نمی دانم چرا ، اما از اسم «ناتالیا گینزبورگ» می ترسیدم. از آهنگی که این اسم داشت به وحشت می افتادم ،هیچ فکر نمی کردم موفق بشوم کتابی از زنی با یک چنین اسمی بخوانم. گرچه «چنین گذشت بر من» از هر نظر که فکرش را بکنید شکل و شمایل ایده آلی برایم داشت . اول اینکه کتاب به صد صفحه هم نمی رسد ، بعد موضوع جلد کتاب است که رنگ زرد خوشایندی دارد و روی پیش زمینه ی زردش ، طرح ِ آبی رنگی از زنی به حالت نشسته روی یک صندلی ، با چشمانی که به دوردست خیره شده وجود دارد. روی سینه ی زن ، جایی که باید قلبش قرار داشته باشد یک دایره ی سفید رنگ هست ، یک خلا که درست کمی آن طرف تر روی زردی جلد کتاب ، به عینیت در آمده ، اما به رنگ آبی . اینها باعث شد کتاب را بخرم اما فقط توصیفی که ایتالو کالوینو از کتاب ارائه می دهد باعث شد کتاب را بخوانم.
وقتی «تونل» را می خواندم به نظرم رسید که اگر خوان پابلو کاستل یک زن بود و قرار بود داستان خیانت معشوقش را تعریف کند چه جور داستانی از آب در میامد؟ گینزبورگ این کار را انجام می دهد ، به اضافه ی خیلی کارهای دیگر و چنان معجونی از عشق ، حسادت ، پرهیز ، خشونت ، تنهایی و روابط انسانی ترسیم می کند که نتوانستم کتاب را حتی برای یک لحظه زمین بگذارم و بی خیال اش شوم. چنین گذشت بر من به غایت زنانه بود. موقع خواندن کتاب ، حس می کردم این منم که گینزبورگ دارد ازش می نویسد. فکر می کردم چطور می شود او این همه مدت درون ذهن من یک میکروفون گذاشته باشد و مثل جاسوس ها ازجیک و پیک احساسات من خبر داشته باشد .
کتاب جان می دهد برای اینکه یک روز تعطیل مثل امروز خوانده شود . وقتی روی تختم ، زیر پنجره ی آفتاب گیر اتاقم دراز کشده بودم و سیب گاز می زدم ، بهترین چیزی که می توانست برایم اتفاق بیفتد خواندن همین کتاب بود. تجربه ی واقعا خوبی بود...
جمله ی بنیادی کتاب :« حقیقت را چو گوهری گران بها باید جست ، آن که در پی حقیقت است باید که دست از زندگی بشوید»
8 comments:
راستش را بخواهی چنین گذشت بر من آنقدر واقعی بود که من بیشتر از یک بار جرات نکردم بخوانمش. تلخ و ترسناک بود. در عوض نحواهای شبانه را چند بار خواندم و دیروز های ما را هم همین طور. دیروز های ما را توصیه می کنم اگر نخوانده ای. آن هم معجونی است که موقع خواندنش بی آنکه اشک از چشمت بیاید زار زار گریه می کنی و بی انکه لبت تکان بخورد قاه قاه می خندی و در حد مرگ دلت می گیرد.
راستی. روز جهانی زن مبارک
البته فلسفه وجودش چیز چندان مبارکی نیست! به هر حال ...
این لذت از آن بی بدیل هایش است ... لم دادن و خواندن کتاب در - مثلا یک بعد از ظهر سیر و ولرم که دلت نگران صفحه بندی و پروپوزال نباشد و سکوت و تنهایی باشد ، تلفن زنگ نخورد و هیچ چیز از کتاب بیرونت نکشد و کلمه ها ببرندت تا آنجایی که می خواهند ... وای که چقدر دلم برای چنین لذتی تنگ شده.
انقدرها هم خوب نبود!
خانم موثق خوش به سعادتت واسه من که به آرزو می مونه این ریختی آسوده خاطر کتاب خوندن... نوش جان.
دیروز های ما رو نشر "کتاب زمان" منتشر کرده و مترجمش هم فکر کنم فامیلیش افشار بودم. برم خونه نگاه می کنم بهت می گم. فعلن در غربتم.
حالا من که نفهمیدم حس زنانه تئ چی از خودش تراوش کرد انیوی لم دادن رو در هر شرایطی روی خاک زیره خاک هزارمتر بالای خاگ هزار فرسخ زیره آب زیره افتاب رو نمیتونم نهفمم اصلا من همین یه چیزو فهمیدم ...
Post a Comment