حرف زدن در مورد اینکه هر کدام از ما با خواندن چه کتابهایی مشکل داریم شاید در نگاه اول اعتراف به گناهی نابخشودنی به نظر برسد.البته من فکر میکنم این نوعی مفاخره است. من به لذت ادبیات معتقدم، بنابراین به نظرم میرسد کتابهای نیمه رها شدهای که در میان خوانندگان عادی - که من آنها را مخاطبان اصلی ادبیات میدانم - دارای بسامد نیمه رهاشدگی! هستند، عمدتا کتابهاییاند که مسیر جاودانگی خود را چپکی رفتهاند.
چرا چنین مزخرفات غرایی سر هم کردم؟ دلیلاش این است که میخواستم قبل از هر نوع اعتراف به چشم سفیدی، خودم را تبرئهی علمی کرده باشم. من این کتابها را نیمهکاره رها کردهام و شما باور بکنید یا نه اصلا هم پشیمان یا شرمنده نیستم. حتی به احتمال خیلی خیلی زیاد تا آخر عمرم هم این کتابها را تمام نمیکنم.
اول: هرگز موفق نشدم بیشتراز دو جلد کلیدر را بخوانم. همان دو جلد را هم به فاصلهی دوساله خواندمش که در نوع خودش رکوردی است. به نظرم خیلی خیلی خیلی کسل کننده و طولانی بود. تعداد کمرشکن اجالید (جمع مکسر جلدها لابد) به نظرم خیلی غیرمنصفانه بود. تنها نقطهی قابل توجهای که این اثر جینی برایم داشت نثر بینهایت محکم و قوی دولتآبادی بود که به نظرم آدم منصف بی برو برگرد ربوروش تعظیم میکند. واقعا حیف آن نثر برای چنین طرح طویلی.
دوم: سکه سازان ِ آندره ژید از آن کتابهایی بود که حسابی برای خواندش لحظهشماری میکردم. اما روزی که شروع کردم به خواندن اتفاق وحشتناکی افتاد. فهمیدم حسن هنرمندی با آن ترجمه وحشتناکش کتاب را کشته. حتی جملهبندیهای فارسی کتاب هم شرمآور بود.خوشبختانه از آنجا که ساختارکتاب هم تودرتوست گندی که هنرمندی و نشر ماهی به شاهکار ژید زدهاند خیلی خیلی بهتر به چشم میآید. این کتاب را در بخش اول، قسمت هفتم (لیدی گریفیث و ونسان) بوسیدم و برای ابد گذاشتم کنار.
سوم: بچه که بودم دیوانه ی داستان های جانکریستوفر بودم. مهمترین داستانهاش بود : وقتی سهپایهها به زمین آمدند، کوههای سفید ، شهر طلا و سرب و برکهی آتش که به گمانم این سه تا آخری را غالبا اکثرمان خواندهایم. اینها سه تا داستان مستقل و در عین حال دنبالهدار بودند. من سه جلد اول را خوانده بودم و مانده بود برکهی آتش که هیچ وقت نشد تمامش کنم. کتاب را به دلایلی از دست دادم. تراژدی وحشتناکی بود. مثل این میماند که پوآرو را تا پنج دقیقهی اخرش ببینید و انتهای فیلم برق برود. هنوز هم دوست دارم بدانم داستان چه طور تمام میشود، هنوز هم آه میکشم.
چهارم: شوهر آهو خانم را گزینهی بعدی بدانید. هموارهی هموارهی همواره موقع خواندنش خوابم می بَرَد. آدم که مجبور نیست. هست؟
پنجم: برادران کارامازوف . هر چی از خواندن آثار هموطنهاش (اعم از تولستوی، گوگول، بولگاکف، ناباکوف و غیره) لذت میبرم با این نویسنده آبم توی یه جو نمیرود. به نظرم نامردی است گفتن این حرف اما میگویم: بدون شک داستایوسکی نابغهای است در نظم و منطق ادبی، همان قدر که خداوند در مقیاس کل کائنات نابغه بوده. مشکلش هم همین است. بخش نبوغش به بخش رماننویس بودنش چربیده. این نظر من است. در یک کلام برادران کارامازوف برایم عبارت است از چرخهی ویرانکنندهای از علتها و معلولهای منطقی ِ منطقی ِ منطقی! بر منکرش لعنت. من کتاب را بستم و گذاشتم کنار. خدا رو شکر البته. یحتمل زیر آن حجم جان میدادم.
من به همین پنج تا قناعت میکنم. البته مطمئنم نگاهی دوباره به این مطلب نظرم را دربارهی قناعت عوض میکند.
چرا چنین مزخرفات غرایی سر هم کردم؟ دلیلاش این است که میخواستم قبل از هر نوع اعتراف به چشم سفیدی، خودم را تبرئهی علمی کرده باشم. من این کتابها را نیمهکاره رها کردهام و شما باور بکنید یا نه اصلا هم پشیمان یا شرمنده نیستم. حتی به احتمال خیلی خیلی زیاد تا آخر عمرم هم این کتابها را تمام نمیکنم.
اول: هرگز موفق نشدم بیشتراز دو جلد کلیدر را بخوانم. همان دو جلد را هم به فاصلهی دوساله خواندمش که در نوع خودش رکوردی است. به نظرم خیلی خیلی خیلی کسل کننده و طولانی بود. تعداد کمرشکن اجالید (جمع مکسر جلدها لابد) به نظرم خیلی غیرمنصفانه بود. تنها نقطهی قابل توجهای که این اثر جینی برایم داشت نثر بینهایت محکم و قوی دولتآبادی بود که به نظرم آدم منصف بی برو برگرد ربوروش تعظیم میکند. واقعا حیف آن نثر برای چنین طرح طویلی.
دوم: سکه سازان ِ آندره ژید از آن کتابهایی بود که حسابی برای خواندش لحظهشماری میکردم. اما روزی که شروع کردم به خواندن اتفاق وحشتناکی افتاد. فهمیدم حسن هنرمندی با آن ترجمه وحشتناکش کتاب را کشته. حتی جملهبندیهای فارسی کتاب هم شرمآور بود.خوشبختانه از آنجا که ساختارکتاب هم تودرتوست گندی که هنرمندی و نشر ماهی به شاهکار ژید زدهاند خیلی خیلی بهتر به چشم میآید. این کتاب را در بخش اول، قسمت هفتم (لیدی گریفیث و ونسان) بوسیدم و برای ابد گذاشتم کنار.
سوم: بچه که بودم دیوانه ی داستان های جانکریستوفر بودم. مهمترین داستانهاش بود : وقتی سهپایهها به زمین آمدند، کوههای سفید ، شهر طلا و سرب و برکهی آتش که به گمانم این سه تا آخری را غالبا اکثرمان خواندهایم. اینها سه تا داستان مستقل و در عین حال دنبالهدار بودند. من سه جلد اول را خوانده بودم و مانده بود برکهی آتش که هیچ وقت نشد تمامش کنم. کتاب را به دلایلی از دست دادم. تراژدی وحشتناکی بود. مثل این میماند که پوآرو را تا پنج دقیقهی اخرش ببینید و انتهای فیلم برق برود. هنوز هم دوست دارم بدانم داستان چه طور تمام میشود، هنوز هم آه میکشم.
چهارم: شوهر آهو خانم را گزینهی بعدی بدانید. هموارهی هموارهی همواره موقع خواندنش خوابم می بَرَد. آدم که مجبور نیست. هست؟
پنجم: برادران کارامازوف . هر چی از خواندن آثار هموطنهاش (اعم از تولستوی، گوگول، بولگاکف، ناباکوف و غیره) لذت میبرم با این نویسنده آبم توی یه جو نمیرود. به نظرم نامردی است گفتن این حرف اما میگویم: بدون شک داستایوسکی نابغهای است در نظم و منطق ادبی، همان قدر که خداوند در مقیاس کل کائنات نابغه بوده. مشکلش هم همین است. بخش نبوغش به بخش رماننویس بودنش چربیده. این نظر من است. در یک کلام برادران کارامازوف برایم عبارت است از چرخهی ویرانکنندهای از علتها و معلولهای منطقی ِ منطقی ِ منطقی! بر منکرش لعنت. من کتاب را بستم و گذاشتم کنار. خدا رو شکر البته. یحتمل زیر آن حجم جان میدادم.
من به همین پنج تا قناعت میکنم. البته مطمئنم نگاهی دوباره به این مطلب نظرم را دربارهی قناعت عوض میکند.
7 comments:
واي
در موده داستايوفسكي باهات موافقم
لي لي
پوووووووفففففففففففففففف تو دو جلد از کلیدر خوندی!!!!!! یا خداااا
یعنی چند خطش برات کافی نبود که متوجه بشی چه شلنگی انداخته توی رمان!!...
نمی دانم کی بود می گفت شوهر آهو خانم تنها رمان ایرانیه که می شه بش گفت رمان و با خارجکیا می تونه برابری کنه و این حرفا. من که نخوندم هیشکدوم اینا رو. اصلن رغبت نکردم برم سراغ اینا.
هیچ کدوم ازینا رو نخوندم ! پس خیلی هم شاید ضرر نکرده باشم البته غیر از پنج دقیقه ی آخر پوارو
سلام.
بابا مردم از اینکه نتونستم برات نظر بذارم. این صفحه نظراتت تا امروز باز نمیشد. امروز گوش شیطون کر تونستم این صفحه رو باز کنم
اه!
كشتي خودت رو با اين صفحه نظرات وبلاگت جون آدم رو بالا مي ياره انقد كه قر مياد تا چهار تا كلمه توش تايپ كنيم!
البته امروز فك كنم دست از ما بهترون در كار بوده
ایکاش منهم دو تا مشکل تو همین مایه ها که گفتی داشتم: ما با خواندن چه کتاب هایی مشکل داریم !!
کاش خدا یه فرصتی به تو و آدمهایی مث تو بده تا همه ی همه ی همه ی کتابهای جهانو بخونید تا بعد بیشینیم ببینیم باز چی می خواین بگین :D
خدا بگم این زبون و این مغزهای بیکاره رو چیکارش نکنه! 8-}
چارلز غلامحسین
Post a Comment