Tuesday, April 29, 2008

پرده دوم / بازی برگشت

درست نمی دانم از نظر علمی قضیه را چطور می شود اثبات کرد . اهمیتی هم نمی دهم ، چون واقعا دیگر اهمیتی هم ندارد. این کاملا به دریافت های خرافی آدم بستگی دارد . باید این را باور داشت تا متوجه حضورش شد . متوجه جبر حضوررش...
الان واقعا نمی دانم کدامش دلیل کدام یکی بوده؟ اینکه چون یک نفر درخت نازنین گل ابرشمم را آش و لاش کرده ، بارسلونا به منچستر باخت یا اینکه چون بارسا اینطوری حذف شد درخت نازنین گل ابرشمم را یک بابایی آش و لاش کرده؟ واقعا نمی دانم قضیه چی بوده ؟ گرچه واقعا اهمیتی هم ندارد...
واقعا نیاز داشتم زار بزنم . دلم می خواست زانو بزنم کنار درخت نازنین گل ابریشمم و زار بزنم ، چنان اشکی بریزم که گل ابریشم نازنین ام ، شروع کند به جوانه زدن ، برگ های نازک و کوچکش ، با آن رگه های سبزی که خون درختی اش درش جریان داشت ، شروع کند به بالا آمدن ، ولی واقعیت اینکه بارسلونا باخته. هیچ کاریش نمی شود کرد...
من این گل ابریشم را واقعا دوست داشتم . نمی دانم چطور بعضی آدم ها نمی توانند به یک چیز خاص ، به یک حضور خاص علاقه داشته باشند؟ نهال این درخت را خودم خریدم . تابستان گذشته . یک روز حس کردم حالا وقتش است که یک گل ابریشم داشته باشم و صلات ظهر ، پیاده خودم را رساندم گل و گیاه فروشی سه راه جهانبار. آنوقت نهال بزرگی نبود ، ولی واقعا سنگین بود. یادم است تعجب کرده بودم که چطور وزنش به سایزش نمی خورد؟
گلدان به دست ، همان جور زیرگرمای چهل درجه ی بندرعباس ، گل ابریشم نازنین ام را تا خانه کشیدم. بابا یک ماهی برای کاشتنش توی کوچه این دست و آن دست کرد. گل ابریشم تقریبا مرده بود . ولی یک گل ابریشم مرده واقعا وجود خارجی ندارد. مگر اینکه آش و لاشش بکنند....
اگر بخواهم برای آن دوره ی زندگی ام اسمی بگذارم اسمش را می گذارم : غر زدن ، بنابراین :
بابا بلاخره یک روز علارغم همه ی مشغولیت هاش درخت را کاشت. درست زیر پنجره ی اتاق فاطمه . من اعتراض نکردم . به نظرم جای خوبی برای زندگی یک درخت بود. درخت مرده سه روز نشده چند تا شاخه ی تازه و کلی برگ ریز و شفاف داشت. شروع کردم به مغرور شدن. چه می دانستم سال آینده دردور برگشت مسابقات نیمه نهایی ، بارسلونای نازنین ام به منچستری های انگلیسی می بازد؟
چند دقیقه پیش که از خانه پریدم بیرون تا مثلا تمدد اعصابی کرده باشم ، درخت نازنین گل ابریشمم که حالا نوجوان شده بود ،ناگهان دیگر چیزی بیشتر از یک تنه ی رقت انگیز نبود. آن تنه را به زور از وسط شکسته بودند. شاخه هاش را همراه با دنباله ی شکسته ی تنه پرت کرده بودند توی سطل زباله ی روبروی خانه و «تکیه» های چوبی را که درخت در مقابل «باد آخر» های اینجا خودش را به آن استوار می کرد ، آن را هم خرد و خمیر انداخته بودند کنار آشغال ها.
من بهتم زده بود و برای اولین بار دلم می خواست عصبانی باشم اما واقعا موفق نشدم . از گل ابریشم نازنین من هیچی باقی نگذاشته اند. بدون شک این مصیبت از نظر من و درختم ، اصلا تفریح جالبی نبوده ، ولی مطمئنم یک عده واقعا از این قضیه تفریح کرده اند.
البته سخت است درک این قضیه چون این یک علاقه ی شخصی است ، مردم ذوق های متفاوتی دارند. خوب لابد هاری هم نوعی ذوق است. اینکه برداری یک درخت نوجوان را مثله کنی ، از نظر خیلی ها یک شوخی واقعا شجاعانه است...
گاهی دلم می خواهد به عده ای پوزه بند بزنند.
اینطوری مطمئنم بارسا هم حذف نمی شد.

7 comments:

شارل بوواری said...

گل ابریشم؟ حتا نمی دونم چه شکلیه؛ یعنی انقد اطلاعاتم ضعیفه
امسال سال تیمای من نیس این از بارسلون اون از یوونتوس این از استقلال !

نگار نوجوان said...

درخت ابریشم ندیدم اما حتمن باید خیلی نازک و نحیف باشه. من چنار های پیر خیابان های شهرم را دوست دارم که انقدر چاق هستند که وقتی آغوشت رو باز می کنی و بغلشون می کنی دستات به هم نمی رسن.

شارل بوواری said...

شیردال (باکستر) خوندن داره به نظرت؟

شاه رخ said...

یه اهنگ روی هاردم هست به اسم road 2 freedom که نمی دونم مال کیه (فک کنم زیادی هم معروف باشه) وقتی بازی تموم شد دقیقا حس اون اهنگه رو داشتم

مریم said...

من آن زمانها که فوتبالی بودم لیورپول و انگلستان را به خاطر مایکل اوون دوست داشتم!اما نه به قیمت پاره پاره کردم گل ها!

آرش said...

فکر می کنم درخت ابریشمت خوشحال باشه از اینکه مرده و به جاش چنین متنی خلق شده!

شارل بوواری said...

اون خبری که لینکشو خواسته بودی من دارم توش زندگی می کنم