
بچه که بودم همیشه از کفشهام متنفر بودم چون تقریبا هیچ وقت خودم انتخابشان نمیکردم. مغازهای که بابام اصرار داشت ما همیشه از آنجا کفشهامان را بخریم مغازهی صفا بود که بچههای بندری ِ همسن و سال من لابد خوب یادشان است. فروشنده که آقای صفا باشد پیرمرد مهربانی بود با یک سر طاس و یک لبخند همیشگی. کفشهای مرغوبی داشت ولی اغلب بیریخت. بدبختی اینکه همیشه هم بیریختترینشان را بهمان پیشنهاد میکرد. من از پیشنهادهاش بیشتر از اینکه متنفر باشم وحشت داشتم.همان تصور اینکه با آن کفشهای منگولهدار تقتقی بخواهم توی حیاط مدرسه جولان بدهم یا اینکه سوار دوچرخه، سریغ و سیمبالا را رکاب بزنم اشکم را در میاورد. مطلقا از پیشنهادهاش نمیشد استقبال کرد.افتضاح بود!
اغلب پادرمیانیهای مامان توی وضعیتهای تراژیکی که میرفت به کفشهای پاشنه بلند سفید و پَردار ختم شود باعث میشد آقای صفا از خیر بعضی پیشنهاداتش بگذرد و یک کمی بیشتر انسانیت به خرج بدهد. میرفت و با همان لبخندش برمیگشت در حالی که جعبهای توی دستهاش بود و میگفت اینم برای دخترخانوم . و خدا میداند با گفتن این جمله من چه حالی که نمیشدم. جعبه را که باز میکرد آدم اگه همان جا پس میافتاد حق داشت. و اینجوری بود که خرید از آقای صفا همیشه برای من مصیبت بود.
منتها آخرین بار یک جور دیگه بود. آخرین بار با بابا رفتیم مغازه و این یعنی از وساطت مامان خبری نبود. آقای صفا با یک چیزی شبیه چکمه برگشت که طرح یوزپلنگی داشت و من توی عمرم از هیچ طرحی به اندازهی طرح یوزپلنگی متنفر نبودهام و این شاید تنها چیزی باشد که من در تمام این بیست و سه سال عمرم یک حس واحد راجع بهش داشتهام. پاشنهی نسبتا کوتاهی داشت ولی همان قدرش هم کافی بود برای اینکه راه رفتنات را موزیکال کند. نکتهی شایان توجه بعدیش که آقای صفا ازش پردهبرداری کرد ساق ویژهی کفش بود که لب شتریوار بر میگشت و لبهی داخلی اش رنگ مخملی داشت و شبیه یک راز شاعرانهی خیلی خیلی جلف بود. تا همین امروز چیزی به آن زشتی ندیدهام.
آقای صفا طبق معمول تا میخورد از کفش تعریف کرد و من در حالی که ملتمسانه به بابا نگاه میکردم بهش گفتم که کتانی میخواهم ولی آقای صفا بهم قول داد اگه کفش خوشگلش را بپوشم نظرم عوض میشود. مجبور شدم و نشستم و پوشیدم و این یک شکست واقعا تلخ بود چون ما با همان کفش از مغازه آمدیم بیرون. شب بدون اینکه بابا بفهمد توی تختم زار زدم ولی کاریش نمیشد کرد. فرداش اول مهر بود و کفش نو پوشیدن سنت، گرچه شخصا حاضر بودم بمیرم و بچهها چنین لکهی ننگی را به پام نبینند.
اولین صبح کلاس چهارم دبستانم را اینجوری شروع کردم. توی یک کفش یوزپلنگی که تق تق صدا میداد و آدم دو قدم باهاش تا مستراح نمیتوانست بدون احساس شرم برود و بدترین قسمتش: لبههای برگشتهی آویزان مخملی.
دو تا زنگ تحمل کردم. بچهها چپ چپ نگاهم میکردند به خصوص اینکه بعد از عمری شلنگ و تخته انداختن با کتانی آنجور کفش رسوایی پوشیده بودم. چیزی بیشتر از حس خجالت بود، یک جور حس ترحم نسبت به خودم داشتم و از کفشهای یوزپلنگیم چنان متنفر شده بودم که حاضر بودم کفشها را همانجا با جفت پاهام منفجر کنم.
وسط زنگ سوم که خوب خاطرم هست املای پا تختهای داشتیم بلند شدم،اجازه گرفتم و تقتق کنان به بهانهی دستشویی آمدم بیرون. کفشها را در آوردم وهمان جا ترتیبشان را دادم. انداختمشان پشت دیوار مدرسه.
با جوراب برگشتم سر کلاس و تا دلتان بخواهد تشر خوردم.
همان عصرش مامان مجبور شد برام یک جفت کفش ته سبز بخرد که تمام زندگیم عاشقش بودهام.فرج بعد از شدت بود. یحتمل.
روزی که داشتم سلاخ خانهی شمارهی پنج را میخواندم و ونهگات بیلی پیل گریم را توی آن چکمههای نقرهای توصیف کرد عوض هرجور واکنش معقول و معمولی شروع کردم گریه کردن و این حس همدردی را به آقای صفا مدیونم.
No comments:
Post a Comment