مینا گفت از روزمرگی خوشش میآید. خیلی ساده و بدون ادعا گفت از زندگی هیجانانگیز و این چیزها خوشش نمیآید و دلش میخواهد روزهاش را تکراری بگذراند. خیلی از موضع روشن و صادقانهاش خوشم آمد.
جدیدا آدمهای مدعی را نمیتوانم تحمل کنم. با همین آدمهای عشق روزمرگی بیشترحال میکنم. از آنهاش که چپ و راست دربارهی احمدینژاد حرف می زنند و توی تقویم مثل گشنهها دنبال یه فرصت برای ریختن توی خیابانها و غر زدن میگردند دیگه خوشم نمیآید. از آدمهای احمدینژاد که از اول خوشم نمیآمد!
از آدمهای معمولی خوشم میآید. از آنها که زندگی روتین دارند و هنوز میتوانند به ترک دیوار بخندند. از آنهاش که توی سینما چیپس میخورند، آدمهایی که مهدی تهی توی ماشینشان گوش میدهند و میروند ممبر اریفلیم میشوند. جدیدا هزار بار این آدمها را ترجیح میدهم به آنهایی که فقط گه زیادی میخورند و هیچ خاصیتی برای هیچ جای دنیا نداشتهاند ولی فکر میکنند با همهی مردهها و زندهها تفاوت دارند، که لابد دنیا بدون آنها جایی است به شدت تنگ و دلگیر!
حس میکنم چیزی از چشمم افتاده. دیگه طبلهای توخالی را دوست ندارم.
به یاد هومر داستان «سفر شب» بغض میکنم.
جدیدا آدمهای مدعی را نمیتوانم تحمل کنم. با همین آدمهای عشق روزمرگی بیشترحال میکنم. از آنهاش که چپ و راست دربارهی احمدینژاد حرف می زنند و توی تقویم مثل گشنهها دنبال یه فرصت برای ریختن توی خیابانها و غر زدن میگردند دیگه خوشم نمیآید. از آدمهای احمدینژاد که از اول خوشم نمیآمد!
از آدمهای معمولی خوشم میآید. از آنها که زندگی روتین دارند و هنوز میتوانند به ترک دیوار بخندند. از آنهاش که توی سینما چیپس میخورند، آدمهایی که مهدی تهی توی ماشینشان گوش میدهند و میروند ممبر اریفلیم میشوند. جدیدا هزار بار این آدمها را ترجیح میدهم به آنهایی که فقط گه زیادی میخورند و هیچ خاصیتی برای هیچ جای دنیا نداشتهاند ولی فکر میکنند با همهی مردهها و زندهها تفاوت دارند، که لابد دنیا بدون آنها جایی است به شدت تنگ و دلگیر!
حس میکنم چیزی از چشمم افتاده. دیگه طبلهای توخالی را دوست ندارم.
به یاد هومر داستان «سفر شب» بغض میکنم.
No comments:
Post a Comment