Sunday, September 23, 2007

کارتون خوابی‌های نوستالوژیک

نشسته روبروم و شر شر عرق می‌ریزیم، دمای این انباری لعنتی چقدر بالای صفر است هیچ نمی‌دانم. خودش را تقریبا پرت می‌کند توی کارتون کولر گازی و از آن ته‌ ِته، چیزی می‌کشد بیرون. حواسم پرت قبلی است هنوز، چه بوی نم‌ای پیچیده اینجا، اعلام می‌کند: «شعر چگونه ساخته می‌شود؟» می‌پرسم: کی؟ جواب می‌دهد مایاکوفسکی و پرتش می‌کند سمت‌ام. توی هوا می‌قاپمش. می‌گویم هوووووووووو!
توجهی نمی‌کند و باز خم می‌شود توی کارتون. نگاهکی می‌اندازم به کتاب کرم رنگی که شکارش کرده‌ام. می‌گذارمش روی باقی آنهایی که چشمم را گرفته، سرش را بیرون می‌آرود و اعلام می‌کند: «تاریخ فلسفه غرب» می‌پرسم کی؟ چشم غره می‌رود و می‌گوید که باس از خودم خجالت بکشم و آهسته اضافه می کند: راسل، بزغاله! هااااایی می‌گویم و نمی‌گیرم ازش، الان حوصله‌ی کتاب قطور ندارم، دوباره شیرجه می‌زند آن تو و این بار نیشش باز است، می‌پرسم کی؟ می‌گوید فروید و هرهر می‌خندد. می‌گویم که باس از خودش خجالت بکشد و وقتی اعلام می‌کند: «تئوری میل جنسی» خودم هم می‌خندم.
کتاب را می‌گذراد روی آنهایی که چشمش را گرفته! مایاکوفسکی را پرت می‌کنم طرفش. توی هوا می‌قاپدش و می‌گوید: هوووووووووو
می‌خندیم.
انباری تغییری نکرده الا به اینکه کمی شلوغ تر شده .آن قدیم‌ترها اینجا دیش درب و داغانی ولو نبود. چمدان پاره و کپسول گاز خالی هم نبود. کمی خلوت هم شده البته، آن میز بزرگ قهوه‌ای سوخته که می‌رفتیم روش می‌نشستیم و گاهی اگر زمستان بود بساط چایی را هم همان‌جا علم می‌کردیم را بخشیده‌اند به دست‌فروش محله. می‌خندیم به خاله که عجب کریم شده این روزها. که میز را باس می‌بخشید به موزه‌ای چیزی. زهرمار گفتن خاله بدرقه‌مان می‌شود البته. نه! غیر اینها انباری تغییری نکرده و به همان خوبی پیش‌ترهاست. کارتون کولرهنوز خط خطی یادگار‌ی‌هایی است که الکی می‌نوشتیم‌شان. الف روی کارتون با خط افتضاحی نوشته: من دلم یک پتو می‌خواهد.خوب یادم است وقتی این جمله را می‌نوشت وسط تابستان بود و غرق عرق بودیم. آن طرف‌تر من با خط وحشتناکم نوشته‌ام : تو را ستایش می‌کنم ریقو! این جمله بعدها روی تنها پاکن‌کلاس حک شد و به عنوان امضا تاپ و تاپ حواله ی در و دیوار مدرسه شد.
حالا نمی‌دانم بعد چند وقت، چند سال اصلا، باز نشسته‌ایم توی انباری و داریم به عادت پیش‌ترها، کتاب‌ها را از توی کارتون کولر بیرون می‌آوریم. الف نشسته روبروم و شرشر عرق می‌ریزیم.
الف چیزی در این مایه‌هاست. چیزی بین خاطره و کتاب و شیطنت. بزغاله‌شناس خوبی است و من حتی بیشتر از کارتون کولرگازی پر از کتاب توی انباری‌شان دوستش دارم.
با این حال ، گرمای این انباری لعنتی، این گرما و رطوبت لعنتی، حتی از الف هم عزیزتر است.

11 comments:

رضا said...

بهتر شد.... از کسی عصبانی نباشی، آن وقت از خودت می نویسی....فکر کنم که بهتر باشد.

باران said...

چه انباري پر باري! ماياكوفسكي ديگه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نمي شه

ارشیا said...

چرخی در خاطرات...و
نگاهی ابزاری به کتاب...و
...اعترافات بزغاله ای
بیچاره فروید که همیشه مظلوم واقع میشود

زرتشت said...

درود به زهرای عزیز
حس و حال نوستالژیک خوبی داشت من رو هم با خوش برد تا خاطرات ناب کودکی
ضمنا متوجه شدم که ما نیست و شماست
شاد باشی

چسب said...

چه جالب . مثل زیر زمین خونه ما می مونه

مسعود said...

سلام در مورد پست قبلي واقعن تريسترام شندي يه شاهكاره استرندر قرن 19 چكار كرده پر از تكنيك هاي روايي

پيشنهاد مي كنمشب پيشگويي و هيولا پل استر را اگر مطالعه نفرموديد حتمن بخونيد خوش بگذره

ارشیا said...

دقیقا همینطور است
منشاء تزاژدی برای انسان ریشه در نوعی تفکر داره
و فراتر ازاون:ا
تفکر نوعی مازوخیسم است
و انسان عاشق دروغ وقتی که با حقیقت مخرب روبه رو می شود و می خواهد فرار کند
این آگاهیست که همچنان راه فرار انسان را بسته و وی را به سمت حقیقت دهشتناک رهنمون می سازد...
اون متلکی هم که به من تحت عنوان "فروید مقدس" انداختی بماند برای بعد
...

شاه رخ said...

چه حس خوبیه مرتب کردن کتابا

محمد یوسفی said...

آی دختر دست روی دلم نذار. در دوران طفولیت به تحریک یک نانجیب کلی کتاب که در انباری پنهان شده بود را به مفت فروختیم و پولش را کیک و نوشابه خریدم و خوردیم.
هنوز که هنوز است آن تخم جن را لعنت می کنم بر سادگی خودم افسوس می خورم و مهمتر از همه هر وقت یادم می افتد آن جای مبارکم می سوزد...

نوا said...

خب می بینم که با اتمام علافی تاسبتانی روحیه ات خوب شده و زهر به کام ملت نمی ریزی

نامدفون said...

لحن صمیمیتی که با آنها داشتید برایم بسیار دلنشین بود
ما که از دست داده ایم
هر که ارزشی داشت که با او
به زیر زمینی برویم
که همان بوی خاک و کتاب انبار شما را دارد
و البته هوای دم کرده .
باید برای هر کلامی کدهایی بگیریم
با دو صفر و
پشت گوشی بخندیم و به همدیگر بگوییم
بلد نیستم بگویم جایت خالی :
میگویم که بسوزی ....

......
بر قرار باشید خانم موثق