Sunday, July 27, 2008

نگران کسی ام که برام نگران است...

قبلا از اینکه مردم مدام توی کله ی من سرک بکشند و انتظار جواب داشته باشند متنفر بودم . به نظرم «مردم داری» واقعا کار نفرت انگیز و مزخرفی می رسید ولی گرفتار یک تناقض رفتاری هم شده بودم ، یعنی با اینکه واقعا برام مردم داری دردناک بود ، سعی می کردم کمتر انگولکشان کنم که دهن شان نجنبد.
ولی دقیقا نمی دانم از کی نوعی بی رگی ، یک گونه ای از بی خیالی ِ فرسایشی ، توی رفتارم خزیده . خودم احساس می کنم چنان حجمی از سرخوردگی ها درونم جمع شده که حالا این شکلی فوران کرده . حالا مردم برام توده ی بی شکلی هستند ، گنگ ، ترسناک و پوچ که هیچ ارزشی واقعی ندارند . من میان این توده ی بدون هویت چه کار می توانم بکنم ؟ جز اینکه راهم را بگیرم و رد شوم.
در این رفتار عمدی ندارم. مردم نمی توانند توی ذهن من نفوذ کنند پس چرا من باید تحمل شان کنم؟ به علاوه از اینکه کسی درون ذهنم نفوذ کند هم وحشت دارم .بی تعارف نمی خواهم ذهنم را با کسی شریک باشم ، خودخواهانه نمی خواهم ، چون این یکی فقط مال خودم است ، سرزمین خودم است ، آسفالت خودم است و فقط اینجا می توانم بازسازی واقعییات را آنجوری که دلم کشیده انجام دهم .
وقتی طرف برمیگردد به غضب می گوید :« توهیچیت رو به هیشکی نمی گی »،این علاوه بر اینکه خاله زنکانه ترین گله ی دنیاست ، نوعی تفکر جنون آمیز هم درش موج می زند ، نوعی از احساس مالکیت ، احساس کسی که می خواهد تو را فتح کند ، تو را تصرف کند ، هورتت بکشد و یک پرچم را با اسم خودش فرو کند درون ذهن تو. مردم بیمارند و من ازشان وحشت دارم.
هر کی هر جور می خواهد عادات من را تعبیر کند ، اسمش را بگذارند لجاجت ، تخسی ، باد دماغ ، نکبتی ،مریضی ، بی چشم و رویی یا هر چی . حالا چند وقتی هست هیچ اهمیتی به مردم و قضاوتشان نمی دهم . چون مردم می خواهند آدم نقش یخچال فریزر را برایشان بازی کنند.درش را باز کنند و خرت و پرت های ذهنش را بخورند. خصوصا اگر یک چیز مشترک هم بین شما و آنها وجود داشته باشند دیگر واویلا. من به کسی برای اینکه نکته ی مشترکی با من دارد مدیون نیستم . به هیشکی تحت هیچ شرایطی آنقدر مدیون نیستم که ازم توقع بذل و بخشش های اینچنینی داشته باشد و برای همین چیزهاست که درون من یک عقرب هست.

10 comments:

نگ نوج said...

پس چرا این همه جوش می زنی! دست هاتو بذار توی جیبت و سوت زنان راهت رو بگیر و برو

sayeh said...

,وبلاگ خوبی دارید
از خوندنش لذت بردم
حالا می تونی نیشم بزنی

مهدیه عباس پور said...

از عنوانش و یخچال فریزر بیشتر از همه خوشم اومد...
مرسی

سفید said...

نیش نزن نیش زدن به دشمن هم درست نیست در کل اونقدر آدم هست که بشه یک مقدارشونو فاکتور گرفت بقیشو کجای دیلت میگذاری ؟!

habsiat said...

حتی اگه حذفشون کنی، پاکشون کنی، تفشون کنی،بندازیشون بیرون باز هستند.حتی خیلی پررنگ تر از اون چیزی که فکر می کنی توی تنهایی ادم حضور دارند.این جمعیت منفعت طلب یک شکل خدا نکنه بحرانی بشه.
وبلاگ منم ببین.خوشحال میشم.

آرش said...

این فاصله ای که نبودم چقدر به روز شده بود اینجا! مدت مدیدی نبودی آخر...
تحت شرایط خاصی (جوگیری یا ...) دست به انجام کاری می زنی. بعد ها می بینی کاری که انجام دادی با منطق خودت و بسیاری از دیگران جور در نمیاید از طرف دیگر انتظار انجام کار غلط را از خود نداری...ناهماهنگی شدت می گیرد...عامل بیرونی برای دفع نگرانی پیدا نمی کنی، به هر حال باید دست به کاری زد...نظرت را راجع به منطق کارت تغییر می دهی و حالا هی از منطق آن دیگران دور می شوی!
بسیاری از کسانی که من دیده ام به دردی (یا شاید درمانی) مانند آنچه گفتی دچار شده اند علت اصلی اش آنچه بوده که گفتم...کمی بالاتر از خودت بیندیش!

پوپو said...

براي پرداخت، بايد شناخت،اما تو بهترين شناخت‌ها هميشه برترين پرداخت‌ها نيست. پس شما در يك ارتباط تنگاتنگ، بين حيوانيت مدني و عزلت انساني گير افتاديد. فرياد بزنديد. شايد يكي براي كمك حاضر شه!

آفتاب said...

وبلاگ قشنگي داري قلم زيبايي هم داري بايد خدارا شكر كني كه دلت با قلمت صادقه و قلمت با دلت
موفق باشي اگر به آسمان آبي من سري بزني خوشحال مي شم

فاطمه بردال said...

مدتیه دارم هضمشون میکنم، نه حذفشون.

امير حسين said...

با گلرخ خویش گفتم ای غنچه دهان
هر لحظه مپوش چهره چون عشوه گران
***
زد خنده که من به عکس خوبان جهان
در پرده ی عیان باشم و بی پرده نهان
***
رخسار تو بي نقاب ديدن نتوان
ديدار تو بي حجاب ديدن نتوان
***
مادام كه در كمال اشراق بود
سر چشمه ي افتاب ديدن نتوان