من و بابا گاهی دربارهی لزوم داشتن بعضی چیزها بحث میکنیم. بابا معتقد است آدمهای بدون ریشه موجودات آسیبپذیر و آسیبرسانی هستند. من از وقتی به دنیا آمدهام تا همین حالا حتی یک آدم ریشهدار ندیدهام. هرچی دیدهام توهم ریشه بوده. مردم دوست دارند خودشان را به چیزهایی نسبت بدهند. من معمولا به این وسواس فکر میکنم و چیزی که به نظرم میرسد این است که آدمها به شکل رقتانگیزی نگران بخش خالی هویتشان هستند. هویت چیست؟ من چی هستم؟ آیا «من» را تاریخ میسازد؟ سرزمین میسازد؟ یا مذهب؟
غیر از این است که هر سهی این حوزهها به جای «من»، «ما» میسازد؟ غیر از این است که ما در غیاب هویت فردی به هویت جمعی پناه میبریم تا تمدد اعصابی کرده باشیم و از وحشت تهی بودن، از وحشتی که در اثر مواجهه با آن خلا، در ما ایجاد میشود قبض روح نشویم؟
غیر از این است که به اصطلاح، ریشههای ما، به چیزی فرع ِ بر «من» وجودی ما وابسته است؟
گاهی که ایستادهام و روزهام را به خوشی و یکنواختی بین رفقام سپری میکنم ، دلم میخواهد تجزیه شوم. به تریلیون تریلیون اتم، و به بیحضوری محض، به عدم برسم.
اگرمن یک نقاش بودم و قرار بود «ریشهی» خودم را نقاشی کنم، هرگز یک جمعیت را در پیش زمینهی نقاشیام نمیکشیدم. تنها چیزی که میکشیدم یک مکعب بود به رنگ مشکی، که اضلاعی نقرهای داشت. درون مکعب، در گوشهی سمت چپ، دو تا آینه میکشیدم که روبروی هم قرار گرفتهاند و برای ابد در هم تکثیر میشوند. این چیزی بود که میکشیدم ...
غیر از این است که هر سهی این حوزهها به جای «من»، «ما» میسازد؟ غیر از این است که ما در غیاب هویت فردی به هویت جمعی پناه میبریم تا تمدد اعصابی کرده باشیم و از وحشت تهی بودن، از وحشتی که در اثر مواجهه با آن خلا، در ما ایجاد میشود قبض روح نشویم؟
غیر از این است که به اصطلاح، ریشههای ما، به چیزی فرع ِ بر «من» وجودی ما وابسته است؟
گاهی که ایستادهام و روزهام را به خوشی و یکنواختی بین رفقام سپری میکنم ، دلم میخواهد تجزیه شوم. به تریلیون تریلیون اتم، و به بیحضوری محض، به عدم برسم.
اگرمن یک نقاش بودم و قرار بود «ریشهی» خودم را نقاشی کنم، هرگز یک جمعیت را در پیش زمینهی نقاشیام نمیکشیدم. تنها چیزی که میکشیدم یک مکعب بود به رنگ مشکی، که اضلاعی نقرهای داشت. درون مکعب، در گوشهی سمت چپ، دو تا آینه میکشیدم که روبروی هم قرار گرفتهاند و برای ابد در هم تکثیر میشوند. این چیزی بود که میکشیدم ...
4 comments:
ریشه همچین چیزه پیچیده ای هم نیست ! که حالا بخوای این همه از سر و کولش بالا بزنی آینه جلو هم بگذاری خودتو بندازی وسطش ! آدم همین که بدونه کس و کاره درجه یکش و خودش چند تا خصوصیت داشته باشند که مطلوبه این خودش انده ریشست !!! بقیش پیش کش :d همین که آدم بدونه نونی که میخوره حلال حروم نشده و نون کسی توش بریده نشده آشغال رو زمین نندازه و اینا اینا ریشست دیگه :d !!! دارم فکر میکنم خدا بیامرز بی بیمون از هر کسی که دیدم با ریشه تر بود ! این دید هندسی چیه چرا این همه پیچیده شه ! بعدم به قول شیخ کافی جد خدابیاویزم دلت پاک باشه !!! دندونه لقه اسکی موها و قطب شمال و این حرفا :d
وسلام علی من اتبع الهدی :d !!!
چیز عجیبی نیست...این جستار هامتناسب با شرایط سنی شماست... .ریشه گاهی زخاک برون افتدعزیز...زنو ریشه کن،این بار عمیق...
تصویر قشنگیه به نظرم کشیدنیه
با نظرت راجع به ریشه و اینام خیلی موافقم و البته از روزای دانشکده اصلا خاطره ی خوبی ندارم
یحتمل و بنکلن نه من کاملا مطمعینم خودمم نفهمیدم چی گفتم !
Post a Comment