باز شروع میشود. این چرخ کسلکنندهی لعنتی ِ بیهودهی روزهای دانشکده باز حرکت خواهد کرد. من باز هم روی نیمکت حیاط مرکزی دانشکده مینشینم و کسل میشوم ،آب پرتغال میخورم و همین جوری الکی به شکاف دیوار هم میخندم یا که زل میزنم به بُرد فلان گروه و بهمان گروه و حرص دقیقههایی را میخورم که اینجوری حرام میشوند. زیر چرخدندههای آموزش آکادمیک له میشوند، که اگر باشد یه درد است و وقتی نباشد هزار درد. زیر فشار صمیمیتهای دروغی، ازم دزدیده میشوند و من مجبورم مدام لبخند بزنم. یعنی که خیلی خوشحالم، خیلی لذت میبرم از حضورت، خیلی شاکرم. مشکلی که دارم همین است. له شدن دقیقههام است در حالی که میتوانست آیندهی بهتری داشته باشد. توی این قبرستانی که اسمش دانشگاه است، تحصیلات عالیه است یا هر کوفتی، به تنها چیزی که نمیرسم پاسخ پرسشهایی است که برایم حکم اکسیژن دارد.عوضش به میمنت این همه نعمت، مجبورم زل بزنم به سبکمغزیهای مرسوم بین دانشجوهای دختر و پسر، یا که کتابهایی را ورق بزنم که از زخمها و رنجهای قرون دیگری حرف زدهاند. بله. این سوال کاملا به جاست. زهرا، جان چه مرگت است این روزها؟
از اینجا متنفرم. از این هوا متنفرم. از روزهایی که باید درشان دروغ بگویی، دروغ بشنوی متنفرم. از این حجم چاپلوسی و عاقبتبینی و آیندهنگری بیزارم. چرا به خودم دروغ بگویم؟ من قدرت این را ندارم که خوشحال باشم. چون نمی توانم به زل زدن و آب پرتغال خوردن و خندیدن به جرز دیوار حتی، اکتفا کنم. از این کار بیزارم.
چه مرگم است این روزها؟
راستش را بخواهید از حیاط مرکزی دانشکده بیزارم.علت همهی این کجخلقیهام همین است لابد.
2 comments:
سلام
1-چه عجب این کامنت دونی باز شد
2-ممنون از نظراتت
3-اتفاقا دانشگاه محیط بسیار بهتری هست
وارد کار که بشید میبینید که چه آدمهای حیف نون تری رییس هستند و منابع رو به هدر میدهند
شاد باشید
زمانی که باد دهکده را تاراج میکند
فریاد ها را به هم می پیچد
پرنده
به سوی خورشید هجوم می برد
همه چیز ویرانی است
و ویرانی
محیطی معنوی
میشل دوگی
Post a Comment