پشت خانه ما یک دبیرستان دخترانه است.
خیلی وقت ها که دلم گرفته یا حوصلم سر رفته یا حتی بعضی روزها از سر تفنن، پنجره اتاق را باز می کنم و زل می زنم به حیاط مدرسه.
گاهی خودم خندم می گیرد که چرا اینهمه توی روزهای دبیرستانم ، توی خاطرات مزخرفش متوقف شده ام. یعنی جوری با حسرت و تمنا، این دختر دبیرستانی ها را تماشا می کنم انگاری مثلا پیرزنی هفتاد ساله باشم یا پسرکی در ابتدای بلوغ.
چیزی که من توی این بچه ها دوست دارم و البته خیلی ها دوست ندارند سر و وضع شان است. یک جوری آستین مانتوهاشان را تا آرنج بالا می زنند و مقنعه هاشان را گشاد می گیرند و مانتوهاشان را به هزار ترفند تنگ و کوتاه می کنند، که انگار نه انگار توی همان مدرسه هایی درس می خوانند که ما خواندیم.
من خودم که خیلی امل بودم.
از صبح زود بیدار شدن متنفر بودم و تنها لطفی که می توانستم در حق خودم بکنم این بود که با هزار تا فحش و غر و لند، کشان کشان خودم را برسانم به دستشویی، صورتم را بشورم و با روپوش چروک، مدرسه نروم. اینطور دانش آموزی بودم.
علاوه بر اینکه ما محدودیت هایی هم داشتیم که قسمت اعظم اش حتی به درس خواندنم، توی دبیرستان شاهد ربطی نداشت.
ناخن بلند و لاک زده، ابروی برداشته، موهای رنگ شده و مانتوهای تنگ و کوتاه در هر صورت ممنوع بود توی هر مدرسه ای که بودی و در دبیرستان شاهد اینها گناهان کبیره بود. باور کنید کادر مدرسه آدم را مجبور به توبه ها می کردند، شنیدنی!
گرچه داستان برداشتن سبیل خودش یک نهضتی شده بود توی مدرسه ما، ولی هنوز خاطره روزی که بدون سبیل رفتم مدرسه تیره پشتم را می لرزاند.
اینطور دوران مخوفی بود.
بعد الان دختر دبیرستانی ها را که می بینم هم شاد می شوم و هم غصه م می گیرد. چیز مزخرفی است که آدم بین زمان گذشته و حال تناقض ببیند. حتی اگه زمان حال، بهتر از گذشته به نظرت برسد، آدم تازه باید جواب حسرت هاش را بدهد
آره خوب. ما حسرت ناخن های لاک زده و ابروهای تمیز و آستین های کوتاه داشتیم.
اینطور آدم های سطحی بودیم و اینجور حسرت های مبتذلی داشتیم.
خیلی وقت ها که دلم گرفته یا حوصلم سر رفته یا حتی بعضی روزها از سر تفنن، پنجره اتاق را باز می کنم و زل می زنم به حیاط مدرسه.
گاهی خودم خندم می گیرد که چرا اینهمه توی روزهای دبیرستانم ، توی خاطرات مزخرفش متوقف شده ام. یعنی جوری با حسرت و تمنا، این دختر دبیرستانی ها را تماشا می کنم انگاری مثلا پیرزنی هفتاد ساله باشم یا پسرکی در ابتدای بلوغ.
چیزی که من توی این بچه ها دوست دارم و البته خیلی ها دوست ندارند سر و وضع شان است. یک جوری آستین مانتوهاشان را تا آرنج بالا می زنند و مقنعه هاشان را گشاد می گیرند و مانتوهاشان را به هزار ترفند تنگ و کوتاه می کنند، که انگار نه انگار توی همان مدرسه هایی درس می خوانند که ما خواندیم.
من خودم که خیلی امل بودم.
از صبح زود بیدار شدن متنفر بودم و تنها لطفی که می توانستم در حق خودم بکنم این بود که با هزار تا فحش و غر و لند، کشان کشان خودم را برسانم به دستشویی، صورتم را بشورم و با روپوش چروک، مدرسه نروم. اینطور دانش آموزی بودم.
علاوه بر اینکه ما محدودیت هایی هم داشتیم که قسمت اعظم اش حتی به درس خواندنم، توی دبیرستان شاهد ربطی نداشت.
ناخن بلند و لاک زده، ابروی برداشته، موهای رنگ شده و مانتوهای تنگ و کوتاه در هر صورت ممنوع بود توی هر مدرسه ای که بودی و در دبیرستان شاهد اینها گناهان کبیره بود. باور کنید کادر مدرسه آدم را مجبور به توبه ها می کردند، شنیدنی!
گرچه داستان برداشتن سبیل خودش یک نهضتی شده بود توی مدرسه ما، ولی هنوز خاطره روزی که بدون سبیل رفتم مدرسه تیره پشتم را می لرزاند.
اینطور دوران مخوفی بود.
بعد الان دختر دبیرستانی ها را که می بینم هم شاد می شوم و هم غصه م می گیرد. چیز مزخرفی است که آدم بین زمان گذشته و حال تناقض ببیند. حتی اگه زمان حال، بهتر از گذشته به نظرت برسد، آدم تازه باید جواب حسرت هاش را بدهد
آره خوب. ما حسرت ناخن های لاک زده و ابروهای تمیز و آستین های کوتاه داشتیم.
اینطور آدم های سطحی بودیم و اینجور حسرت های مبتذلی داشتیم.
No comments:
Post a Comment