Sunday, December 16, 2007

خر بخنده

حضرت فروزانفر یک دانه نابغه ادبی بوده. افسانه‌ها می‌گویند درباره‌ی این آدم و این یک دانه بت است در ذهنیت ادبیاتی‌ها. که بله این آقا حافظه‌ای داشته مثال زدنی و می‌گویند یک دانه کتاب توی کتابخانه‌اش نبوده، یعنی که همه‌ی آن اطلاعات در کله‌ی مبارک ثبت می‌شده. ما هم می‌گوییم حاشا و کلا، الحمدالله

به استاد محترم می‌گویم : ارزش و قرب این آدم در ادبیات فارسی معلوم است. ولی کسی حق ندارد ادای بابای ادبیات را در بیاورد. گفتم استاد این آدم پیش چشم ملتی قاه قاه به نیما خندید.
براق می شود که: خوب البته خنده هم داشت. ترش می‌کنیم. قیافه‌هامان را که می‌بیند می‌گوید: بینید عزیزان، من نیما را هم دوست دارم...دیگر جدا کفر همه‌مان در آمده. زیر لب غرغری می‌کینم که فقط غائله بخوابد.
توجه فرمودید؟ ایشان نیما را هم دوست دارند ولی خوب خنده هم داشت ، هم دوست دارند هم خنده داشت. هم خنده داشت هم دوست دارند. دو تاش ممکن است ، کار نشد ندارد.
چرا؟ چون جسارت می‌خواهد که آدم موضع خودش را روشن کند. آدم سر خودش را که نمی‌تواند کلاه بگذارد‌، نمی‌تواند هم چیزی را مضحک بداند هم دوست داشتنی. مگر اینکه جرات نداشته باشد اعلام کند: ایها الناس ، فروزانفر غلط کرد به نیما خندید، این یک جا را لااقل غلط کرد. نه برای اینکه نیما خداست، والله بالله نه برای اینکه نیما خداست، بلکه چون نیما شعر فارسی را نجات داد، زنده‌اش کرد، روح دمید درش و این را تاریخ قضاوت می‌کند نه کاکل ِ اساتید کاکل زری دانشکده ادبیات، چه حضرت استاد جلیل الجلول فروزانفر باشد چه حالا هر کی دیگه، خندیدن به نیما غلط بود. خندیدن به ققنوسی که از خاکستر سر بر آورده غلط بود. چون ثابت کرده ناتوان بوده از درک اقتضائات درست زمانه.
این را بهش می گویند موضع، نه آن هم دوست دارم هم خنده‌دار بود!
همین دیگه

9 comments:

مسعود said...

یادت هست پری می گفت: « ما تا کی باید وسط این الا کلنگ ادبی دست و پا بزنیم؟»

روهام said...

نیما شعر فارسی را نجات داد ، زنده اش کرد

اين يك حقيقته كه هيچ خري نمي تونه انكارش كنه چه برسه به پير پاتالاي دانشكده ادبيات كه عين چي پوسيده است.

نیکیتاک said...

خب کسی که خارج از این ماجرا بوده باشد 100 درصد باید طرف شما را بگیرد چرا که جریان همین است و بس
1- علم برابر است با ذخیره ای از دانش که وقتی منتهی به استنتاجی منطقی میگردد میشود استعداد حالا این آقای خاموشان فر حتمن قسمت اولش بوده و فکر میکرده که قسمت دومش هم هست به هرحال علم را الان میتوان با یک فلش مموری عوض کرد ولی تا به خاطر سپرده نگردد استنتاجی نمیتوان صورت داد
2- کلمات در نزد شما چنان رنگ و بوی سخره ای و سخت و یکجانشین به خود گرفته اند که جرات اظهار نظر را میگیرند ولیک خنده که عیبی ندارد! اینکه شما میگویید این آقا به شعور خود خندیده باز هم عیبی ندارد یا اینکه شما نمیگویید نیما خداست اما بالاتر از این آقائی که به راحتی به آن میخندند. شما با یک وجه پدرانه به نقد پدرانگی کسی می اندیشید . ادب در جنگ با خاموشان فری که خود نوعی ادعای ادب دارد.
به هر حال سوای مطالب شما یا بحق بودن یا نبودن خنده ایشان از حرکتشان خوشم آمد و خصوصن از احوالات نیکویشان که شادابی غلیظی بخشیدند شاید فهمیده اند ایشان که روی سخن ققنوس با اوست یا شاید هم جکی را که قبلن در محافل بست چسبانی شنیده بودند و اتفاقا هم به نیما و هم به آن موجود افسانه ای چپ اند قیچی ربط داشته به خاطر آورده اند.
کسی چه میداند به هر حال باید زیر بیرق یک نفر سینه زد! خب من نیما را انتخاب میکنم

Nava said...

eshgh kardam ba serahate feministit... kam didam akhe dar adamhaye mesle to. hala kheili ham ke nemishnasamet albate. hala!

Reza said...

:( :)

علی (Solook86) said...

(چه عجب این باز شد)
یادداشت کلاش ها خیلی خوب بود
مرسی
...
عنوان این یادداشتتون یه کمی تند بودا! نه؟

چسب said...

الهم صلی علی محمد و آل محمد :))

شاه رخ said...

با حرف براهنی عجیب موافقم
سخت نگیر جو شبه فرهنگی ما همینه
درست بشو هم نیس

میم said...

گویا در فشانی های من در باب پست های تو ثبت نمی شود زهرا جان ... توطئه استکبار است یا ایراد بلاگر ؟ (تو کماکان از الی خبری نداری؟)