چند روز پیش که مشغول خواندن سومین تاریخ ادبیات زندگیم بودم ، خسته و وامانده از این همه تلنبار ناگهانی تاریخ توی کله ام ، (چیزی که به شدت مایوس کننده و چندش آور و مخرب و بی فایده و احمقانه و پوچ و رقت انگیز است ) کتاب ویکنت دو نیم شده رابه قصد تورق فقط (قسم می خورم قصدم فقط عوض کردن آب و هوا بود و کشف نسیمی که از دل هر رمانی به سر و صورت آدم می وزد) برداشتم و اولین خطش را خواندم :
"با ترک ها در حال جنگ بودیم. دایی ام ویکنت مداردو دی ترالبا ، در دشت های بوهم اسب می تاخت. به سوی اردوگاه مسیحیان می رفت. مهترش کورتزیو او را همراهی می کرد. دسته های لک لک سفید در ارتفاع کم در هوای ساکن و شیری رنگ پرواز می کردند..."
در کل بخواهید حساب کنید خوب بله ، من با کالوینو زندگی پنهانی دارم . یعنی که نوعی احساس شیفتگی نسبت به این بابا دارم که معمولا دخترهای دبیرستانی نسبت به پوستر بازیگرها و فوتبالیست های توی اتاقشان تجربه می کنند.خوب این اخلاق بسیار بسیار پسندیده ی من است.اما با این وجود شما خودتان قضاوت کنید ،انصافا این شروع دست و دل آدم را نمی لرزاند برای اینکه بگویید گور بابای درس، خواب نصفه شبی را از چشم آدم نمیگیرد؟ انگیزه های ضد مذهبی ِ آدم را قلقلک نمی دهد؟ نه؟
داستان همان جور که از اسمش پیداست و جلد کتاب هم گواهی می دهد درباره ی مرد جوانی است که بر اثر اصابت گلوله ی توپ دو نیم می شود و به وسیله ی شکل ویژه ی پرداخت کالوینو به ادبیات ، یعنی فانتزی ، نصفه به خانه باز میگردد.داستان شرح همین دو نیم شدگی است. به نظرم ویکنت دو نیم شده حداقل تمام سعی اش را می کند که به یک چالش اساطیری پاسخ دهد. نصفه بودن انسان و تنهایی و سرگشتگیش برای رسیدن به نیمه ی گم شده درونش.خوبی کالوینو این است که قضیه را جور دیگری تفسیر می کند. ویکنت به دو نیم تقسیم می شود. نیمه ای ازش کاملا شر و نیمه ی دیگر خیر مطلق است. با ساختن این نماد کالوینو به شکلی خیره کننده این قضیه را مطرح می کند که برای کامل بودن باید نصفه شد.
اصولا من از فانتزی در داستان های پست مدرنیسم کیف می کنم و این را نه کتمان کرده ام نه بهش می نازم. از این نظر ویکنت دو نیم شده مثل دو رمان قبلی ِ تریلوژی کالوینو(بارون درخت نشین و شوالیه ی ناموجود) فضاهایی به شدت این ریختی دارد .همین طور قضیه ی نماد پردازی کالوینو برای بازسازی جهان در داستان هاش هم هست که در هر سه تا کتاب دیده می شود.از این نظر کالوینو قهرمان من است. کسی که می تواند با زبان استعاره و نماد مفاهیم بنیادی و حتی جزیی ِ زندگی را خیلی ساده به مخاطب یادآوری کند.
گرچه با چند نفری از بچه ها که صحبت می کردم و نظرشان را می شنیدم نقل این کتاب، به شدت مایوس شدم. یکیشان با یک حالتی از کشف و شهود معتقد بود که داستان حتی با هیچ فرض پزشکی مطابقت ندارد چه خواسته با علم واقعی پزشکی. آن لحظه واقعا نیاز داشتم با یک قمه ای چیزی فرو کنم توی جگرش . این سلیقه ی خواننده ی ایرانی واقعا بعضی موارد علاوه بر اینکه کسل کننده است ، گاهی حتی نگران کننده هم می شود. واقعا این میزان سلطه ی رئالیسم بر ادبیات سرزمینی که موارد شاخصی از ادبیات سمبلیک و حتی گاهی فانتزی هم درش دیده شده ، آدم را به شک می اندازد که خوب مگه دوره ی بسط ایدئولوژی در ادبیات تمام نشده خیر سرش؟ هنوز هم مثل دهه ی 40 و 50 حتما باید ادبیات را با جدول مندلیف مطابقت داد؟یعنی گاهی لازم است خواننده ایرانی را برد زیر شلاق . و صد البته اول باید ترتیب نویسنده ی ایرانی را داد. گرچه این کوره خیلی وقت است حتی رئالیسمی بیرون نداده که ارزش خواندن داشته باشد.
البته بنده از پایان کتاب ، علارغم درک ضرورت چنین پایانی(یعنی وحدت دوباره ی خیر و شر و تبدیل دوباره ی ویکنت از مطلق بودن در نیمه گی ، به نسبی بودن در کمال) هیچ خوشم نیامد.منتهی کالوینو در کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» شبه مانیفستی از شیوه های پایان بندی داستان مطرح می کند به این شرح: «در زمان های قدیم روایت ها فقط دو نوع پایان داشتند: قهرمان زن و قهرمان مرد وقتی از تمام آزمایش ها بیرون می آمدند ،یا با هم عروسی می کردند، یا این که می مردند.نهایتی که تمام روایت ها را به خود می کشد دو صورت د ارد.یا ادامه اش در زندگی است و یا ناگزیر مرگ است.»
"با ترک ها در حال جنگ بودیم. دایی ام ویکنت مداردو دی ترالبا ، در دشت های بوهم اسب می تاخت. به سوی اردوگاه مسیحیان می رفت. مهترش کورتزیو او را همراهی می کرد. دسته های لک لک سفید در ارتفاع کم در هوای ساکن و شیری رنگ پرواز می کردند..."
در کل بخواهید حساب کنید خوب بله ، من با کالوینو زندگی پنهانی دارم . یعنی که نوعی احساس شیفتگی نسبت به این بابا دارم که معمولا دخترهای دبیرستانی نسبت به پوستر بازیگرها و فوتبالیست های توی اتاقشان تجربه می کنند.خوب این اخلاق بسیار بسیار پسندیده ی من است.اما با این وجود شما خودتان قضاوت کنید ،انصافا این شروع دست و دل آدم را نمی لرزاند برای اینکه بگویید گور بابای درس، خواب نصفه شبی را از چشم آدم نمیگیرد؟ انگیزه های ضد مذهبی ِ آدم را قلقلک نمی دهد؟ نه؟
داستان همان جور که از اسمش پیداست و جلد کتاب هم گواهی می دهد درباره ی مرد جوانی است که بر اثر اصابت گلوله ی توپ دو نیم می شود و به وسیله ی شکل ویژه ی پرداخت کالوینو به ادبیات ، یعنی فانتزی ، نصفه به خانه باز میگردد.داستان شرح همین دو نیم شدگی است. به نظرم ویکنت دو نیم شده حداقل تمام سعی اش را می کند که به یک چالش اساطیری پاسخ دهد. نصفه بودن انسان و تنهایی و سرگشتگیش برای رسیدن به نیمه ی گم شده درونش.خوبی کالوینو این است که قضیه را جور دیگری تفسیر می کند. ویکنت به دو نیم تقسیم می شود. نیمه ای ازش کاملا شر و نیمه ی دیگر خیر مطلق است. با ساختن این نماد کالوینو به شکلی خیره کننده این قضیه را مطرح می کند که برای کامل بودن باید نصفه شد.
اصولا من از فانتزی در داستان های پست مدرنیسم کیف می کنم و این را نه کتمان کرده ام نه بهش می نازم. از این نظر ویکنت دو نیم شده مثل دو رمان قبلی ِ تریلوژی کالوینو(بارون درخت نشین و شوالیه ی ناموجود) فضاهایی به شدت این ریختی دارد .همین طور قضیه ی نماد پردازی کالوینو برای بازسازی جهان در داستان هاش هم هست که در هر سه تا کتاب دیده می شود.از این نظر کالوینو قهرمان من است. کسی که می تواند با زبان استعاره و نماد مفاهیم بنیادی و حتی جزیی ِ زندگی را خیلی ساده به مخاطب یادآوری کند.
گرچه با چند نفری از بچه ها که صحبت می کردم و نظرشان را می شنیدم نقل این کتاب، به شدت مایوس شدم. یکیشان با یک حالتی از کشف و شهود معتقد بود که داستان حتی با هیچ فرض پزشکی مطابقت ندارد چه خواسته با علم واقعی پزشکی. آن لحظه واقعا نیاز داشتم با یک قمه ای چیزی فرو کنم توی جگرش . این سلیقه ی خواننده ی ایرانی واقعا بعضی موارد علاوه بر اینکه کسل کننده است ، گاهی حتی نگران کننده هم می شود. واقعا این میزان سلطه ی رئالیسم بر ادبیات سرزمینی که موارد شاخصی از ادبیات سمبلیک و حتی گاهی فانتزی هم درش دیده شده ، آدم را به شک می اندازد که خوب مگه دوره ی بسط ایدئولوژی در ادبیات تمام نشده خیر سرش؟ هنوز هم مثل دهه ی 40 و 50 حتما باید ادبیات را با جدول مندلیف مطابقت داد؟یعنی گاهی لازم است خواننده ایرانی را برد زیر شلاق . و صد البته اول باید ترتیب نویسنده ی ایرانی را داد. گرچه این کوره خیلی وقت است حتی رئالیسمی بیرون نداده که ارزش خواندن داشته باشد.
البته بنده از پایان کتاب ، علارغم درک ضرورت چنین پایانی(یعنی وحدت دوباره ی خیر و شر و تبدیل دوباره ی ویکنت از مطلق بودن در نیمه گی ، به نسبی بودن در کمال) هیچ خوشم نیامد.منتهی کالوینو در کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» شبه مانیفستی از شیوه های پایان بندی داستان مطرح می کند به این شرح: «در زمان های قدیم روایت ها فقط دو نوع پایان داشتند: قهرمان زن و قهرمان مرد وقتی از تمام آزمایش ها بیرون می آمدند ،یا با هم عروسی می کردند، یا این که می مردند.نهایتی که تمام روایت ها را به خود می کشد دو صورت د ارد.یا ادامه اش در زندگی است و یا ناگزیر مرگ است.»
No comments:
Post a Comment