Monday, July 21, 2008

جهان چیزی است ، یا سفید ِ سفید ، یا سیاه ِ سیاه

تنفر:
نمی شود حسرت زمان را خورد. منطقی نیست . در داستان خشم و هیاهو ، کونتین (پسر) را دوست داشتم . چون کونتین یک فینگرتاچ بود . کونتین برعکس همه زمان را لمس می کرد و همین باعث می شد شاعر باشد . بقیه اصلا اهمیتی نمی دادند . ذهن کونتین بی اندازه مرا به وحشت می انداخت وهمین خواندن کونتین را لذت بخش می کرد .اما در تنفر از بنجی من هم با جاسن شریک بودم. فقط بر خلاف جاسن من از موقعیت بنجی متنفرم . موقعیتی که درست نقطه ی مقابل موقعیت کونتین بود . بر چه اساسی بنجی از این مجازات تبرئه شده؟ اینجوری است که من از بنجی متنفرم...
دوست داشتن :
بابای آرتا را به چند دلیل دوست دارم :
1.بابای آرتا گل ها و خصوصا درخت ها را خیلی خوب می فهمد و باغچه ی نسبتا درست و حسابی توی مجتمع مسکونی شان دارد که احدی حق ندارد بهش نزدیک شود به جز سه نفر ، خودش ، آرتا و من. به خاطر این پارتی بازی واقعا دوستش دارم.
2.بابای آرتا سیگار وینستون می کشد که من عاشقشم.
3.بابای آرتا فقط یک بار شناسنامه اش مهر انتخابات خورده که مربوط می شود به 12 فروردین سال 1358 ، رای بابای آرتا «نه» بوده.
4.بابای آرتا عاشق شبکه های تلوزیونی افغانی زبان است.
5. بابای آرتا هر دفعه بروم خانه شان می گوید : عموجان از دیروز تا حالا دلم برات یه ذره شده بود!
برای همین چیزهاست که بابای آرتا را واقعا می شود دوست داشت.

5 comments:

مهدیه عباس پور said...

زهرای عزیز چند پست اخیرت را خواندم... از اندیشه ات خوشم آمده و این یک دعوت رسمی به یک دوستی غیر رسمی و صمیمانه است!

خوش باشی و نویسا و همین!ا

مهدیه عباس پور said...

به این وبلاگم هم سری بزن

حسن بردال said...

سلام، معلوم هست کجایین شما!
با این تفاسیر منم از ایشون خوشم میاد.
درسته توی تابستون آش‌ فروشی تعطیله ولی بستنی فروشی که بازه!

روهام said...

من بیشتر از همه از اون برادر قالتاق و شارلاتان متنفرم همون که پولهای کوئنتین رو بهش نمی داد و ازار و اذیتش می کرد...................... عاشق بنجی ام.

سياوش said...

یادم اومد که من این رمان رو مدت هاس تو لیست دارم و هنوز پیگیرش نشدم.میدونی من یه لیستی دارم که کتابهایی رو که باید بخونم واسه اینکه یادم نرن توش نوشتم ولی یادم نمیاد چیکارش کردم و کجا گذاشتمش!!!:)