده ؟ بهش گفتم : اشتبات اینه که فک میکنی من باس فتوکپی رنگی تو باشم یا یه چیزی تو همین مایه ها. بهش گفتم :من نمی خوام شبیه کسی باشم. گفتم : مامان ، من بچتم ، ولی ادامه ی طبیعی تو نیستم...
من از ترساندن مامان نفرت دارم . او این حق را برای خودش قائل است که من به آرزوهای او درباره ی خودم احترام بگذارم. من این توانایی را ندارم و این باعث می شود از خودم متنفر باشم. او به چیزهای چندش آوری فکر می کند ، به حرف مردم ، به یک چیز معمولی مثل خوشبختی ، به نذر و نیازهاش و بنیان مقدس خانواده .
زندگی چیز واقعا مبتذلی است ، چیزی است بین شرم از اینکه خودت هستی و ترس از اینکه دیگری باشی. خیلی سخت ، خیلی خیلی سخت...

17 comments:

سیاه مشق said...

نگران نباش. همه مادرها همینطورین. کافیه طرز صحبت باهاشون رو یادبگیری. اونا هیچ وقت نمی خوان قبول کنن که ما قربانی چشیدن لذت سکسشون شدیم و بدون اینکه ازمون سوال شه به این دنیا اومدیم.

سیاه مشق said...

راستی بندر الان خیلی گرمه.نه؟ دلم واسه کوی فرهنگیان اش تنگ شده.

سیاه مشق said...

سال 84. موفق باشی.

Neg said...

شاید زر مفت به نظر بیاد اما من واقعن یاد گرفتم چه جوری به سبک خودم زندگی کنم و کسی رو هم آزار ندم. البته مشاجره ها هنوز هم هست اما از هر مشاجره دست اورد های خوبی میشه داشت. منطق همیشه کارسازه. حالا که منو بدون این که اپلیکیشن فرم پر کرده باشم به دنیا آوردی، بذار به سبک خودم زندگی کنم.

آرش said...

یه چیزی تو مایه های هرم مازلو...
جنس نیاز هات متعالی (به تعبیری) نخواهند شد مگر اینکه از مراحل پایین ترش عبور کرده باشی...هر وقت هم دوباره اون پایینیا به خطر بیفته ناچاری بری تا تأمینشون کنی.
یه چیزی تو مایه های روشن فکری اما با این تفاوت که باید تصمیم گرفت دامنه مسئولیتمون تا کجاهاست.

Ehsan(garomzangi) said...

سلام خانم موثق .
غلظت هراس مادرتون قابل درک است. نشانم می دهد خودم را به خودم سالیانی پیش ( به پیروی از ماهی سیاه کوچولوو)که شبی گفتمش مشابه همین چیزهاکه شماگفتی.البته خلف ادامه ژنتیکی سلف است که اگرجهش نبود می شدیم رونوشت یشینیان خلق و خوی وظاهرهردو.اماتجربه این همه سال بهم اموخته که رویدادهای زندگی همینهاکه روزهامان را میسازندونام سرنوشت به خودمیگیرندبهشدت وابسته
یکدیگزند.زندگی هم مزخرف نیست .معجزه ا.ست

مهدیه عباس پور said...

زهرا جان خیلی نکات جالبی رو این جا مطرح کردی... مساله ای که شاید خیلی از ما داشته باشیم با زندگی مون. به هر حال در مورد ازدواج از من که گذشته ولی امیدوارم تو همچنان به خواسته خودت پافشاری کنی. من و همسرم هم اگر چه با عشق ازدواج کردیم و برای هدف های فراتر از زندگی مشترک ! اما بالاخره یک روز می بینی ازدواج یک زنجیره فقط تا دو نفر رو با بار سنگینی بفرسته ته چاه زندگی... خلاصه از این حرفا...
و این که فکر کنم کمتر مادر و فرزندی پیدا بشن که بتونن حرف همیدیگه رو بفهمین. وقتی حقیقت عریان رو به اون ها نشون می دی به قول تو حیرت می کنن یا می ترسن. شاید به این خاطر که سعی کردیم بهشون بفهمونیم زندگی اون خوشی های مسخره ای نیست که بهش دل بستن و از این چیزا خلاصه...
این پستت رو دوست داشتم...

خوش باشی ...

مردی با چشمان گرگ said...

مطمئنا مادرتون ناراحت میشه آدم حس میکنه یه عیب بزرگ داره و آدما دوست ندارن یه عیب بزرگ داشته باشن ولی خب تو هم حق داری که... گاهی فکر میکنم دارم راجع به یه حرف بدیهی وراجی می کنم که ........ می فهمم

پوپو said...

ببين، تو عاصي هستي. عصيان تو وجودت غليان مي‌كنه. معتقدي حقت قله‌است. از نابرابري مرد و زن منزجري. اختلافت با آدم‌هاي دم دستي كه شايد يه نصف انگشت تو هم استعداد و توانايي ندارن، اينها رو قبول دارم. اما يادت باشه. زندگي مشترك شايد جلوي آوانگارد بودن رو بگيره، اما انتخاب درستش بال پرواز مي‌ده. عاشق باش. عشق بزرگترين وديعه‌ي خداست. چيزي كه خودش هم ازش محرومه. نظرت رو دوست دارم بدونم چون نمي‌شناسيم و نمي‌شناسمت. منتقدهاي مركز نشين. نقد نام مي‌كنن نه نقد كار.

خوب باشي و موثق!!!

رضا said...

عادت می کنند. طول می کشد، اما آرام آرام، عادت می کنند....

مسعود said...

ولی من به روزی فکر می کنم که باید تسلیم این بازی بزرگترها شوم.

محمد said...

سلام
دنباله طبیعی بودن یعنی چی؟
همه ما ناگزیر از دنباله بودنیم حتی در عین ساختار شکنی!
ما در یک دایره بسته در حرکتیم که در ان مرز بین روشن فکری و تاریک فکری خیلی باریکه در این دایره در همین هنگام که می شه کهنه بچه شست و قورمه سبزی درست کرد میشه به لاکان و دریدا و فوکو تا تیم برتون و برگمان تا حافظ و سعدی و خیام.....فکر کرد
زندگی خاله زنکی به روشنفکری خاله زنکی تو دایره خیلی نزدیکه لطفآ مواظب عادات و تکرار باشید.

هلمر توروالد said...

كار خوبي نكردي
حرفاتم اصلا قبول ندارم مخصوصا از وقتي كه هلمر توروالد شدم
به زودي درين مورد خواهم نوشت
اون مجموعه مقالات براهني رو هم نخوندم تا حالا
مي ذارمشون توي ن وبت كه بگيرم بخونم شون

قهوه گردی said...

مادرم، ههههیف مادرم. گور پدر منورالفکری

مانی said...

می‌خواستم منم بگم "عادت می‌کنند"، اما این عذاب وجدان لعنتی یا شاید هم علیه‌السلام نمی‌ذاره...
پس بهتره چیزی نگم!

سفید said...

خدارو شکر که ما مورد خشتک دوزی قرار میگیریم :D !

Anonymous said...

فکر میکنم اگر مادرها می خواستن ما رو تحقیر کنن چی میگفتن ؟
وقتی مادرها پاهاشونو در اون پنج شنبه کذا میدادن هوا آیا به عشق مرد جوونی که بغلشونه بود یا به زور کتک ، یا نذر مادر بزرگ مرحوم و یا اصرار پدربزرگ بدهکار ؟
و اینکه آیا همیشه کالباس خوردن بهتره یا گاهی قرمه سبزی هم خوردن ؟
اگر ماها رو به مدرسه نمیفرستادن
اگه اتاق بهمون نمیدادن ، اگه بلد بودن تحقیرمون کنن ، اگر بهترین چیزی که در ذهنشونه ازدواج نبود و چیز دیگه ای بود مثلا رقاص شدن آیا اصرار و نذر و نیازشون نمیرفت سمت رقاص شدنمون ؟
راننده تاکسی گفت چطوری سیگار میکشی ؟ من که یه ذره دود سیگارت بهم خورد صدام گرفت . گفتم بهش عادت میکنی .
گفت به دود ؟ گفتم آدمیزاد اونچه که حالشو به هم میزنه خوشیه اونه که میزنه زیر دلش وگرنه همیشه به نکبت عادت کرده .
هر وقت تونستی خرج و مخارج یکی ممثل خودت ، یا کمتر از خودت رو به علاوه خرج خودت در بیاری اون وقت ببین فکرت چقدر هوس تحقیر میکنه دخترکو ...