Saturday, January 2, 2010

من توی دست‌های بادم یا این برگهای کوچک روبروم؟

تو که باور نمی‌کنی تابلو که شکست خیلی دوست داشتنی‌تر شد. مطمئنم باورت نشده هنوز که اینجوری بیشتر دوستش دارم. لابد فکر میکنی اینطوری وانمود می‌کنم برای کم کردن از عذاب وجدانت. ولی باور کن من آن خش‌های روی عکس را به اندازه‌ی خود عکس دوست دارم. باور کن دلم یه عکس سالم دیگه نمی‌خواهد. یارو قاب سازه گفت قابش غیر قابل تعمیر است. گفتم هیچ قاب دیگه‌ای نمی‌خوام اوستا. خودش باشه. گفت چه اصراریه؟ هیچی نگفتم. مهربان نگاهم کرد و گفت برو دوازده بیا. با اینکه آن گوشه‌ها یه جاهاییش خمیده مانده ولی پیرمرد جوری صاف و صوفش کرده که خودت هم از دور ببینیش نمی‌فهمی. آن خمیدگی‌هاش را هم دوست دارم.
به شاخه‌های ظریف و لرزان توی عکس نگاه که می‌کنم دلم می‌خواهد حتما خش‌هاش را هم ببینم. تازه پیرمرده عکس را هم کج چسبانده به کاغذ. این کج بودنش را هم دوست دارم. به نظرم حالا تابلوی کاملی است. نه اینکه قبلش نبوده باشد. بود. اما داستانش کامل نبود. تصویری که ثبت کرده‌ای کامل است. رقص ظریف شاخه‌ها و شکنندگی‌ زیبایی که دارند داستانی است که تو نوشته‌ای. پس زمینه‌ی خالیش، که بر حضور شاخه‌ها تاکید می‌کند و سیاه و سفید بودنش که اصراری است بر حذف هرنوع تشریفاتی برای رسیدن به خود تصویر. عکس کامل بود. ولی تابلوش نه. داستان نداشت. همه‌ی آنها که رقم خورد و تو را غمگین کرد در واقع کمک کرد حالا همه چیز این تابلو مال من باشد. بهش احساسی دارم که مشابهش را حتی به پته دوزی روی مبل اتاقم و یا قالیچه‌ام نداشته‌ام.
بابتش خیلی بهت مدیونم. ولی نمی‌گویم چقدر که لوس نشوی...

No comments: