Tuesday, September 9, 2008

من جایی هستم بین مصرعی از حافظ و خطی از جلالی

گرچه خیلی وقت نیست با بیژن جلالی اخت شده ام ، اما حالا احساس می کنم درم تمامیت دارد. شعرهاش درست مثل صدای ناکوک یک پیانوی قدیمی خشن و لطیف است...سادگی ِ عمیق شعرهاش را دوست دارم.برای اینکه با زبان مثل عقده ای ها برخورد نمی کند، اینکه خیلی موقرانه شعر می گفت و بی اندازه مهربان بود نسبت به کلمه ها . جلالی را خودم کشف کردم ، اتفاقی توی کتابخانه ی پدربزرگم و آن روز من یک نفس شعر خواندم . نوزده سالم بود گمانم . توی نوزده سالگی آدم فکر می کند هر کی بیشتر فریاد بزند لابد مهم تر است . شعر جلالی از جیغ و ویغ خالی بود ولی صرف نظر از انتظاری که از مفهوم شعر داشتم و جلالی برآورده اش نکرده بود ، لذتی بود کشف شعرهاش ، آنقدر بی مقدمه ، صریح و ساده .
کتاب را بلند کردم . وقت رفتن گذاشتم زیر مانتوم و اصلا هم به روی خودم نیاوردم . گرچه محتویات کتابخانه ی پدربزرگ مرحومم واقعا برای عمه کوچیکم علی السویه است. برای بی بی ام هم فقط مفاتیح ها و تفسیرهاش جالب هستند. ولی من دوست داشتم شبیه دزدها باشم . دوست داشتم شعر جلالی توی پیرهنم باشد . این جوری بود که جلالی برام از عدم در آمد .
بعدها جلالی لابه لای اسامی شاعرانی با شعرهایی مهم تر(!) توی ذهن من قایم شد. شاید ماند برای وقتی که من مثل یک آدم نسبتا بالغ به شعریت فکر کنم. شاید ماند برای روزی مثل روز امتحان معانی و بیان. برای روز درک این قضیه که چقدر چقدر چقدر زیبایی شناسی ما ول است ، چقدر کوته بین است ، چقدر عقیم است...با غیظ آمدم خانه ، لجوجانه سراغ کتابهای شعر رفتم و در نهایت تعجب کتاب جلالی را دیدم زیر یک دسته پرونده ی مزخرف دانشگاهی . مثل سمبلی از وضعیتی که شعر فارسی بهش دچار است .
حالا جلالی برام قسمتی از معانی و بیانی است که هرگز کهنه نخواهد شد. قسمتی از شعریت ایست که اثبات خودش را از هیچ تئوری گدایی نمی کند. ساده و ویران کننده است شعرهاش. به قول پدر «رامون» در فیلم دریای درون ،مثل موجی است که به سمت ساحل می آید ولی هرگز نمی فهمی چقدر آب با خودش می آورد...

شعر ماجرایی را بیان می کند
که هرگز اتفاق نیفتاده است
که هرگز اتفاق نخواهد افتاد
فقط ما از آن حرفی شنیده ایم
فقط ما را از آن یاد می آید
فقط ما به ناامیدی آن دچار هستیم

13 comments:

مهدیه عباس پور said...

از پله های خاطره
بالا رویم
تا ژرفای اندوه
چون فواره ها
که بالا می روند
و سرنگون می شوند
.
.
.

مرسی زهرا جان...
تو هم زیبا نوشته بودی و تو را هم من کشف کردم!!اما نه می توانم زیر لباسم بگذارمت نه در اتاقم داشته باشمت... کشفت کرده ام تا به همین آدرس بیایم انگار فقط...

خوش باشی و نویسا

مانی said...

سلام
از خیلی وقت پیشها وبلاگتان را می‌شناسم و از یه کمی وقت پیش (چه ترکیب خنده‌داری شد!) لینک داده‌ام. خب حواستان نبوده لابد...
شما سفر بودید و من هنوز به تصور سفر نیامده بودم اینجا.

ممنون از نظرتان و خبر بازگشت

فاطمه بردال said...

با اینکه تا الان کاری ازش نخوندم، اما یه حس خوب نسبت بهش پیدا کردم.
ممنون از نوشته هایت

هادی ... آیات زمینی said...

سلام
ولی آن سریال رو پیشهاد می کنم
شاید باری از شما سبک شود
چیزی شبیه زندگی
چیزی شبیه شعر
.............

دوره گرد said...

باید اعتراف کنم که اسم این شاعر رو هم تا حالا نشنیده بودم!
متن رو جذاب نوشته بودین و از این عبارت خیلی لذت بردم و البته خیلی هم خندیدم:"برای اینکه با زبان مثل عقده ای ها برخورد نمی کند" :)

مردی با چشمان گرگ said...

ممممممم خیلی خوبه خیلی من با این جلالی زندگی کردما می شناسمش زیر و بمشو می دونم ! ولی من دوست داشتم شبیه دزدها باشم . دوست داشتم شعر جلالی توی پیرهنم باشد . این جوری بود که جلالی برام از عدم در آمد . این تیکه ت تیکه بودا

ويليلم ويلسون said...

يه مجموعه از كاراري جلالي و رحماني و آتشي رو نمايشگاه 85 گرفتم هروقت رفتم سمتشون چند سطر خوندم و پشيمون شدم شايد لازمه برم با يه دقت بيشتر بخونم شون مخصوصا جلاليو

ويليلم ويلسون said...

يه چيز ديگه اينكه "جهان مدرن و ده نويسنده ي بزرگ " رو نخونده مي دونم ايبسن سخنگو و نماينده ي انسان مدرنه، توي عروسكخونه هم خيلي تابلو حق رو به نورا مي ده ولي اين دليل نمي شه من برداشت خودم رو نداشته باشم
بازم سلام

ويليلم ويلسون said...

اتفاقا من فكر مي كنم خودم خيلي انساني به قضيه نگا مي كنم يكي از دلايلي هم كه با فمنيسم مشكل دارم نگاه غير انسانيشه
چنين گذشت بر من رو هم نمي خونم دهنمم كج مي كنم تا بتركه چشم . . . لااله الا الله

sholuq said...

آفرین!ضعر همه این هاست که نوشتید و اساسا مال وقت هایی است که ذهن به خارش می افتد.شعر جلالی قوت استواری دارد.

sholuq said...

شعرو انگار زدم ضعر.اصلاح می کنم.

Anonymous said...

گفتیم یک سلامی بگوییم
و برویم .


بهزاد صادقی

قهوه گردی said...

آها، این شد. و من جا پیدا کردم برای افاضات روشن فکرانه یا شاید هم اضافات روشن ِ بکرانه. بگذریم ... یک جای مطلب ات جا دارد برای حرف زدن و آن هم آن جاست که حرف از زیبایی شناسی به میان آمد؛ خب من چون در شاعر بودن بزرگانی مثل جلالی و احمدی( احمد رضا) تردیدکی دارم احساس می کنم باب خوبی را باز کرده ای برای گپ زدن آن هم از منظری زیباشناختی. سوال من : آیا هر زیبایی ای در زبان شعر است؟
( بی آن که از ارج و قرب این بزرگوار اندکی حتا کم کنم، چرا که شاعر نبودن کسی دلیلی بر هنرمند نبودنش نیست. هست؟)