Wednesday, October 17, 2007

ششصد و هفتاد و هفت

چند روز است؟ چند هفته يا چند ماه؟ به سال مي كشد يعني؟
چند وقت است نرفته‌ام؟ مثل آنوقت‌ها كه از مدرسه جيم مي‌زدم مي‌رفتم مي‌نسشتم و سنگ قبرها را با گلاب مي‌شستم و عودی روشن مي‌كردم و زل مي‌زدم به اسمت. بعد زل می‌زدم به اسم‌های دیگه.
مشتي اسم بودند، فقط مشتي اسم. از بابا پرسيدم چرا روي سنگ قبرها بايد اسم و فامیل باشد. بابا برام توضيح داد كه بايد بچه‌هاش و كس و كارش بدانند طرف كجا خاك است يا نه. پرسيده بودم خوب چرا شماره نمي‌زنند؟ بابا گفت: به جاي اسم يعني؟ و خنده‌اش لای حرفی كه می‌زد مخفی بود. گفت آدم كه شماره نيست، گفتم از كجا معلوم؟ گفتم وقتي آدم می‌تواند اسم و فاميل باشد، وقتی می‌تواند اكبر باشد فرزند اصغری ، يا كه اصغر باشد فرزند اكبری، چرا نتواند شماره باشد؟
بابا آنوقت چيزی نگفت. بعدا هم چیزی نگفت.
حالا چند وقت است؟ چند وقت است نرفته‌ام قبرستان و گلاب نريخته‌ام روی قبرآدم‌هایی كه به یک اسم تقليل پيدا كرده‌اند، با یک اسم سنجيده می‌شوند، معنی می‌شوند، به خاطر آورده می‌شوند، قضاوت می‌شوند. چند وقت است بوی عود نپيچيده توی آن مغز خرابم؟

4 comments:

. said...

بدبختی این است که این کار ها هم آراممان نمی کند . آدمی که رفت ، رفت . چه اسم باشد و چه شماره باشد و چه و چه . جانم؟ ایهام داشت ؟

علی said...

به قول یک دوست تنها وقتی کسی رو برای همیشه داری که قبلش برای همیشه از دستش داده باشی

نامدفون said...

آنگاه كه

ازدحامي از نبودنِ ِ تو سرشار

مرا به خود مي خواند .

به تو مي گريزم .

اي لبه ی نگهدارِ هر تشخيص !

mohammad Yousefi said...

از قدیم و ندیم گفتن خاک سرده. مرده رو که می گذاری تو قبر با خودش خیلی چیزا رو می بره و از همه مهم تر یادش رو. کوچک که بودم خانه مان نزدیک قبرستان بود. تفریحمان خندیدن به گریه های دیگران بود. کودک بودیم و نافهم.