چقدر خل بازی های کیتینگ به دل آدم می چسبید . آن کتاب پاره کردن هاش، امر کردنش به ایستادن روی میزها ، فریاد زدن هاش که چرت آدم را پاره می کرد. حقیقت این است که نمی شود به راحتی این جور معلم ها را از توی کله ی دانش آموزانی که همیشه بره های معصومی بوده اند توی مشت خیرخواهان ِ کودنی که زندگی را مجموعه ی پیچیده ای از قوانین و مقررات غیر قابل تجدید نظر می دانند در آورد. دانش آموزانی که چه بخواهند و یا که نخواهند دست به انتخاب می زنند میان این دو سوال که: آزادی مهم تر است و یا امنیت؟
این آدم قهرمان روزهای نوجوانی خیلی ها بوده. ما در روزهای خشن دبیرستان شاهد، این کتاب را بارها می خواندیم، دست به دست می کردیم و یاد می گرفتیم چطور باید شبیه گله نبود
من و بنفشه لا به لای صندلی های کلاس(یعنی درست زیر دست و پای بچه ها) روی زمین می نشستیم و شعر می خواندیم . برای اینکه به حساب خودمان به کلاس توهین کرده باشیم ، برای اینکه از لحظه لذت برده باشیم و وقتی چند نفر دیگر هم فقط محض شیطنت سرشان را خم می کردند روی کتاب های شعر و چند نفری صدامان را می دادیم بالا که: و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
کر کر خنده هامان قاطی چشم غره ها و شلیک نصیحت هایی می شد که حقیقتا خالی از تفریح نبود. آن وقت ما شروع می کردیم به مزه پراندن و خواندن شعرهایی که توان معلم را تحلیل می برد و وقتی مدیر مدرسه سر می رسید ما از کلافگی اش پی به قدرتی می بردیم که لا به لای سطر های کتاب نشسته بود
کیتینگ فقط یک شخصیت نبود برای ماها ، حتی فقط یک معلم هم نبود ، آرتا آن روزها می گفت : کیتینگ پیامبره! من حرفش را باور داشتم
بعد از انجمن شاعران مرده ما کتابهای زیادی را با هم خواندیم که دست به دست شدند. اما نمی شد در هیچ کدامشان آن جادوی قدرتمندی را یافت که حتی تاد اندرسن را هم وادار کرد روی میز بایستد
2 comments:
سلام.ممنون.
دینگ دانگ ! دینگ دانگ
Post a Comment