ساخت اولین عدسی، بیشک و شبهه یکی از شاهکارهای کلهی آدمیزاد بوده. به عبارتی، آسمان خراش ِ اختراعات بنیادین. یک لحظه دنیای بدون عدسی را تصور کنید. مطمئنم دنیا بدون عدسی اصلا به این خوبی از آب در نمیآمد. در هر حال من یک نفر آدم عینکی هستم که نمرهی چشمم به میمنت اعتیادم به یک تحفهی دستساز دیگر آدمیزاد به نام کامپیوتر، گترهای در حال افزایش است. آخرین باری که به مطب یک متخصص امور چشم مراجعه کردم حدود شش ماه پیش بود. شش ماه جوانتر از امروزم بودم و مدام به یک صورت عینکی هندسی فکرمیکردم- از نظر من افراد عینکی، صورتهای هندسی دارند. این یک پیشفرض است که به گمانم در اثر علاقه به محصولات علمی تخیلی در فرد ایجاد میشود-
من روی صندلی کاملا افتضاح مطب چشم پزشکی نشسته بودم و سعی میکردم به خودم دلداری بدهم.
منشی که اسمم را صدا زد پاک عصبانی شدم. جناب دکتر عوض پذیرش یک بیمار، سه بیمار را همزمان با هم ویزیت میفرمود. حسابی کفری شده بودم. با این حال راهم را گرفتم و خودم را رساندم به اتاق دکتر.
منتها قبل از ویزیت من، نوبت ویزیت پسر بچهی چهار پنج سالهای بود که دست مامانش را سفت چسبیده بود و نگاه نگرانش را روی دم و دستگاههای بیناییسنجی قفل کرده بود. کاملا مشخص بود تا چه اندازهای وحشت کرده. دکتر که ازش خواست بنشیند پشت دستگاه، کمی فکر کرد و بعد از کلی اصرار ِ مامانش و دکتر و من و آن یکی بیماری که همراهمان تو آمده بود رضایت داد.
دکتر کلی وقت صرف کرد که سرش را دقیق به فلان جای دستگاه تکیه بدهد یا ندهد که کجا را نگاه کند یا نکند که اینقدر چشمهایش را نبندد و این قدر وول نخورد و بلاخره گفت پاشو..
پسرک که به وضوح احساس رهاییاش را میشد توی چهرهاش دید، مثل تیری که از چلهی کمان رها شده باشد، گازش را گرفت برای حرف زدن و قول و قراری که گویا با مامانش قبل از آمدن به دکتر گذاشته بودند و شروع کرد به دستوردادن لیست مورد توافقشان.
ولی هنوز عیشش کامل نشده، دکتر گفت که هنوز کار دارند و نمیدانید بچه به چه روزی افتاد، وقتی عینک بیناییسنجی را توی دستهای دکتر دید. شروع کرد به بغض کردن و با نگاه التماس کردن به مامانش. دکتر که اصلا توی این فازها نبود و حال و حوصله هم نداشت، پرسید که برای چی نمینشیند روی صندلی؟
دست دکتر به کتف پسرک نرسیده بچه شروع کرد به جفتک انداختن و جیغ کشیدن و فحش دادن به دکتر. اولش درست نمیفهمیدم از چی این جریان اینقده ترسیده اما بلاخره از بین فحشهای بچه دستم آمد جریان از چه قرار است. پسرک فکر میکرد آن عینک بیناییسنجی دورمشکی، یک جور دستگاه فضایی است و هر کی آن را به چشم بزند هیولای توی آدها را میبیند و آن دکتر میخواهد وادارش کند هیولای داخل مامانش را ببیند.
من روی صندلی کاملا افتضاح مطب چشم پزشکی نشسته بودم و سعی میکردم به خودم دلداری بدهم.
منشی که اسمم را صدا زد پاک عصبانی شدم. جناب دکتر عوض پذیرش یک بیمار، سه بیمار را همزمان با هم ویزیت میفرمود. حسابی کفری شده بودم. با این حال راهم را گرفتم و خودم را رساندم به اتاق دکتر.
منتها قبل از ویزیت من، نوبت ویزیت پسر بچهی چهار پنج سالهای بود که دست مامانش را سفت چسبیده بود و نگاه نگرانش را روی دم و دستگاههای بیناییسنجی قفل کرده بود. کاملا مشخص بود تا چه اندازهای وحشت کرده. دکتر که ازش خواست بنشیند پشت دستگاه، کمی فکر کرد و بعد از کلی اصرار ِ مامانش و دکتر و من و آن یکی بیماری که همراهمان تو آمده بود رضایت داد.
دکتر کلی وقت صرف کرد که سرش را دقیق به فلان جای دستگاه تکیه بدهد یا ندهد که کجا را نگاه کند یا نکند که اینقدر چشمهایش را نبندد و این قدر وول نخورد و بلاخره گفت پاشو..
پسرک که به وضوح احساس رهاییاش را میشد توی چهرهاش دید، مثل تیری که از چلهی کمان رها شده باشد، گازش را گرفت برای حرف زدن و قول و قراری که گویا با مامانش قبل از آمدن به دکتر گذاشته بودند و شروع کرد به دستوردادن لیست مورد توافقشان.
ولی هنوز عیشش کامل نشده، دکتر گفت که هنوز کار دارند و نمیدانید بچه به چه روزی افتاد، وقتی عینک بیناییسنجی را توی دستهای دکتر دید. شروع کرد به بغض کردن و با نگاه التماس کردن به مامانش. دکتر که اصلا توی این فازها نبود و حال و حوصله هم نداشت، پرسید که برای چی نمینشیند روی صندلی؟
دست دکتر به کتف پسرک نرسیده بچه شروع کرد به جفتک انداختن و جیغ کشیدن و فحش دادن به دکتر. اولش درست نمیفهمیدم از چی این جریان اینقده ترسیده اما بلاخره از بین فحشهای بچه دستم آمد جریان از چه قرار است. پسرک فکر میکرد آن عینک بیناییسنجی دورمشکی، یک جور دستگاه فضایی است و هر کی آن را به چشم بزند هیولای توی آدها را میبیند و آن دکتر میخواهد وادارش کند هیولای داخل مامانش را ببیند.
من هنوز هم بعد از گذشت شش ماه حتم دارم پسرک آیندهی درخشانی خواهد داشت. راستش فراست این بچه مرا به وحشت انداخت. بچهای که اینطور به یک عدسی، یعنی به یکی از سادهترین ابزارهای دستساز بشر، ظنین باشد، مسلم بدانید ایدههای فوق العادهای درباره ی چگونگی خلاصی از شر سلاحهای کشتارجمعی خواهد داشت. گرچه دربارهی یک موضوع حقیقتا براش دلم سوخت و آن اینکه طفلی هنوز برایش معلوم نشده، ظاهر شدن هیولای درون آدمها، نیازی به داشتن عینک فضایی ندارد.
5 comments:
سلام.
زیاد هم به این نسل امید نداشته باش. درست است که بسیار باهوش تر از نسل ما به نظر می رسند اما یک عیب بزرگ دارند و انهم این است که عمقی را که در موردش تفکر می کنند به اندازه ی یک بند انگشت استو همانطور که ما این گونه ایم نسبت به نسل قبلترمان.
دنیای بی عدسی همان قدر بی مزه می شد که مجبورت کنند تخم مرغ آب پز صبحانه را بی نمک بخوری
سلام
ممنون از نظرتون
متاسفانه من هنوز "روی ماه خداوند را ببوس" رو نخوندم .اما از خوندن کتابهای دیگه مستور پشیموم نشدم.شا ید به این دلیله که داستان فارسی کم خوندم.
سلام و صد بدرود.
تولد تو هم مبارک.
اواخر متنت همچین بودار شده بود ها & ولی دمت گرم خیل یموضوع باحالی بود و البته بچه ی باحالی
Post a Comment