تپش قلب دارم. مدام مدام مدام. سعی می کنم همه ی دریچه های ذهنم را ببندم. به روی هر توده ی سیاهی که هجوم می آورد. هر جور ترس و هر جور عصبانیت و هر جور نگرانی. روابط انسانی فقط زخم هستند . مجموعه ای از ناخن هایی که روی تخته سیاه کشیده می شود. مدتی سعی کردم با حبس خودم در خانه و تنگ کردن دایره ی روابطم ، تمدد اعصابی کرده باشم . ولی چیزی جاندارتر از تصمیم من در جریان زندگی حضور دارد. تو نمی توانی خودت را خلاص کنی ، درست مثل حشره ای که مانده باشد بین تارهای عنکبوت عظیم الجثه ای ، داری بیخودی چربی می سوزانی ...
در نهایت تو را می کشند درون خودشان و زخم می زنند . من هیچ وقت ننالیده ام ولی این یک بار توفیر دارد. رسیده به زیر گردنم. قبلا تصور می کردم این جریان چندتایی بدمن دارد و تمام این نفرت از جایی خارج از ذات ِ روابط نشات می گیرد. حالا می بینم ادعام ، زر زیادی بوده . هر جور فکرش را می کنم می بینم همه چیز زیر سر همین جوهره ی کوفتی است .
تمام این مدت با خودم خوانده ام « تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟» خواسته ام یعنی قمپز اخلاقی بیایم برای خودم که خیالم از بابت «زاهد ِ پاکیزه سرشت نبودن» راحت باشد . اما آن ته ته ذهنم ، خودم هم می دانم دارم برای خودم تیاتر بازی می کنم. که راست و حسینی من از عمل این آدم ها متنفرم ، از رفتارشان در قبال من ، در قبال دیگران ، در قبال خودشان حتی . بیشتر از تنفر ، که ازشان وحشت دارم . از اینکه با آن کانال ارتباطی شان که از طریق کلام جریان می یابد بهم صدمه بزنند ، که می زنند . گاهی آرزو می کنم کاش همه ی انسان ها گنگ متولد می شدند ، اگر چه آدمیزاد ذاتا علاقه مند است ریشه ی خودش را از بیخ بزند . گنگ هم که باشد یک ماسماسک دیگر را علم می کند ، چه می دانم زبان اشاره و اَ اِ اُ ، بَ بِ بُ ، خلاصه یک چیزی که در این دو روز دنیا بیکار نباشد.
فریاد می زنند عاشق انسانیت اند ، اعلام می کنند از پلیدی بیزارند ، طی سخنرانی هایی غرا از لزوم حاکمیت اخلاق بر جهان زر می زنند ، اما در عمل چنان چپه می شوند در کثافت که بعید می دانم چیزی بتواند جمعشان کند. بله ، درست می فرمایند: «من نه از پرده ی تقوا به در افتادم و بس» که « پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت». خوب پدرمان هم یکی مثل خودمان .تازه حداقلش اینکه اینقدر ادعاش همه جای فلک را پاره نکرده بود. - و اگر کرد دید و چشید- ولی نمی دانم ، شاید این ها را پشت هم ردیف می کنم که تنفرم را موجه کرده باشم . لااقل برای خودم موجه باشد که اگر متنفرم ، که اگر از اینکه عده ای پا بگذارند روی مغزم خوشحال نمی شوم ،بابت اش دلیل دارم . گرچه رفتار من هم ، قضاوت من هم شاید اغلب تنه بزند به رفتار این قوم . قضاوت به مذاق من هم خوش نیست . ولی ماها ناچاریم به قضاوت. ما متاسفانه در خلا زندگی نمی کنیم. مجبوریم قضاوت شویم و قضاوت کنیم. هر کی غیر این را گفته ، مفت گفته. موضوع سر دایره ی این قضاوت است. یکی اینقدر دایره را تنگ می کند که قضاوتش با عمل همراه می شود . یکی هم دایره را بازتر میگیرد و به قضاوتی مجرد ، قضاوتی انتزاعی بسنده می کند.
من با گونه ای از رفتارهای اجتماعی مشکل دارم ، این دست خودم نیست چون من ناچارم به قضاوت . من نمی توانم دربرابر این سری آدم ها لااقل در ذهنم این بیت از خاقانی را زمزمه نکنم :
لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درونسو تیرگی داری و از بیرون سو صفا
از این ناگزیرم و از خیلی چیزهای دیگر هم . یکیش تحمل است که دیگر جدی رسیده به زیر گردنم. فقط دلم می خواهد راحت شوم ، مثل لباس تنگی که نفس ات را بند آورده و به هر قیمتی شده باید درش بیاوری . دلم می خواهد بتوانم نفس عمیق بکشم . حالا این امکان را ندارم ، بین این آدم ها و این سطح از پلیدی ، دروغ و خودنمایی امکانش را ندارم.
گاهی همه ی چیزی که می خواهیم به قول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خود است .
یکی لطفا این را به من عیدی بدهد...
در نهایت تو را می کشند درون خودشان و زخم می زنند . من هیچ وقت ننالیده ام ولی این یک بار توفیر دارد. رسیده به زیر گردنم. قبلا تصور می کردم این جریان چندتایی بدمن دارد و تمام این نفرت از جایی خارج از ذات ِ روابط نشات می گیرد. حالا می بینم ادعام ، زر زیادی بوده . هر جور فکرش را می کنم می بینم همه چیز زیر سر همین جوهره ی کوفتی است .
تمام این مدت با خودم خوانده ام « تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟» خواسته ام یعنی قمپز اخلاقی بیایم برای خودم که خیالم از بابت «زاهد ِ پاکیزه سرشت نبودن» راحت باشد . اما آن ته ته ذهنم ، خودم هم می دانم دارم برای خودم تیاتر بازی می کنم. که راست و حسینی من از عمل این آدم ها متنفرم ، از رفتارشان در قبال من ، در قبال دیگران ، در قبال خودشان حتی . بیشتر از تنفر ، که ازشان وحشت دارم . از اینکه با آن کانال ارتباطی شان که از طریق کلام جریان می یابد بهم صدمه بزنند ، که می زنند . گاهی آرزو می کنم کاش همه ی انسان ها گنگ متولد می شدند ، اگر چه آدمیزاد ذاتا علاقه مند است ریشه ی خودش را از بیخ بزند . گنگ هم که باشد یک ماسماسک دیگر را علم می کند ، چه می دانم زبان اشاره و اَ اِ اُ ، بَ بِ بُ ، خلاصه یک چیزی که در این دو روز دنیا بیکار نباشد.
فریاد می زنند عاشق انسانیت اند ، اعلام می کنند از پلیدی بیزارند ، طی سخنرانی هایی غرا از لزوم حاکمیت اخلاق بر جهان زر می زنند ، اما در عمل چنان چپه می شوند در کثافت که بعید می دانم چیزی بتواند جمعشان کند. بله ، درست می فرمایند: «من نه از پرده ی تقوا به در افتادم و بس» که « پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت». خوب پدرمان هم یکی مثل خودمان .تازه حداقلش اینکه اینقدر ادعاش همه جای فلک را پاره نکرده بود. - و اگر کرد دید و چشید- ولی نمی دانم ، شاید این ها را پشت هم ردیف می کنم که تنفرم را موجه کرده باشم . لااقل برای خودم موجه باشد که اگر متنفرم ، که اگر از اینکه عده ای پا بگذارند روی مغزم خوشحال نمی شوم ،بابت اش دلیل دارم . گرچه رفتار من هم ، قضاوت من هم شاید اغلب تنه بزند به رفتار این قوم . قضاوت به مذاق من هم خوش نیست . ولی ماها ناچاریم به قضاوت. ما متاسفانه در خلا زندگی نمی کنیم. مجبوریم قضاوت شویم و قضاوت کنیم. هر کی غیر این را گفته ، مفت گفته. موضوع سر دایره ی این قضاوت است. یکی اینقدر دایره را تنگ می کند که قضاوتش با عمل همراه می شود . یکی هم دایره را بازتر میگیرد و به قضاوتی مجرد ، قضاوتی انتزاعی بسنده می کند.
من با گونه ای از رفتارهای اجتماعی مشکل دارم ، این دست خودم نیست چون من ناچارم به قضاوت . من نمی توانم دربرابر این سری آدم ها لااقل در ذهنم این بیت از خاقانی را زمزمه نکنم :
لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درونسو تیرگی داری و از بیرون سو صفا
از این ناگزیرم و از خیلی چیزهای دیگر هم . یکیش تحمل است که دیگر جدی رسیده به زیر گردنم. فقط دلم می خواهد راحت شوم ، مثل لباس تنگی که نفس ات را بند آورده و به هر قیمتی شده باید درش بیاوری . دلم می خواهد بتوانم نفس عمیق بکشم . حالا این امکان را ندارم ، بین این آدم ها و این سطح از پلیدی ، دروغ و خودنمایی امکانش را ندارم.
گاهی همه ی چیزی که می خواهیم به قول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خود است .
یکی لطفا این را به من عیدی بدهد...
4 comments:
همینی که هست!می فهمی؟! همینی که هست!!!!
این سماق که سر هفت سین می گذارند حکایتش می دانی چیه؟ (حالا شایدم مال سنجد باشه درست نمی دانم). نشانه تحمل دیگران است. من شنیده ام البته شاید هم کشک باشد کل قضیه. حالا نه این که خود من همه را تحمل می کنم!! اما گمان کنم همین تحمله را یه کم بکنیم خودش کمک می کند برای اینکه فاصله بگیریم از این تریپ ها که دوست نداریم.
یک وقت دیدی جهان از آن خود درونت درست شد رفتی توش زندگی کرد! هرچند داری انگار. به قول بابای ناتالیا گینزبورگ: زندگی درونی
این صفحه کلید من قدری چموشه!
اصلاح می کنم:
جهانی****
کردی***
انقدر حجم کثافت بزرگ شده که به نظر جایی واسه دست و پا زدن نیست ... یه باتلاقه هرچی بیشتر دست و پا بزنی بشتر به عمق کثافت میرسی ولی این کثافت تمومی نداره !
زهرا تکبیر !
Post a Comment