Thursday, December 3, 2009

آنان چه نامند اندوه ِ میش ِ منزوی را؟

مینا گفت از روزمرگی خوشش می‌آید. خیلی ساده و بدون ادعا گفت از زندگی هیجان‌انگیز و این چیزها خوشش نمی‌آید و دلش می‌خواهد روزهاش را تکراری بگذراند. خیلی از موضع روشن و صادقانه‌اش خوشم آمد.
جدیدا آدم‌های مدعی را نمی‌توانم تحمل کنم. با همین آدم‌های عشق روزمرگی بیشترحال می‌کنم. از آن‌هاش که چپ و راست درباره‌ی احمدی‌نژاد حرف می زنند و توی تقویم مثل گشنه‌ها دنبال یه فرصت برای ریختن توی خیابان‌ها و غر زدن می‌گردند دیگه خوشم نمی‌آید. از آدم‌های احمدی‌نژاد که از اول خوشم نمی‌آمد!
از آدم‌های معمولی خوشم می‌آید. از آنها که زندگی روتین دارند و هنوز می‌توانند به ترک دیوار بخندند. از آنهاش که توی سینما چیپس می‌خورند، آدم‌هایی که مهدی تهی توی ماشینشان گوش می‌دهند و می‌روند ممبر اریف‌لیم می‌شوند. جدیدا هزار بار این آدم‌ها را ترجیح می‌دهم به آنهایی که فقط گه زیادی می‌خورند و هیچ خاصیتی برای هیچ جای دنیا نداشته‌اند ولی فکر می‌کنند با همه‌ی مرده‌ها و زنده‌ها تفاوت دارند، که لابد دنیا بدون آنها جایی است به شدت تنگ و دلگیر!
حس می‌کنم چیزی از چشمم افتاده. دیگه طبل‌های توخالی را دوست ندارم.
به یاد هومر داستان «سفر شب» بغض می‌کنم.

No comments: