Wednesday, September 3, 2008

بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

گربه ها خانه ی بی بی را دوست دارند ولی هیچ کدامشان خانگی نیستند . مفت خورند . شب ها چندش آور می شوند . می آیند به طمع پلاستیک های زباله . سر یک تکه چربی یا یک دانه بال مرغ سر و صدا راه می اندازند. روزها ولی بدبختی از سر و رویشان می ریزد . فقط به گدایی یک لکه سایه ولو شده اند آنجا . عموما هم زیر درخت نارنج . گرما و شرجی چنان پیزوری شان می کند که هیچ کی دلش نمی آید دمپایی چیزی حواله شان کند . خدا زده اند . کاریش نمی شود کرد.
چند ماه پیش ، یکیشان زیر همان نارنج سقط شد . بی بی و عمه رفته بودند مشهد . خانه یک جورهایی سپرده شده بود به ما . من خانه بودم . از تو پنجره گربه هه را دیدم . تعادل نداشت . خودش را یک وری تکیه داده بود به دیوار و لخ لخ می رفت سمت باغچه . فهمیدم سقطی است . خواستم با شکم خالی نمیرد . یک تکه ماهی هوور انداختم روبروش . خدا به سر شاهده جوری نگاهم کرد که چیزی نمانده بود ازش عذرخواهی کنم . لب نزد به ماهی . حتی بو هم نکشید . یه گربه ی خاکستری آمد از جلوش برداشت و در رفت . حالم داشت به هم می خورد.
فرداش گربه هه مرد . خودش را چسبانده بود به تنه ی نارنج . زنگ زدم به عمو. عمو یکی دو روزی لفت اش داد . گربه هه بو گرفت . بوش تمام خانه را برداشته بود. حیاط که بماند . بلاخره عمو آمد با یک بیل و دو تا کیسه . من رفتم تماشا . دیدم گربه هه پف کرده . بیل را که عمو زد زیر شکمش ، مگس بود که بلند می شد. عق ام گرفت. عمو غر نمی زد. اگر من بودم می زدم .
به جان کندنی عمو انداختش توی کیسه . اوضاعی بود . جایی که لش گربه هه افتاده بود ظرف همین دو سه روزه شده بود یک اکوسیستم درست و حسابی . مو لا درز طبیعت نمی رود .
از عمو پرسیدم کجا خاکش می کند . غش غش خندید و گفت می خوای روش نماز میت هم بخونی ؟ از شوخیش خوشم نیامد ، ولی چیزی هم نگفتم . مانده بودم با گربه ی مرده چی کار می کنند ولی از ترس چیزی نپرسیدم . عمو کیسه را گذاشت توی یک کیسه دیگر و انداختش پشت ماشین. وقتی انداخت جنازه صدا داد . ناخودآگاه عق زدم . عمو گازش را گرفت و رفت.
تا همین حالاش هم نمی دانم با گربه های مرده باس چی کار کرد...

8 comments:

Neg said...

Cats and the men- written by zahra movasaq

سفید said...

(:| غذای چرب و نرم و متعفنی برای ماشینای بزرگ با آوارههای آهنی میشند خودمم باشم میندازمش توی صحرا یا شایدم رودخونه ی خشک تا همون جذب ارگان ها بشه (:|


(:| !

سياوش said...

کار قشنگی بود زهرا جان.یک داستان کوتاه خوب و تر تمیز. با مردن گربه یه خاطره ی چندش آور دارم که نمیگم.دلت به هم میخوره.موفق باشی

حسن بردال said...

توي حياط خونه‌ي ما هم دو سه تا گريه هست. البته اونا وضعشون خوبه و غذاشون هم به راهه. داستان خوبي شود. راستي دوباره فصل آش شده و افطاري و اينا
التماس دعا D:

فاطمه بردال said...

تو میدونی با آدم مرده ای که زندگی داره ولی زندگی نمی کنه چه کار باید کرد؟

قهوه گردی said...

گربه ها راحت اند / هر وقت هر جا دل شان خواست می روند / به شب فکر نمی کنند / به صبح فکر نمی کنند / اصلن فکر نمی کنند / توی کوچه ها بین زباله ها می خوابند / عشق بازی شان پیش چشم همه / و قضای حاجت شان / گربه ها راحت اند / فکر بی فکر / بی خیال قانون عبور و مرور، سنگسار، تازیانه و حد / گور پدر سازمان ملل، سران کشورهای هشت، یونسکو، اولمرت، بشاراسد / بی ترس از برادران انصار ماده بازی شان را می کنند / روی هم می غلط اند / وول می خورند / کیف می کنند / گربه ها راحت اند / سرِ کوچه به ناموس هم متلک نمی گویند / زنجیر نمی چرخانند / دعوا نمی کنند / توی کوچه های خلوت دستشان را به کپل گربه های ماده نمی زنند که فرار کنند / چیزی از جیب هم بر نمی دارند / چیزی را از هم پنهان نمی کنند / برای هم لاف نمی زنند / ادعا نمی کنند / آن ها سر راست اند / خوراک شان / قضای حاجت شان / عشق بازی شان / جنگ شان و گریزشان / گربه ها راحت اند به خدا
...
...

خوب حتمن کفن و دفن شان هم را حت است، این طوری؛ توی ستل زباله ی شهرداری. آن سطل بزگ بزگ هارا می گویم ها.

مهدیه عباس پور said...

یاد سه قطره خون افتادم...

مردی با چشمان گرگ said...

راستش هنوز منم نمیدونم چیکارش میکنن و گرنه حتما بهت می گفتم .......