حقیقت اینکه از کتابهای جلد نفیس بیزارم، آدمهای عشق جلد نفیس هم دیوانهام میکنند، آدمهایی که با فاکتورهای مزخرفشان چرتکه میاندازند برای ارزشگذاری کتابها. همیشه تصورم این بوده که این جور آدمها رگههای شاخصی از نژادپرستی توی خونشان است.
به شخصه از هر چی نسخهی خطی و جلد طلاکوب و این قرتیبازیهای کلاسیک است عصبانی میشوم. این که کتاب خواندن نیست، شکنجه است.
همین خودم. بنده رفتم یک شاهنامهی چاپ مسکو خریدم، به ارزش شش هزار تومن. یعنی همه پولی که بالاش دادم همین بود، بنده خدایی همراهم بود که از آن کلاشهای درست و حسابی است. معتقد بود با این کارم به فردوسی توهین میکنم، حتی معتقد بود فروختن شاهنامههایی با این ارزش، جفایی در حق حکیم طوس است. حالا انگاری آن پوله قراره از جیب فردوسی سر دربیاورد.
براش تعریف کردم که اگر جا داشت تخفیف هم میگرفتم و باید طرف را میدیدید. داشت از توی گوشهاش دود میزد بیرون.
همین خودم. بنده رفتم یک شاهنامهی چاپ مسکو خریدم، به ارزش شش هزار تومن. یعنی همه پولی که بالاش دادم همین بود، بنده خدایی همراهم بود که از آن کلاشهای درست و حسابی است. معتقد بود با این کارم به فردوسی توهین میکنم، حتی معتقد بود فروختن شاهنامههایی با این ارزش، جفایی در حق حکیم طوس است. حالا انگاری آن پوله قراره از جیب فردوسی سر دربیاورد.
براش تعریف کردم که اگر جا داشت تخفیف هم میگرفتم و باید طرف را میدیدید. داشت از توی گوشهاش دود میزد بیرون.
رفت توی همان مغازه و از فروشنده خواست بهترین شاهنامهای را که دارند براش بیاورد، یارو هم نامردی نکرد، طرف همان جا صد و خوردی تومن پیاده شد. اینقدر خندیدم ششهام صدای تلمبه میداد.
بعد درآمد که هیچ ربطی به شش هزار تومن من نداشته، مدعی شد بحث کلکل کردن نبوده اصلا، فقط خیلی شاهنامه لازم داشته. فکر کردم یعنی کجای شاهنامه را خیلی لازم داشته؟ منتهی چیزی نگفتم.
این رفیق من از آن آدم های درست و حسابی است. از آنهاش که ارزش همه چیز حالیشان میشود، از آنهاش که زندگی را واقعا جدی میگیرند. یکم سربهسرش هم گذاشتم، بهش گفتم جای تو بودم کتاب را زرورق میگرفتم، اهداش میکردم به موزهای چیزی چون به هر حال به درد خواندن نمیخورد.
این رفیق من از آن آدم های درست و حسابی است. از آنهاش که ارزش همه چیز حالیشان میشود، از آنهاش که زندگی را واقعا جدی میگیرند. یکم سربهسرش هم گذاشتم، بهش گفتم جای تو بودم کتاب را زرورق میگرفتم، اهداش میکردم به موزهای چیزی چون به هر حال به درد خواندن نمیخورد.
حتی تصور منظره ی کتابخانهی آدمهای درست و حسابی دلم را آشوب میکند ، کل کتابخانه مرا بتکانی، پول یک قفسه کتاب این کلاشها نمیشود. بس که به ارزش کتابها فکر میکنند لابد.
البته قضیه از این هم جالبتر شد، دوستم رفت و یک خطاط پیدا کرد و داد توی صفحه اول شاهنامهاش اسمش را به نستعلیق بنویسند.
بهش گفتم باید به جای خطاط یک منبتکاری چیزی پیدا میکردی. البته بعد برام توضیح داد که این کتاب چه عشوهها و کرشمهها دارد درونش، گفتم، آره، عشوهی شتری لابد.
بهش گفتم باید به جای خطاط یک منبتکاری چیزی پیدا میکردی. البته بعد برام توضیح داد که این کتاب چه عشوهها و کرشمهها دارد درونش، گفتم، آره، عشوهی شتری لابد.
6 comments:
کمدی انسانی....
:)
من باز هم فرار کردم از این مردم . راستی ، ایمیل هایم به دستت نرسید؟
منم از اين دوستا ميخوام اگه برام خريد كنه!
دوست عزيز من چطوره؟ جواب آخرين سؤالت... نخوندمش
يعني حتي مهلت ندادم به دنيا بياد وقتي بابا و عموش رفتن رو اعصابم
جون هركي دوس داري اين
word verification
رو لااقل بردار!
جلدای نفیس جون می دن واسه هدیه گرفتن
من یه نسخه از شاهنامه ی نفیس خدا تومنی رو هدیه گرفتم خیلی حال می کنم باهاش
تو هم متخصصی برای دست انداختن آدم هایی که دلشان را به چیزی خوش می کنن. بی خیال خواهر.
Post a Comment