بلاشک مرگ سهم تک تک ماهاست. اگر هر چیزی در این دنیای نکبتی منصفانه تقسیم نشده باشد ، شکی نیست که این یکی بیخ ریش همه ی ماست . برای من این قضیه هیچ وقت علی السویه نبوده. چهار سالم که بود پدربزرگم مرد . تا پیش از این اتفاق هیچ درکی از مرگ نداشتم. روز مرگ پدربزرگم ، من و عمه ام رفته بودیم بازار وخوب یادم می آید که عمه ام با هزار جور وسواس یک پارچ گلدار زرشکی خرید . وقتی برگشتیم خانه ، دیدم که جلوی در حیاط ، عمه ام پارچ را کوبید زمین و دوید به سمت خانه. پارچ هزار هزار تکه شد. وقتی مامان برام توضیح داد که دلیل شیون عمه و بقیه ی فک و فامیل چی بوده ، که بابابزرگ رفته پیش خدا و قرار است برای همیشه آنجا بماند و از این جور مزخرفاتی که تحویل بچه ها می دهند ، من نمی توانستم توی کله ام دو دو تا چهار تا کنم که خوب این یعنی مرگ ، و مرگ یعنی فقدان یک آدمی که می شناخته ام ، که توی بازوهاش مرا فشار می داده ، که می بوسیدتم و اینکه حالا دیگر نمی تواند این کارها را بکند واقعا چه معنی دارد. بچه ها فقط متوجه آن نفرین سیاهی می شوند که خانه را در برگرفته . آن روزها که بابا گریه می کرد و برام توضیح می داد که بابا بزرگ رفته مسافرتی که دیگه برگشتی ندارد ، من مصرانه می خواستم بدانم پس چرا لباس ها و کتاب هاش را نبرده. درک من از مرگ همین قدر بود که بدانم وقتی پارچ گلدار عمه هزار هزار تکه می شود ، یعنی کسی به مسافرتی رفته که هیچ برگشتی ندارد.
بعدها یک کمی بیشتر اوضاع دستم آمد. فهمیدم مرگ یک چیز شخصی نیست که فقط به پدربزرگ مربوط باشد. از همان وقت شروع کردم به خیال پردازی درباره ی مرگ و غالبا از خودم می پرسیدم بابا و مامان من کی می میرند؟ مدرسه که رفتم اوضاع بدتر شد. کتاب های دینی شروع کردند به پر کردن مغز من از تصاویر قیامت. من مدام خانواده ی خودمان را تصور می کردم که راست راست ایستاده اند و با چشم های خالی به دوردست خیره شده اند. سکوت محض بر دشت حاکم است و فقط صدای باد توی گوش همه ی ما می پیچد.
اما اولین باری که به مرگ خودم فکر کردم جدا برام روز مهمی بود. همکلاسی ام ، جلوی در مدرسه رفته بود زیر ماشین و چنان مرده بود که مطمئن شدم مطلقا هیچ چیزی نمی تواند او را از سفری که رفته برگرداند. یکی از تبعات مرگ همکلاسی ام این بود که باور کنم مرگ یک چیز همه گیر واقعی است .واقعی واقعی و اینکه من هم از این واقعیت مصون نیستم. از همان وقت شروع کردم به تصور مرگ ، وقتی به سراغ من می آید . این که چطور می میرم و چطور «باید» بمیرم . ( من آن وقت ها در مدرسه ی شاهد درس می خواندم و آدم در مدرسه ی شاهد ، خودش را موظف می داند که مفید بمیرد)
در نتیجه توی دفترم یک نمودار جالب کشیدم که هنوز بهش می بالم. گمان نکنم کسی در بچگی برای خودش نمودار مرگ کشیده باشد. خط افقی نمودار نوع سافل مرگ را نشان می داد. خط عمودی نمودار نوع عالی مرگ را.(مدارس شاهد ، خصوصا نوع دهه ی هفتادی آن ، روی کیفیت مرگ حسابی سرمایه گذاری می کردند ، حالاش را نمی دانم) خط عمودی از پایین به بالا دوگزینه داشت : بیماری ، شهادت . اسامی باباهای همکلاسی هام را ، در قسمت عالی نمودار نوشته بودم. جالب اینکه اسم تروریست کبیر تاریخ معاصرمان ، حضرت نواب صفوی را در بالاترین قسمت ، در صدر اسامی شهدا نوشته بودم. دلیل خیلی خیلی ساده ای داشت.این یارو ، بابابزرگ ِ رفیق فابریکم بود و من عاشق رفیق ام بودم. در نمودار افقی چند نوع مرگ داشتم که از خودکشی شروع می شد. بعدیش غرق شدن بود ، چند تا گزینه ی دیگر هم داشتم که الان خاطرم نیست . اما پست ترین نوع مرگ ، مرگ تصادفی بود. همان مرگی که رفیق ام را خواباند کف خیابان. به نظرم این بدترین نوع مرگ بود . حالا که فکرش را می کنم می بینم گویا من همیشه از مرگ این چنینی وحشت داشته ام.
تصویری که همیشه مرا ترسانده ، تصویر قاتلی است که از پشت به سمت ام شلیک می کند و من درجا کشته می شوم . جدا از این وحشت دارم که قاتلم را نبینم. این جوری مرگ خیلی پوچ می شود. اگر نتوانم توی چشم های قاتلم نگاه کنم ، مرگ ، روبرو شدن با فضایی خالی است. یک خالی ابدی . حالا اگر بخواهم انتخاب کنم مثل سالهای کودکی ام آرزو نمی کنم شهید باشم چون حالا هیچ دلیلی را برای مردن به قدر کافی موجه نمی دانم. حالا دلم می خواهد مرگی تدریجی داشته باشم. اینکه مثلا یکی بهم بگوید فلانی ، این قدر وقت داری برای زندگی . به نظرم این نوع مردن پیوندی منطقی بین زندگی و مرگ است و احترامی است که مرگ برای انسان قائل می شود. اگر یک روز سرطان بگیرم یا از این بیماری های وخیمی که درصد زنده ماندن آدم به شرایط جوی عرش کبریایی وصل است ، هرگز حاضر نمی شوم درمان های معمولش را بپذیرم. برعکس دوست دارم آرام آرام به سمت مرگ بلغزم . مثل پری باشم که سبک و نرم به سوی زمین کشیده می شود .هرگز دلم نخواسته سریع و راحت بمیرم. مردن این شکلی به نظرم خیلی زمخت و کریه می رسد. مثل مردن همکلاسی ام...
مرگ ،به هر شکلی که باشد ، چیزی است حتمی . ولی من محکومم که به نوع این رفتن فکر کنم. این چیزی است خارج از اراده ی من . شاید تمایل من به آگاهی نسبت به زمان مرگم ، ته نشینی از همان مرگ ایدئولوژیکی باشد که کودکی ام در محاصره ارزش ها و خواص آن قرار داشت. به هر شکل ، دلم نمی خواهد ناگهان ، سریع و بدون اطلاع قبلی بمیرم. حتی گاهی آرزو می کنم هنگام مردن دردی خفیف ، دردی منطقی ، داشته باشم تا از حضور مرگ در کنار خودم با خبر باشم .
هنوز هم ، گاهی که صدای شکستن چیزی را می شنوم ، منتظر فرود یک شیون ام. پارچ گلدار ، کی برای من هزار هزار تکه خواهد شد؟
بعدها یک کمی بیشتر اوضاع دستم آمد. فهمیدم مرگ یک چیز شخصی نیست که فقط به پدربزرگ مربوط باشد. از همان وقت شروع کردم به خیال پردازی درباره ی مرگ و غالبا از خودم می پرسیدم بابا و مامان من کی می میرند؟ مدرسه که رفتم اوضاع بدتر شد. کتاب های دینی شروع کردند به پر کردن مغز من از تصاویر قیامت. من مدام خانواده ی خودمان را تصور می کردم که راست راست ایستاده اند و با چشم های خالی به دوردست خیره شده اند. سکوت محض بر دشت حاکم است و فقط صدای باد توی گوش همه ی ما می پیچد.
اما اولین باری که به مرگ خودم فکر کردم جدا برام روز مهمی بود. همکلاسی ام ، جلوی در مدرسه رفته بود زیر ماشین و چنان مرده بود که مطمئن شدم مطلقا هیچ چیزی نمی تواند او را از سفری که رفته برگرداند. یکی از تبعات مرگ همکلاسی ام این بود که باور کنم مرگ یک چیز همه گیر واقعی است .واقعی واقعی و اینکه من هم از این واقعیت مصون نیستم. از همان وقت شروع کردم به تصور مرگ ، وقتی به سراغ من می آید . این که چطور می میرم و چطور «باید» بمیرم . ( من آن وقت ها در مدرسه ی شاهد درس می خواندم و آدم در مدرسه ی شاهد ، خودش را موظف می داند که مفید بمیرد)
در نتیجه توی دفترم یک نمودار جالب کشیدم که هنوز بهش می بالم. گمان نکنم کسی در بچگی برای خودش نمودار مرگ کشیده باشد. خط افقی نمودار نوع سافل مرگ را نشان می داد. خط عمودی نمودار نوع عالی مرگ را.(مدارس شاهد ، خصوصا نوع دهه ی هفتادی آن ، روی کیفیت مرگ حسابی سرمایه گذاری می کردند ، حالاش را نمی دانم) خط عمودی از پایین به بالا دوگزینه داشت : بیماری ، شهادت . اسامی باباهای همکلاسی هام را ، در قسمت عالی نمودار نوشته بودم. جالب اینکه اسم تروریست کبیر تاریخ معاصرمان ، حضرت نواب صفوی را در بالاترین قسمت ، در صدر اسامی شهدا نوشته بودم. دلیل خیلی خیلی ساده ای داشت.این یارو ، بابابزرگ ِ رفیق فابریکم بود و من عاشق رفیق ام بودم. در نمودار افقی چند نوع مرگ داشتم که از خودکشی شروع می شد. بعدیش غرق شدن بود ، چند تا گزینه ی دیگر هم داشتم که الان خاطرم نیست . اما پست ترین نوع مرگ ، مرگ تصادفی بود. همان مرگی که رفیق ام را خواباند کف خیابان. به نظرم این بدترین نوع مرگ بود . حالا که فکرش را می کنم می بینم گویا من همیشه از مرگ این چنینی وحشت داشته ام.
تصویری که همیشه مرا ترسانده ، تصویر قاتلی است که از پشت به سمت ام شلیک می کند و من درجا کشته می شوم . جدا از این وحشت دارم که قاتلم را نبینم. این جوری مرگ خیلی پوچ می شود. اگر نتوانم توی چشم های قاتلم نگاه کنم ، مرگ ، روبرو شدن با فضایی خالی است. یک خالی ابدی . حالا اگر بخواهم انتخاب کنم مثل سالهای کودکی ام آرزو نمی کنم شهید باشم چون حالا هیچ دلیلی را برای مردن به قدر کافی موجه نمی دانم. حالا دلم می خواهد مرگی تدریجی داشته باشم. اینکه مثلا یکی بهم بگوید فلانی ، این قدر وقت داری برای زندگی . به نظرم این نوع مردن پیوندی منطقی بین زندگی و مرگ است و احترامی است که مرگ برای انسان قائل می شود. اگر یک روز سرطان بگیرم یا از این بیماری های وخیمی که درصد زنده ماندن آدم به شرایط جوی عرش کبریایی وصل است ، هرگز حاضر نمی شوم درمان های معمولش را بپذیرم. برعکس دوست دارم آرام آرام به سمت مرگ بلغزم . مثل پری باشم که سبک و نرم به سوی زمین کشیده می شود .هرگز دلم نخواسته سریع و راحت بمیرم. مردن این شکلی به نظرم خیلی زمخت و کریه می رسد. مثل مردن همکلاسی ام...
مرگ ،به هر شکلی که باشد ، چیزی است حتمی . ولی من محکومم که به نوع این رفتن فکر کنم. این چیزی است خارج از اراده ی من . شاید تمایل من به آگاهی نسبت به زمان مرگم ، ته نشینی از همان مرگ ایدئولوژیکی باشد که کودکی ام در محاصره ارزش ها و خواص آن قرار داشت. به هر شکل ، دلم نمی خواهد ناگهان ، سریع و بدون اطلاع قبلی بمیرم. حتی گاهی آرزو می کنم هنگام مردن دردی خفیف ، دردی منطقی ، داشته باشم تا از حضور مرگ در کنار خودم با خبر باشم .
هنوز هم ، گاهی که صدای شکستن چیزی را می شنوم ، منتظر فرود یک شیون ام. پارچ گلدار ، کی برای من هزار هزار تکه خواهد شد؟
9 comments:
برای من از روزی شروع شد که درست لحظظه ی سال تحویل مثل همین امسال صبح بود و این از شوخیای روزگاره انگار که درست سالی که من زیاد به مرگ فکر می کنم دوباره سال همون وقتی تحویل باشه که برای من فکر کردن به نبودن ادمی شروع شد
نشسته بودیم سر سفره و من چشم دوخته بودم به مادرم و دیدم چقدر دوسش دارم و بعد یهو اومد توی ذهنم که سال دیگه مادری در کار نیس مث وقتی که گریس توی داگویل یهویی اومد روی زبونش که دیگه کسی روی این رختخواب نمی خوابه
البته اون فقط یه فکر بود که حالا می فهمم به خاطر مازوخیسمیه که این سال ها دارم که مهم نیس وگر نه خدا رو شکر مادرم هنوز هست
حالا امسال، در واقع از زمستون پارسال ، دوباره مرگ برام جدی شده، خدا می دونه چرا هر چند مردن کسی که مدام باهاش شوخی می کردم و یک سال بپبیشتر با هم نبودیم و یهو مرد بی تاثیر نبود
دارم روده درازی می کنم و چیزایی می نویسم که جالب نیس لزوما
گفتی شاهد و یاد سال های مدرسه ی شاهد افتادم و چه ارتباط نزدیکیه بین مرگ و خاطره !
من هم شاهد بودم اتفاقا دهه ی هفتاد
و چقدر بچه ی خوبی بودم و چقدر برادر برگ ترم و داییم دوس دارند من همون بچه ی شاهد باشم و ای بابا چه روده دراز شدم من این دم صبحی
جالب شد! چون من همین الآن از قبرستان برگشتم که با این نوشتهء تو روبرو شدم! اتفاقن داشتم به سنگ قبر پدربزرگم می گفتم که حیف شد مردی اما عیب نداره چون من هم به زودی می میرم. بعد که با دوچرخه سربالایی قبرستان را بالا می آمدم دیدم چه منظره زیبایی داره از کوه های شاهوار و گفتم به به. همین طور بلند هم گفتم :چقدر قشنگه!نه که قراره بمیرم!!!
سرطان البته قابل درمان هست ولی اگر فکر می کنی سرطان مرگ خوبیه به نسبت بقیه، سخت در اشتباهی چون تمام تیر و طایفه ما با سرطان به بهشت می رن و من دیدم که چقدر افسرده و غمگین از دنیا می رن... هر روزش عذابی که می خوان زودتر تموم بشه...
جکایت اسمون و امانت و فال و ما راسته انگار
این فضای کذایی مدرسه های شاهد با همه ایدئولوژی زدگی و تبعیضش که توصیف کردی خیلی سریع بردم پشت میزهای دبستان ، وقتی یونیفرم طوسی بدرنگی می پوشیدیم و هر صبح دو برابر مدرسه های عادی باید به جان رزمندگان اسلام و روح قائد کبیر دعا و ثنا می خواندیم تا بعدش برویم به "بابا آب داد"مان برسیم... ومرگ ایدئولوژیک که خیالش باعث می شد موقع دیدن فیلم ژاندارک های های گریه کنم. از این شباهت بی اختیار یاد "the wall" پینک فلوید افتادم ، وقتی که بچه ها همه با صورتک خوک از ماشینی به اسم مدرسه بیرون می آیند ...
سلام دوست عزیز
منم مثل تو وقتی مرگ کسی را جلوی چشمام دیدم فهمیدم چه قدر مرگ به ما نزدیکه و چه آسونه!!
من مرگ برادرم را جلوی چشمام دیدم
Post a Comment