Monday, August 30, 2010

خانه مان باید پنجره های بزرگ داشته باشد. جوری که صبح ها خورشید کف پذیرایی پهن شود. از خانه های تاریک و خفه می ترسم. از آنهایی که جدیدا مد شده بهشان می گویند دنج! پرده های رنگ و وارنگ نمی خواهم. کتان ساده و سفیدی می خواهم که تمییزی و روشنی اش شبیه صبح صادق باشد. خودم می دوزمشان. خودم اتوشان می کنم. تو نصبش کن. من تماشات می کنم.
همان پایین گلدان هام را می چینم.
بین گلدان ها یک جایی برای خودم و ویلیام باز می کنم. روی یک میز مربع چوبی. می نشینم کنارش ، شاید بین هم نوایی صداهایی که از بیرون می آید و صدای شکننده ش ساعت هایی که خانه نیستی را فراموش کنم. 
یک کمی آن طرف تر بساط کتابخانه مان را برپا می کنیم. جوری که با مبل ها مماس شود. که وقتی درونشان فرو رفته ایم و خمیازه می کشیم راحت دستمان را دراز کنیم و گزارش به خاک یونان را برداریم، شاید هم مثنوی را، شاید هم برخیز ای موسی را.
بعد از ظهرها پنجره ها را باز می کنیم. باد می افتد به جان سفیدی پرده ها. چایی می خوریم و از هارد تو چیزهایی برای شنیدن پیدا می کنیم. شاید بسطامی شاید هم رعد و برق صدای کاکر را. تو باهاش ضرب می گیری، لابد. من می خندم.
میز آشپزخانه مان ساده است. روش فقط صبحانه می خوریم و گاهی هم چای. دو تا صندلی لهستانی پیدا می کنیم که به میزمان بیاید. مرباها و ترشی هات را می چینم بالای کابینت ها. همان گوشه موشه ها یک جایی هم برای ماهی آواره ات پیدا می کنیم. شمعدانی وگل قهوه م را می گذارم کنار سینک ظرف شویی و البته جایی هم برای کتاب های آشپزی و شعرهای سهراب لازم است.
عصرها من پاستیل می خورم و تو بورانی بادمجان. همان جا روی میز کوچولو و گردمان.اگه سرحال باشم برای خودم کیک شکلاتی درست می کنم و برای تو کیک ساده. اگه سرحال نباشم فقط کیک شکلاتی درست می کنم.
زنگوله را پونس می کنم به طاق ورودی . بندش را بلند می گیرم که حتما صداش بپیچد توی خانه.



No comments: