Friday, October 2, 2009

علوم‌انسانی که وای، علوم‌انسانی که هی، علوم‌انسانی که داد

من چندین سال است جزو سیاهه لشگر علوم انسانی این مملکت بوده و هنوزم هستم. خودم را صاحبش نمی‌دانم ولی راجع بهش تعصب دارم. برام مهم نیست انقلاب فرهنگی دیگه‌ای تو دانشگاه‌ها راه بیفتد، کاشکی نیفتد ولی برام واقعا مهم نیست. چیزی که برام مهم است روزهایی است که از دستش دادم. می‌توانستم آنها را تبدیل کنم به روزهای علوم‌انسانی ِ زندگیم، به روزهایی برای یادگرفتن نه کسی شدن، اما در عوض نابودشان کردم. خودم را سپردم به هجو کردن چیزهایی که به نام علوم انسانی به خوردم داده‌اند. کاری بیشتر از این نکردم. یک کار سازنده نکردم. دانشجو نبودم. عوضش یک غرغروی فیس و افاده‌ای بودم که افتخار می‌کرد به دست انداختن معلم‌ها و استادهاش. به اینکه قواعد را به بازی بگیرد. واقعیتش تناسبی بین چیزهایی که نمی‌خواستم و چیزهایی که می‌خواستم برقرار نکردم. هوشش را نداشتم، صداقتش را هم.
مثل آدم‌های که قرار است بمیرند و حالا اعتراف می‌کنند رفتار می‌کنم. می‌فهمم. دو دلیل دارد. دلیل اولش خودمم. خودم که تصمیم گرفته‌ام خانه‌ای را که داشتم توی این مجمع‌الجزایر ول کنم و خودم را بسپارم به یاد گرفتن و استشمام هنر. اگر شدنی باشد. و این دلتنگم می‌کند چون همیشه پیش خودم روزهای خوبی را مجسم می‌کردم. روزهایی که بلاخره میشد آزاد از هر قیدی، (که خودخواهی هم حتما قید است) توی این مجمع الجزایر سرک کشید و هوای همه‌شان را بلعید توی ریه‌های فکر. تاریخ، فلسفه، علوم اجتماعی، سیاست، حقوق، مردم شناسی، روان‌شناسی، نقد‌ادبی، حتی دین. روزهایی را مجسم می‌کردم که لابد قرار بود عوض غرولندهام بهم ارزانیش کنند. حتما هم دودستی! نمی‌گویم نگذاشتند، چون حقیقت ندارد. خودم به قدر کافی باهوش نبودم. اراده‌ای هم نداشتم برای این کار. هنوز هم ندارم. شاید عده‌ی زیادی لای چرخ‌دنده‌های این سیستم له شده‌اند. لابد از جمله من! ولی حالا می‌فهمم کسانی که سیستم له‌شان کرده به قدر کافی نیرومند نبوده‌اند. حتما شایستگیش را نداشته‌اند که له نشوند. من از نالیدن برای حیف شدگی خسته شده‌ام. آدم‌هایی که می‌نالند از جمله خودم، لیاقت ندارند. شاید حق داشته باشند ولی لیاقت نه. این دلیل اول.
دلیل دوم برمی‌گردد به شرایطی که ایجاد شده: یه هو! من نسل انقلاب فرهنگی نیستم ولی خاطرات تلخش را شنیده‌ام. واقعیتش همین علوم انسانی الکنی که این همه سوزن همه جاش فرو می‌کردم، همین درس‌های بی‌مایه که به نظرم نهایت فایده و کاربردش ساختن مردانی احمق اما باسواد، ساختن زنانی خاله‌زنک ولی لیسانسه بود، حالا با شنیدن خبرهایی که درباره‌ی مثله‌کردنش می‌شنوم، برام شده شبیه خانه‌ای که سالهاست ازش دورم.
خیلی سال پیش داستانی خواندم که شاید توی کتاب‌های درسیم بود، شایدم توی یکی از کتابهای اتاقم. واقعا یادم نیست کجا و کی خواندمش ولی حالا احساسش می‌کنم. داستان آن پسربچه‌ی نمی‌دانم کجایی(فرانسوی؟) که درس دستور زبانش را دوست نداشت، صادقانه دوست نداشت مثل همه‌ی بچه‌های سالم دیگر، ولی روزی که نیروهای اشغالی اعلام کردند از فردا صبح درس دستورزبان وطنش به درس دستور زبان کشور اشغالگر تبدیل می‌شود ناگهان حس کرد چقدر این درس را دوست داشته چقدر این درس آسان و شیرین است و چقدر نمی‌خواهد این درس از توی کتاب‌هاش حذف شود.
حال همان پسرک را دارم.
آنچه توی این سالها فراموش کردم «یادگرفتن» بود و طبعا آنچه از دست دادم، زمان!

No comments: