زنگ میزنند. میروم پای افاف و هرچقدر میپرسم کیه فایده ندارد. چیزی هم پیدا نیست. برمیگردم سر کارم. پنج دقیقه نشده باز زنگ میزنند. باز میروم و باز همان بساط . میروم پی کارم، برای سومین بار زنگ میزنند و این دفعه حسابی شاکیام. بدون سر و صدا در آپارتمان را باز میکنم و دو تا پله ی پاگرد را میروم پایین. کمین میگیرم، گوشم به زنگ است. سوت افاف که بلند میشود فیالفور در را باز میکنم.
مچشان را گرفتهام. رنگ از صورتشان پریده و خنده خشک شده روی لبهاشان. دیدنی شدهاند، سه نفرند. یک دختر و دو تا پسر. یک ابروم را دادهام بالا و دست پسر کوچیکه را سفت چسبیدهام. هفت هشت سالی باید داشته باشد. هر سهتاشان همین حدود سن دارند.
از ترس خشک شدهاند، بدجوری خندهام گرفته ولی همین جور قیافهام را نکبتی نگه میدارم. دختره باید خواهرش باشد اول از همه شروع میکند به حرف زدن، آینده دار است. مطمئنم یک کلاش درست و حسابی میشود. میگوید: ببخشید اینجا خونهی آقای احمدییه؟ خیره نگاهش میکنم ، همین جور با همان قیافهی نکبتزده. دلم میخواهد سر به سرش بگذارم. میگویم: آره همین جاست. با کی کار داشتین؟
مچشان را گرفتهام. رنگ از صورتشان پریده و خنده خشک شده روی لبهاشان. دیدنی شدهاند، سه نفرند. یک دختر و دو تا پسر. یک ابروم را دادهام بالا و دست پسر کوچیکه را سفت چسبیدهام. هفت هشت سالی باید داشته باشد. هر سهتاشان همین حدود سن دارند.
از ترس خشک شدهاند، بدجوری خندهام گرفته ولی همین جور قیافهام را نکبتی نگه میدارم. دختره باید خواهرش باشد اول از همه شروع میکند به حرف زدن، آینده دار است. مطمئنم یک کلاش درست و حسابی میشود. میگوید: ببخشید اینجا خونهی آقای احمدییه؟ خیره نگاهش میکنم ، همین جور با همان قیافهی نکبتزده. دلم میخواهد سر به سرش بگذارم. میگویم: آره همین جاست. با کی کار داشتین؟
وا میرود. دلم میخواهد یک دل سیر بخندم به قیافهی سهتاشان. مچ پسرک هنوز توی دستم است. دختره حسابی رفته توی فکر. دارد سعی میکند یک جوری دورم بزند. ارواح شکمش! من خودم این کارهترم! تا حسابی نچزانمشان ول کن قضیه نیستم. چند لحظهای این پا و آن پا می کند و بعد از کمی منومن، بلاخره میگوید: بابام با آقای احمدی کار داره.
کیف میکنم از حرفی که میزند. معلومم میشود جنم دارد. کم نمیآورم. میگویم: آهان، شما بچههای آقای کریمی هستین؟ هنوز آنقدر بچه هستند که به شانس عقیده داشته باشند. همان جور که حدس میزدم دختره بدون معطلی میچسبد به شانسی که بهش رو آورده. سریع میگوید: بله!
گرچه خودش و خودم و آقای کریمی و آقای احمدی خیلی خوب میدانیم که داریم سر هیچ بازی می کنیم. احمدی تک ِ اوست، کریمی پاتک ِ من. خلوص بچهها همیشه کار دستشان میدهد. حتی وقتی دارند دروغ میگویند. طفلیها
کیف میکنم از حرفی که میزند. معلومم میشود جنم دارد. کم نمیآورم. میگویم: آهان، شما بچههای آقای کریمی هستین؟ هنوز آنقدر بچه هستند که به شانس عقیده داشته باشند. همان جور که حدس میزدم دختره بدون معطلی میچسبد به شانسی که بهش رو آورده. سریع میگوید: بله!
گرچه خودش و خودم و آقای کریمی و آقای احمدی خیلی خوب میدانیم که داریم سر هیچ بازی می کنیم. احمدی تک ِ اوست، کریمی پاتک ِ من. خلوص بچهها همیشه کار دستشان میدهد. حتی وقتی دارند دروغ میگویند. طفلیها
بلهاش را نمیگذارم روی زمین بماند. میگویم: خوب پس بیایید تو. خشک شان میزند. دست پسرک را میکشم. دختره هول میشود بدجوری، میگوید: بابام گفته نیایم داخل. میخندم و میگویم: بابات همین جاست خودش . بیاین داخل. به چشم خودم میبینم که دارند از ترس بیهوش میشوند. اشک تو چشمهای دو تا پسره جمع شده. ولی دختره تخستر از این حرفهاست.
میگوید: بهش بگین بیاد بیرون. مامانم کارش داره. تلاش بدی نیست ولی خام است. لازم نیست از همهی خباثتام استفاده کنم. جواباش توی آستینام است. میگویم: مامانتون هم همین جاست. نمیخواد خجالت بکشین بیاین تو.
هم دلم برایشان میسوزد هم دوست دارم به تفریحم ادامه بدهم. از دختره خوشم آمده ولی پسرها عملا ناامیدم کرده اند. دختره این بار خیلی ترسیده ولی نمیخواهد ترسش را نشان بدهد. میداند پاش را بگذارد تو خانه کار سه تاشان تمام است. دارد کمکم عذاب وجدان میآید سراغم. چشمهای پسرک پر از اشک شده و چیزی نمانده بغضش بترکد. بچهی این مدلی نوبر است والله
میگوید: بهش بگین بیاد بیرون. مامانم کارش داره. تلاش بدی نیست ولی خام است. لازم نیست از همهی خباثتام استفاده کنم. جواباش توی آستینام است. میگویم: مامانتون هم همین جاست. نمیخواد خجالت بکشین بیاین تو.
هم دلم برایشان میسوزد هم دوست دارم به تفریحم ادامه بدهم. از دختره خوشم آمده ولی پسرها عملا ناامیدم کرده اند. دختره این بار خیلی ترسیده ولی نمیخواهد ترسش را نشان بدهد. میداند پاش را بگذارد تو خانه کار سه تاشان تمام است. دارد کمکم عذاب وجدان میآید سراغم. چشمهای پسرک پر از اشک شده و چیزی نمانده بغضش بترکد. بچهی این مدلی نوبر است والله
بلاخره پسر بزرگه زبان باز میکند. شاید برای اینکه میخواهد کمک دختره باشد شاید هم برای اینکه آدم در وخیمترین شرایط کلهاش به مراتب بهتر از شرایط نسبتا وخیم کار میکند. البته روش کار کردن کلهاش کاملا پسرانه است. میگوید: دست دوستمو ول کن.
اصلا به روی خودم نمیآروم. نباید تفریح را خرابش کرد. در ضمن بازی به سبک پسرانه را اصلا دوست ندارم. پسرها توی کولیبازی و داد و غال و در رفتن از غائله رودست ندارند. باید همان جوری ادامه بدهم. بهش لبخند میزنم و سرم را بر میگردانم سمت در و داد می زنم : آقای کریمی، بچههاتون دم در هستن
میدانند که وقتشان خیلی کم است. اگر آقای کریمی از راه برسد چی؟ پسر کوچیکه را میکشانم توی خانه، البته با لبخند، شبیه بچه دزدها. اینقدر ترسیده که امیدوارم خودش را خیس نکند. دختره بلاخره میگوید : به بابامون بگین ما چند دقیقه دیگه میآیم! خوب؟
دلم میخواهد ماچش کنم. عجب زبل خانمی است. خوب ِ آخرش خیلی هوشمندانه است. ناچار میشوم دست پسره را ول کنم. میگویم: خوب. پسرک تندی میپرد بیرون و در میرود.معطل نمیکند. آن یکی هم شروع میکند به دویدن. به روی خودم نمیآورم. دختره مانده و من. عنهو دو تا کابوی که قرار است با هم دوئل داشته باشند. بهش میگویم: نمیری؟ داداشات رفتنا! برام شکلک در میآورد و پا میگذارد به فرار. یک دل سیر میخندم
از نتیجه ی کار راضیام. گرچه میدانم پات شدهایم که بیمزهترین شکل یک نتیجه است. ولی چه اهمیتی دارد. امروز ِ من را همین سه تا بچه ساختند. چه اهمیتی دارد باقیش؟
3 comments:
خيلي بامزه بود... واقعا چه حوصله اي داشتي سر به سرشون گذاشتي اگه من بودم همچين داد و هوار راه مي نداختم كه درجا شلوارشون رو خيس كنن.
لابد خوشت نمی اید بگم تازگی ها داری ان روی فمینیستت را از پستو در میاری! البته من خوشم میاد اما فکر می کردم و می کنم که خودت خوشت نیاد. ها ؟
کامنتی که برای پست فبلای م نوشتی رو نمی تونم بخونم می شه دوباره زحمتشو بکشی
Post a Comment