آدم هایی که قرار است شبیه آنها باشم به شکل رقت انگیزی کور اند. عده ای شان حقیقتا از دیدن عاجزند و عده ای هم آگاهانه و درکمال بی شرمی تظاهر می کنند که هیچ اتفاق ناخوشایندی هرگز نمی تواند آنقدرها هم بد باشد. گرچه من گروه اول را ترجیح می دهم چرا که مصلحت اندیشی بوی گند خودپسندی می دهد و به نظرم می رسد هیچ آفتی به اندازه ی خودپسندی برای انسانیت تولید زحمت نکرده
چند ماه دیگر بیست و یک ساله خواهم بود. حقیقتش خیلی فکر کردم و دیدم نمی توانم نیمه ی دوم عمرم را این ریختی شروع کنم. هیچ خوش ندارم کالای کارخانه ای باشم.دلم نمی خواهد زندگی لذت بخشی را تجربه کنم .دلم نمی خواهد خوشبخت باشم.نمی خواهم دماغم را بگیرم و پیف پیف راه بیندازم. خوش ندارم آدم موفقی شوم و به همه لبخند بزنم. نمی خواهم قسمتی از کثافتی باشم که دنیا را برداشته. نمی خواهم روحم را بفروشم. خیلی فکر کرده ام . سعی کردم تصمیمم بهترین باشد. روشی که انتخاب می کنم مفید باشد.سعی کردم باهوش باشم و درست فکر کنم . حالا انتخابم را کرده ام . گرچه خیلی خوب می دانم هر تغییری ، اتفاقی یا هر چی راکه منتظرش هستم، باید بگذارم در کوزه و آبش را بخورم.اشکالی ندارد.می گذارم در کوزه و آبش را می خورم. اما تظاهرهم نمی کنم که بهشت را می شود وسط جهنم ساخت
No comments:
Post a Comment