Sunday, January 3, 2010

بغض‌هایی که توی گلوم خشکیده

عجیبه که نصفه شبی یاد معلم‌های دینی‌م افتادم. حالا که حساب می‌کنم همه‌شان زنانی تحقیر شده بودند ولی از کرامت زن در اسلام آن جور دفاع می‌کردند. الان اصلا برام مهم نیست اسلام واقعا به کرامت زن قائل هست یا نیست. فقط برام عجیب است که همه‌ی معلم‌های دینی‌م اصرار بر دفاع از تعاریفی داشتند که مستقیما در زندگی شخصی‌شان باعث تحقیرشان می‌شد.
(معمولا فمنیست نیستم و علاقه‌ای هم ندارم زن بودنم را ارزش بدانم. اگرچه شخصا دوستش دارم ولی برام ارزش نیست همان جور که مرد بودن به نظرم بی‌ارزش است چون اینها خصوصیات اکتسابی نیستند و به نظرم خصوصیات ذاتی، هر چند محترم هم باشند فاقد ارزش‌گذاری‌اند)
معلم دینی سال اول دبیرستانم زنی فربه بود و صورت سرخی داشت. تن‌اش همیشه بوی مبهم ناخوشایندی می‌داد و مسیردفتر تا کلاس به نفس نفس‌ می‌انداختش. اوایل بودن و نبودنش برام مهم نبود. با اینکه همه‌ی بچه‌ها ازش نفرت داشتند ولی به نظرم نفرتشان بی‌دلیل می‌آمد . بلاخره روزی «زندگی جنگ و دیگر هیچ»‌ام را که قایمکی مشغول خواندنش بودم، از دستم بیرون کشید و من که ندیده بودم بیاید ماتم برده بود و یادم نیست چی‌ها گفت ولی یک جملش خوب یادم مانده و همان یک جمله باعث شد مثل باقی بچه‌های کلاس ازش متنفر باشم و دیگه نه تنها بود و نبودش برام مهم بود، حتی نبودنش برام خیلی مهم‌تر شد. یادم است که سعی کردم با همان منطق عجولانه‌ی آن سال‌هام از فالاچی دفاع کنم. فکر کردم گفتن اینکه نویسنده‌، خبرنگار زنی است که چهره‌ی کریه جنگ را نشانمان می‌دهد وادارش می‌کند از گناهم(!) چشم پوشی کند. اما وقتی آنجور به عکس فالاچی خیره شد و آن جمله را دربارش گفت ازش متنفر شدم.
سالها بعد فقط وقتی حس کردم دیگه ازش نفرتی ندارم که اولا فالاچی برام از هیئت آن قدیس روزهای نوجوانی تبدیل به زنی مستقل اما با ضریب خطا شد و دوم هم اینکه مامان از زندگی‌ شخصی معلمم گفت و از تحقیرهایی که از طرف شوهرش شامل حال خودش و چهار دخترش میشد. برام سوال شد که زنی با شرایط او پس چرا نمی‌شورید لااقل برهمان عقاید منحطی که تبدلیش کرده بود به یک برده‌ی جنسی فقط؟ و چطور هر روز صبح روبروی دختران نوجوانی می‌ایستاد و از کرامتی حرف می‌زد که نبود و چطور راضی می‌شد ما را به حفظ اصولی تشویق کند که برای خودش جز سیاه‌بختی و تحقیر هیچ چیز دیگه‌ای نداشت و مامان تعریف می‌کرد که همیشه‌ی خدا هم می‌نالیده از دست شوهرش اما باز می‌آمد و درس زندگی نکبت‌بار خودش را به ما دیکته می‌کرد...
و معلم سال سوم دبیرستان را که آرتا خوب یادش است. زنی بود با مقنعه‌ی چانه‌دار تا کمر رسیده. و همیشه از چیزهای خوبی در اسلام می‌گفت که فقط بعد از مرگ نصیبمان می‌شد مثل موسیقی که نشنیدنش دردنیا، نغمات بهشتی را به ارمغان می‌آورد و گمانم آرتا خوب یادش است چقدر سر این جریان فیلمش کردیم و چقدر زن بیچاره را چزاندیم.
و بعدها باز دستمان آمد که زنی مثل او با آن همه خط و نشانی که می‌کشید برای زنان نگرونده(!) به اسلام قرائت او، چطور از شوهرش رکب خورده بود و چطور زنی بود با لکه‌ی ننگی به پیشانی زندگی خصوصی‌اش و باز با همان لکه‌ی ننگ می‌آمد سر کلاس و برای ما درباره‌ی مسئولیت همسرداری سخنرانی می‌کرد.
منظورم این نیست که زنانی که شبیه معلم‌های دینی‌م نیستند هیچ وقت در زندگی زناشویی تحقیر نمی‌شوند. اما برام سوال است که
آنها از چی دفاع می‌کردند؟ اگر زنان خوشبختی بودند دفاعشان بلامانع بود. دفاعی بود ازسر سیری. ولی اینطور نبود.
از تئوری توطئه‌ی مرد سالاری تاریخی چندان دل خوشی ندارم. به دلایلی که جاش اینجا نیست. اما برام سوال است که غیر یک خوانش غیرانسانی از جنسیت که بعد تبدیل به یک ایدئولوژی شده، چی باعث می‌شود زنی نه تنها به تحقیر جنسیتی تن بدهد که حتی خودش تبدیل شود به وسیله‌ای برای عرضه‌ی مستقیم آن؟ نمی‌فهمم.

No comments: