کارکرد ادبیات چیست؟ فراموش کردن یا به خاطر آوردن؟
اصلا قصد ندارم به این سوال جواب بدهم با وارد بحثهای نظری و صغری کبری چیدن بشوم. ماجرا این است:
کتابی خواندهام که تکاندهندهترین و هولناکترین بود، بیرحمانهترین بود و قاطعترین و فکر نمیکنم هرگز بعد از این هم چیزی به این زهرآگینی بخوانم.
تالستوی داستان لغزیدن آهسته آهستهی مردی معمولی به سوی مرگ را مینویسد. داستان طرح بسیار ساده ولی سادیستی دارد. فردی به نام ایوان ایلیچ در اثر بیماری مرموزی مرده و حالا ما در جریان کم و کیف حقیقت این مرگ قرار نمیگیریم، بلکه در جریان کم و کیف حالات فردی محتوم و محکوم به مرگ قرار میگیریم.
ایوان ایلیچ قیاس حملی از منطق را آموخته بود:«کایوس آدم است، آدمیان فانیاند، پس کایوس فانی است»، در اطلاق به کایوس همیشه به نظرش درست آمده، اما در اطلاق به خودش یقینا درست نیامده بود. اینکه کایوس فانی بود درست ِ درست بود، اما او که کایوس نبود، موجودی بود جدا از دیگران، جدای جدا.
تالستوی سه بار به خواننده بشارت میدهد مرگ ایوان ایلیچ را! بار اول، اگرآدم سواد خواندن داشته باشد روی جلد کتاب این عنوان را میبیند: مرگ ایوان ایلیچ که به خودی خود یعنی ماجرا تمام شده و دیر رسیدهاید و از تعلیق خبری نیست.
بار دوم درصفحه اول کتاب است که باز پیترایوانیچ نامی خبر مرگ ایوان ایلیچ را به همکارانش و همینطور به خواننده میدهد. اما بار سوم است که دیگه آدم احساس میکند تالستوی اخم کرده و رو به خواننده کرده و به قول بودلر گفته: تو! خواننده مزور من!برادرمن! با تو حرف میزنم کثافت! و بعد قضیه جدی شده و تالستوی خواننده را تنها گیر آورده و چنان در جریان حقیقت مرگ ایوان ایلیچ قرارش داده که آدم پیش خودش میگوید خوب شد این مرتیکهی روس سادیسمی نومسلک رئالیست مرد.
حقیقتش را بخواهید من قبلا بارها به کیفیت مرگ خودم فکر کرده بودم. این چیزی نیست که انتظارش را در جامعهای مثل ایران نداشته باشیم. در فرهنگ مذهبی ِ آخرت محور، مسلما این جور پدیدههایی عادی است. ولی این فرهنگ نه تنها ما را با حقیقت مرگ آشنا نمیکند که به واقع بیگانه کرده. این فقط خاصیت جامعهی برآمده از فرهنگ اسلامی نیست. این یک قانون خیلی خیلی ساده و بدیهی است. مذاهب و ادیان آمدهاند که انسان به تنهایی با حقیقت دهشتناک مرگ روبرو نشود. ما در پرتو وعده و وعیدها و بیم و هشدارهای مذهبی میتوانیم مشکلمان را با محتوم بودن مرگ حل کنیم. حل که نه، در واقع دورش بزنیم. مرگ در ادیان یا وعده داده شدهاند یا هشدار. مرگ یا یا با پاداش همراه است یا با توبیخ. اما اینکه آیا مرگ به خودی خود توبیخ است یا پاداش این را مذهب بیجواب گذاشته. مذاهب مرگ را محتوم میدانند اما بدون معطلی چاشنی آشتیجویانهی علت و معلولی را به آن اضافه میکنند که در پرتو آن کیفیت روزگار پس از مرگ ما منوط به رفتار پیش از مرگ ماست و در سایهی این قول و قرار ازلی و ابدی چیزی پوشیده باقی میماند : دهشتناک بودن تجربهی مرگ برای فرد انسان.
از این نظر مرگ ایوان ایلیچ هم، به ظاهر داستانی است در همین جهت. ایوان ایلیچ با نکبت زندگی کرده. زندگی داشته در نهایت ریاکاری و پوشیده از دروغ. خواستهها و آرزوهای سخیف و حقیری ذهنش را مشغول کرده: تزیین خانه برای شبیه شدن به آدمهای سطح بالا، حقوق بالای پنج هزار روبل، داشتن شغلی که به واسطهی آن بتواند غرایز جاهطلبانهاش را ارضا کند، وصلت دخترش با یک آدم گردن کلفت و دیگه و دیگه و دیگه
اما ایوان وقتی مرگ را در دو قدمی خودش میبیند کم کم به خودش میآید و به نادرست بودن زندگیاش پی می برد و در نهایت با بصیرتی که از سرش زیادی است میمیرد. در پردهای از روشنایی و غرق در تسلیم و رضا. به به
خوب آدم از نویسندهی «هنرچیست» انتظار چیز دیگری را هم نداشت ولی به قول لایونل تریلینگ: به رغم سست بنیاد نبودن این فرض که تالستوی قصد مذهبی آشکاری داشته است به سادگی نمیتوان نشان داد که خود داستان موید چنین فرضی بوده باشد. تریلینگ اعتقاد دارد نه تنها میتوان این نتیجه را گرفت که علارغم حضور نشانههای مذهبی مثل رسیدن به روشنایی در انتهای داستان، این داستان مذهبی به معنای مصطلح آن نیست که حتی میشود گفت تالستوی با این داستان در پی این بوده که اندیشهی دم را غنمیت شمرید از این سرگذشت منتج شود.
من البته اینطور فکر نمیکنم. به نظرم مد نظر تالستوی اگر نه چنگ زدن به مذهب به معنای عرفی آن بوده، که حتما متمسک شدن به اخلاق مذهبی برای رسیدن به روشنایی بوده است. این را هم خود داستان با دست گذاشتن بر مضحک و حقیر بودن اخلاق غیرمذهبی ایوان تاکید میکند و هم از زندگی تالستوی و عقاید سفت و سختش در دوران نوشتن این داستان میتوان نتیجه گرفت. مردی که به زندگی اشرافیاش پشتپا زد و حتی به نوعی از شفقت اجتماعی رو آورد. خوب من نمیتوانم بپذیرم وقتی ایوان ایلیچ با دیدن گراسیم که مانند کودکان پاک و معصوم است متحول میشود و از خودش میپرسد آیا واقعا درست زندگی کردهام؟ در آن لحظه منظور نظرش این بوده که زندگیام از لذتجویی خالی بوده! این به نظرم احمقانه است.
ولی قبول دارم که نه تنها الزاما نتایج مذهبی از دل این داستان خارج نمیشود که برعکس، نتایج، کاملا پدیدهای میشود خلاف آنچه مذهب در پی آن است. اتفاقا کتاب به شدت انسان را با حقیقت مرگ روبرو میکند و اگر غیر از این بود چرا این کتاب باید تا این اندازه تکاندهنده باشد و این دلیل من است برای اینکه بگویم کتاب ابدا مذهبی نیست.
تالستوی داستانی نوشته دربارهی تنهایی مطلق انسان در لحظهی مرگ، دربارهی بیپناهی انسان، تالستوی داستانی نوشته دربارهی این اصل اساسی که مرگآگاهی بصیرتی است که با رنج مطلق همراه است و هیچ تسکینی جز خود مرگ برای انسان وجود ندارد.
این داستان را که میخواندم به شدت گریه کردم چون دیدم ایوان از سد مرگ گذشت و پا به زندگی واقعی گذاشت ولی حفرهی مرگ لخت و واقعی تازه برای من دهان گشوده و یک روزبلاخره مرا خواهد بلعید در حالی که به شدت تنهام و هیچ کس همراهم نیست.
No comments:
Post a Comment