اصا نمی فهمم چرا آنقدر به دختره احترام می گذاشتم. به صورت مفرد مخاطب خطابش نمی کردم. غالبا برای فعل هایی که براش به کار می بردم از صیغه های جمع مایه می گذاشتم. با اینکه یک سال ازم کوچکتر بود و تازه ابدا هم موجود محترمی نبود.
نگران چی بودم نمی فهمم. فقط می دانم توی صداش قدرتی داشت که اثیری ش می کرد. بلاخره یک روز تصمیم خودم را گرفتم. باهاش برای شام قرار گذاشتم. مثل همیشه پپرونی سفارش دادم و نوشابم را تا ته خوردم. حرف می زد و دلایلش را می گفت.
خبر نداشت براش نقشه کشیده ام. آرام حرف زدم. با وجود میلی که برای فریاد زدن داشتم نتوانستم این کار را بکنم. جمله هام را عالی و صریح بیان کردم. حرف زشتی از دهانم خارج نشد. گرچه لیاقتش را داشت.
حین حرف زدن سالادم را هم تمام کردم. تعجب می کنم که چطور آنقدر خونسرد بوده ام. دنگم را گذاشتم روی میز و خداحافظی کردیم. دست ندادیم ولی خداحافظی کردیم.
ساعت دو نیم شب اسمس داد که ازم انتظار همچه چیزی را نداشته. که از هر کسی این رفتار سر می زده براش مهم نبوده ولی رفتار من باعث شده صدمه ببیند.
اسمس دادم برام مهم نیست.
و حالا که فکرش را می کنم آدم در اوج خواب و بیداری، در ورطه ی معلق میان هوشیاری و بی هوشی، در نهایت بی اختیاری، چقدر خوب می تواند موجز و صادق باشد.
پی نوشت: کریستوفر از دریا می ترسید. دست زن دوستش را گرفت و با هم به سمت دریا دویدند. بهم گفت زهرا، تنها راه مقابله با ترس از دریا، سپردن خودت به امواج است اینطوری می توانی احساس قدرت کنی که مهم تر از قوی بودن است.
نگران چی بودم نمی فهمم. فقط می دانم توی صداش قدرتی داشت که اثیری ش می کرد. بلاخره یک روز تصمیم خودم را گرفتم. باهاش برای شام قرار گذاشتم. مثل همیشه پپرونی سفارش دادم و نوشابم را تا ته خوردم. حرف می زد و دلایلش را می گفت.
خبر نداشت براش نقشه کشیده ام. آرام حرف زدم. با وجود میلی که برای فریاد زدن داشتم نتوانستم این کار را بکنم. جمله هام را عالی و صریح بیان کردم. حرف زشتی از دهانم خارج نشد. گرچه لیاقتش را داشت.
حین حرف زدن سالادم را هم تمام کردم. تعجب می کنم که چطور آنقدر خونسرد بوده ام. دنگم را گذاشتم روی میز و خداحافظی کردیم. دست ندادیم ولی خداحافظی کردیم.
ساعت دو نیم شب اسمس داد که ازم انتظار همچه چیزی را نداشته. که از هر کسی این رفتار سر می زده براش مهم نبوده ولی رفتار من باعث شده صدمه ببیند.
اسمس دادم برام مهم نیست.
و حالا که فکرش را می کنم آدم در اوج خواب و بیداری، در ورطه ی معلق میان هوشیاری و بی هوشی، در نهایت بی اختیاری، چقدر خوب می تواند موجز و صادق باشد.
پی نوشت: کریستوفر از دریا می ترسید. دست زن دوستش را گرفت و با هم به سمت دریا دویدند. بهم گفت زهرا، تنها راه مقابله با ترس از دریا، سپردن خودت به امواج است اینطوری می توانی احساس قدرت کنی که مهم تر از قوی بودن است.
No comments:
Post a Comment