Saturday, September 6, 2008

میم ، ر ، گاف

از نارو خوردن متنفرم . به نظرم وقتی انسان به مرحله ای رسید که دیگر نتوانست اعتماد کند ، به هیش کی و هیچ چیزی ، دیگر بهتر است برود برای خودش یک سنگ قبر سفارش بدهد چون عملا کارش تمام است . پخ پخ .
برای همین از نارو خوردن متنفرم . چون آدم با هر نارویی که می خورد ، قسمتی از اسطوره ی اعتماد درش فرو می ریزد. اینطوری لحظه به لحظه فرسوده تر می شود ، کج و کوله تر ، پیزوری تر، خسته تر.
از نارو خوردن بدتر کشف این قضیه است که طرف با خودش خیال می کند تو نمی فهمی ، خری ، گوساله ای ، مخت آگیر واگیر دارد ، بچه ای ، کم تجربه ای ، حالا مانده تا اصلا بفهمی چه دارد برات اتفاق می افتد . واقعا سخت ترش این هاست . اینکه فکر کنند اعتماد تو جنبه ی خریت وجودی توست. آدم وا می دهد. دلش می خواهد رو خودش و طرف و کل دم و دستگاه آفرینش بالا بیاورد . برود بشاشد به هر چی رفیق بازی و قمپزمعرفت است. این از این .
کافی است بعدش طرف بفهمد تو قضیه را گرفته ای ، آی از این قسمت ماجرا بدم می آید : «ماست مالیدن روی هرآنچه زده اند به هیکل اعصابت» . دروغ ها شروع می شود ، توجیه ها ، بند و بساط ِ ریا و تزویر ، قرهای اخلاقی : قصدم این نبود و نیت ام خیر بود و تو ندیدی و تو قدر نمی فهمی و چقدر بدبینی هستی و غیره و غیره. اضافه کنید به همه ی آنچه دور و برتان درباره ی اخلاق سگیت پر می کند. پیش همه ی کسانی که می شناسید یا می شناختید. مرده و زنده . گفتگو درمورد اینکه بدبینی شما ذاتی است یا اکتسابی ، اینکه عقل توی سرتان نیست ، اینکه برود گم شود بیشعور کثافت ، اینکه نمی خوام دیگه ریختشو ببینم و غیره و غیره. اسم این مرحله را گذاشته اند : گرفتن دست پیش یا یک همچوچیزهایی.
آنوقت تو وا می دهی ، تنها کاری که می کنی گشتن توی کله ی صاب مردت است برای پیدا کردن چیزهایی در گذشته که توی همان کله ات بازسازیشان کنی . مثل یک جور وسواس است . میوفتی به جان حافظه ات . آخ ! اگه اینجا این حرفو بهش زده بودم ، آخ اگه جوابشو داده بودم ، وای اگه می زاشتم زیر گوشش... از این جور ور رفتن ها با گذشته. بی هدف ، بدون امید ، فقط برای اینکه حداقل توی انتزاع ، در شان خودت ظاهر شوی. کلهم می شوی یک چیز رقت انگیز. یک آدم واداده به سرنوشت. مرده شوری!
اینقدر عصبانی ام که گفتن اش سه چهار هفته ای وقت می گیرد ، درکش تا قیامت. نفس نمانده برام که بکشم . همش شده حسرت و آه . نا ندارم به خودم توی گذشته فکر کنم. قضیه واقعا نعش ام کرده . بلد نیستم از ته دل نفرین هم بکنم. نه اینکه انسان باشم ، یا اینکه خدای نکرده قلبم از طلا باشد . فقط آدم مشت کوبیدن به سینه ام نیستم . دلم می خواهد مشتم را جای دیگه خرج کنم .پووووف
گمانم یک مسهل قوی تزریق شده توی کلم . این همه غر که زدم هم ، لابد از همان جا پاشیده بیرون. یحتمل...

3 comments:

قهوه گردی said...

نه، کاملن نه.ابدن نه.
این دنیایی که ناگزیر توشیم به همین چیزهاش شناخته می شود. اگر این طوری باشی که باید راه بروی و بالا بیاوری. آدم ها، یعنی همین ما ها، به خاطر همین چیزهاست که با حیوان های الاغ فرق داریم اصلن به موهات نیگا کن تو هم فرق داری آن هم از نوع از وسط باز . چی می گفتم ؟ ها. این که دست بردار. یک فنجان اسپرسوی تلخ آماده کن و طعم گُه زندگی رو فراموش کن. البته باواریای تلخ تلخ هم جواب می دهد. این تلخی برای من شیرین ترین طعم زندگیست و امیدوارم می کند به ادامه ی آن سفری که شاملو می گفت


سفر کوتاه بود و جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

مهدیه عباس پور said...

اول سلام زهرا جان...

دوم چقدر عصبانی هستی دختر. انقدر از این چیزا می بینی که بعد خیلی خیلی بی تفاوت می شی.دیگه عصبانی نمی شی فقط یک نفس عمیق می کشی و می گذری..
و آخر هم در کمال عذر خواهی من یادم رفته بود قسمت کامنت ها رو برای پست آخری حذف کنم . ناچار شدم کامنتت رو ببرم برای همون پست قبلی. خیلی شرمنده ام زهرا جان ببخش.و مرسی از کامنتت ...
خوش باشی و نویسا و عصبانی نه...
پست بعدی ات رو بنویس !
خوش باشی و نویسا

مردی با چشمان گرگ said...

سلام! میفهمم . خیلی حس گند و مزخرفی طرف تورو ..... لااله الا الله ...................................................................
......................................
.....................................
......................................
.................................