Monday, September 15, 2008

اگر هر زیبایی در زبان شعر نیست پس چیست؟

واقعا دارم به این سوال فکر می کنم . اینکه آیا هر زیبایی در زبان شعر است؟ و اینطور نیست که برام این سوال به قدر کافی مهم نباشد ولی دغدغه ی این سوال به گمانم ناخواسته ما را وارد حوزه ی تعریف شعر می کند و من خسته شده ام بسکه به این «شعر چیست بلاخره؟» فکر کرده ام که جواب هاش یا مثل آن «کلام موزون و مقفا که خیال انگیز باشد» و امثالهم ، ما را محدود می کند و عقیم ، یا مثل جوابی که شاملو داشت برای ناصر حریری که«شعر چیزی است اساسا شهودی» شالوده ی علمی دیدن قضیه را می پکاند. هر چند خود شاملو هم اگر دقت می کردی می توانستی از توی حرف هاش المان هایی ببینی برای تعریف شعر ، که چون خودش به هر حال متولی این امامزاده بوده شکی درش نیست که چنین پارادوکسی فقط در حوزه ی گفتارش جاری است و لااقل خودش تکلیفش را با اینکه به چی می گوید شعر روشن کرده. (گرچه شاید درست هم نباشد از شاملو چنین توقعی داشتن چون به هر حال گویا تا زنده بوده هرگز ادعا نکرد علاوه بر شاعر، نظریه پرداز ادبی هم هست علی رغم اینکه به زعم من هر شاعرنوپردازی الزاما باید یک نظریه پرداز ادبی هم باشد و منطقا نمی شود که نباشد)
بدون اینکه دیگر برام نایی مانده باشد که بگردم دنبال یک راه دررو برای خلاص شدن از شر این سوال فقط تلاش می کنم به یک شیوه ی رقت انگیز متوسل نشوم. شیوه ی رقت انگیز هم از نظر من این است که قاطعیت در قضاوتم باشد!
حالا مانده ام معطل. اول برای اینکه اساسا به چی می شود گفت زیبایی ، دوم برای اینکه به چی می شود گفت زیبایی در زبان! دو تا فرض دارم ، یا قضیه خیلی بیخ دارد یا من. چی کارش باس بکنم نمی دانم!
با این حال آنچه در شعر ِ جلالی(تاکیدی غریزی روی این دو واژه دارم و نه یک تاکید علمی، لااقل هنوزکه ندارم) می بینم این است که اصلا در نگاه اول شعر جلالی خالی از زیبایی صوری است. به این معنا که با زبان قر نداده. گرچه نمی شود هم گفت خالی از زیبایی های فرمالیستی است و این نوعی از سهل و ممتنع گویی را می رساند که سنت سترگی است در ادبیات فارسی...
من از همان اول تا همین حالاش در برخورد با شعر جلالی واقعا گیجم و این گیجی به نظرم بیشتر از اینکه ذاتا از شعر جلالی منتج شود ، حاصل تعریف ماست از زیبایی و علی الخصوص زیبایی در زبان!
با تمام مشکلی که در برخورد با تعریف شاملو از شعر می بینم به نظرم حداقل نوعی از جسارت در این تعریف هست که بدک نیست برای مزاج من یکی لااقل...

14 comments:

مهدیه عباس پور said...

وقتی که می دانی از قطعیت بیزاری پس بگذار جریان سیالی باشی بین هر آن چه به نظرت می رسد. درست و نادرستش را بگذار برای آن ها که مطلق نگاه می کنند به هر چیزی...

ويليلم ويلسون said...

مي بينم كه بدفرم درگير جلالي شدي
سلام
منم با درياي درون فوق العاده حال كردم فوق العاده
راجع به تعريف شعر ولي چيزي ندارم بگم بهت

Neg said...

جلالی رو بیش تر وقت ها خوش داشتم

اميد said...

تو كه با نگاه كردن به ايينه هم شاعر مي شوي، يعني حرف زيبا مي‌زني، بهتر نيست دعوت ناخوانده ميهمانت را بپذيري و يك عصر نسبتا خنك از فصل جدايي تابستان و پاييز را با چاي داغ و ليمو شاعر شوي؟

ويليلم ويلسون said...

هیچ چیز زشت تر از زبان شعر آمیز نیست. زشت تر از واژه های فراوان زیبا، فراوان آراسته و پیوسته به صدف ها. شعر راستین بسنده می کند به برهنگی های خام، به تخته هایی که تخته های نجات نیست، به اشک هایی که پرتوافکن نیست. شعر راستین به خودی خود آگاهی است به آن که بیابان های شن هست و نیز بیابان های گِل آلود و اتاق هایی که کف رخشنده ندارد و موهای ژولیده و دست های زبر و قهرمانان بدروز و همه گونه سگ و جاروب و گِل در سبزه ها و گُل بر گورستان ها . . . زیرا که شعر در زندگی است.

پل الوار از کتاب راه ها و کوره راه های شعر؛ ترجمه ی فریدون رهنما

آبي said...

منم از دوراس تا حالا يه داستان كوتاه بيشتر نخوندم ولي نمي خوام برم بميرم ! مني خواي تو هم بخونيش درباره ي دوراس ير به ير شيم ؟ اينجاست :
http://hezartou.com/lastpage.php?uid=34

MOEENI said...

چه بگویم؛ شما همین جا زیبا نوشته اید

قهوه گردی said...

موثق عزيز، یک کم مخالف ام؛ یک عالمه موافق
شعر گونه ی زیبایی از زبان است؛ یعنی، زبان را با نگاهی زیباشناسانه به کار می گیرد. اما، این تنها شعر نیست که چنین می کند. شعر تنها زیرِ گروهی بزرگتر از ...http://qahvegardi.blogspot.com/2008/09/blog-post_25.html

مردی با چشمان گرگ said...

سلام! من برای این پست یادمه دوبار کامنت گذاشتم حالا چرا نیستند نمی دونم یادمه گفتم که شایدم نگفتم و حالا میگم که زیاد نباید دربند تعریف باشی بالاخره یه تعریف نیم بندی هست اما چیزی که میدونیم اینه که شعر گاهی اونه که حس مارو بر می انگیزه گاهی فکر مارو گاهی موقعیت تازه ای گاهی همه ی اینا گاهیم هیچ کدوم و یه ساز دیگه دس گرفته و داره میزنه راه دیگه ای رو همین هم خواستنیش کرده همین تن زدن از تعریف سرپاش نگه داشته وگرنه شعر که دیگه دوره ش ..........

مانی said...

استفاده کردم
ممنون

فنشاو said...

فك نمي كنم وقتي با يه اثر هنري مواجه مي شم نگاهم نگاه جنسيتي باشه من فقظ با نگاه اونايي كه فمنيستي به قضايا نگا مي كنن مخالفم و فك مي كنم با اين مخالفت خودم دريچه اي رو به روي خودم مي بندم كه هرگز دوست ندارم ازش وارد بشم. فك نمي كنم باعث بشه از چيزاي ديگه اي محروم بشم.

فنشاو said...

اين چند وقته مشكل از كامنتدوني تو نبود مشكل از بلاگر بود كه به واسطه ي جناب رييس جمهور و قضاياي مرتبط ما رو تحريم كردن

آرش said...

خب! این کامنت پیش از همه چیز نشون می ده که من هنوز زنده ام!
خوندم مطالب اخیرتو...
شعر رو واقعا لازمه که تعریف کنن؟ البته من نباید اظهار نظر کنم ولی احساس می کنم یه جور محصور کردنشه...

مهدیه عباس پور said...

همین دور و ورام زهرا جان...
کامنت دونی ات برام دیر باز می شه...

فعلن حوصله ی نوشتن ندارم... به خاطر همینه که به روز نیستم...

همینا دیگه.
خوش باشی