Saturday, October 17, 2009

دوستانه-1

دو سال پیش بود. توی راهروی دانشکده داشتم نقل الخ ِ جلال برای صبرا می‌بافتم. می‌خندیدیم. صبرا دست گرفته بود و بلند بلند خخخخخخخخخ، خخخخخخخخخ می‌کرد. الخخخخخخخخخخخخخخخخ، و این را جوری می‌گفت که دل ضعفه گرفته بودم. توی صورت هرکی می‌رسید خخخخخخخخخخخخ می‌کرد و طرف هاج و واج نگاش می‌کرد. آخرین خخخخخخخخخخخخخ‌ای که گفت خیلی کشیده بود. اینقدر که ندید نوروزی پشت سرش از تو دفترش آمد بیرون. من چشمام را گرد کردم. با همان میمیک و همان تاکید حلقیش روی خخخخخخخخخخخخخخخخخ تمام صورت چرخید و با نوروزی فیس تو فیس شد. سلام کرد. خیلی مودبانه. در واقع به شکل اغراق‌آمیزی مودبانه، و از تو راهرو خودمان را کشیدیم بیرون. از سر پیچ رد شدیم و من انفجار خنده را توی گلوی دوتامان دوست داشتم. دست هم را گرفته بودیم و از ته دل می‌خندیدم. به هم دلداری می‌دادیم...

No comments: